تبليغاتX
ارنستو، اسطوره‌ی عصيان
 
باید نوشت...
 

  

اکرم مهدوی، زنی که در سال 82 به کمک یک مرد دیگر شوهر 74 ساله خود را که نزدیک به 50 سال از وی بزرگتر بوده به قتل رسانده با تأیید حکم صادره در دیوان عالی کشور و ارسال آن جهت استیذان رئیس قوه قضاییه در معرض اعدام قرار دارد.

 کمپين کمک به اکرم مهدوی از سوی جمعی از فعالان حقوق بشر و مدافعان حقوق زنان به راه افتاده و قصد دارد با جمع اوری کمک مالی و پرداخت آن به شاکيان پرونده از اعدام وی جلوگيري کند.

اکرم مهدوی دوبار ازدواج کرده که هردو ازدواج در سنين پائين و ناخواسته انجام گرفته است واقدام او به ارتکاب قتل ناشی از رشد خشم و خشونت در خانواده در پی يک ازدواج اجباری است.
مينا جعفری، وکيل مدافع اکرم مهدوی می گويد: «الان پرونده در اجرای احکام دادسرای جنائی است وبايد برود پيش رئيس قوه قضائيه تا بتوانند حکم را اجرا کنند ما تمام سعی خودمان را می کنيم که خانواده مقتول رابرای پرداخت ۶۰ ميليون ديه راضی کنيم و اين امر فقط با همکاری مردم ميسر می شود. خانواده اکرم وضع ماليش اصلا خوب نبوده ونيست و به همين دليل هم نمی توانند کمک کنند».

اکرم مهدوی تحت فشار خانواده در آغاز سنين بلوغ با پيوند زناشويي بست كه چهل سال از او بزرگتر بود و حاصل اين ازدواج يک دختر هفده ساله است.

اکرم که خود زن جوانی است، چهار سال پيش به دنبال آشنایی با مرد جوانی و آنگونه که وکيل او می گويد: «به تحريک اين مرد جوان»، شوهر ۷۴ ساله اش را که از نظر سنی جای پدرش بوده به قتل می رساند.

او می افزايد: «اولين ازدواج اکرم مهدوی در سن سيزده سالگی بود. او در سن هیجده سالگی از شوهرش، که پسر دایی او نیز بود، طلاق می گیرد. بعد درسن بيست سالگی با فرد مقتول ازدواج می کند.او از همسر اولش يک دختر شانزده ساله دارد ولی از همسر دومش چون سن بالايی داشته بچه دار نشده است».

مينا می‌گويد:« اين واقعه را می توان از پيامد های ناگوار ازدواج های اجباری دانست».
وی در نامه ای که اخیراً منتشر کرده جهت پرداخت دیه و رهایی از اعدام درخواست کمک نموده است. متن نامه به شرح زیر است:

باسلام و احترام

احتراماً بدین وسیله به استحضار می رسانم اینجانبه، زندانی، “الف.م”، 32 ساله به اتهام قتل شوهر 74 ساله ام مدت چهار سال و نیم در زندان اوین بسر می برم. آنچنانکه شنیده ام اوایل سال 87، اجرای حکم اعدام را در پیش رو دارم.

شاکیان پرونده ام شرط گذاشته اند که با دریافت مبلغ 60 میلیون تومان، رضایت خود را اعلام کنند. اما من و خانواده ام فاقد استطاعت مالی برای پرداخت این مبلغ به شاکیان هستیم و نمی توانیم این مبلغ را تهیه نماییم. دارای یک دختر 17 ساله هستم و همچنین دچار بیماری صرع می باشم . دخترم اکنون مشغول به تحصیل بوده و نیاز زیادی به حضور مادر دارد. اما متاسفانه در این مدت فقط یک بار توانسته ایم همدیگر را ببینیم. دخترم به کسی جز من نمی تواند اتکا کند و با مرگ من، تکیه گاهش را از دست خواهد داد.

لذا خواهشمندم چنانچه در توان و امکان مالی شما مردم عزیز باشد، برای زنده ماندن این حقیر کمک مالی نمایید.

با احترام

میم. الف

جهت جمع آوری کمک برای پرداخت دیه این زندانی و از آنجا که به شناسنامه وی دسترسی وجود ندارد، شماره حسابی توسط وکیل وی افتتاح شده است.

شماره 0302917750001 حساب سیبا نزد شعبه مبارزان بانک ملی، به نام وکیل پرونده، مینا جعفری آماده دریافت کمک های انسان دوستانه به منظور نجات جان این زن است.

از همه دوستاني كه اين مطلب را مي‌خوانند خواهش مي‌كنم در صورت تمايل به كمك جهت نجات جان اين زن از هيچ كمكي دريغ نكنند. تنها تا آخر فروردین فرصت داریم.

پيشنهادها:

1. به وبلاگي كه به همين منظور راه اندازي شده لينك بدهيد. لوگويي تهيه شده كه ميتوانيد از طريق كد ارائه شده در وبلاگ آن را در وبلاگ و سايت خود قرار دهيد.

2. در اين مورد مطلب بنويسيد، در انتشار اين خبر همكاري كنيد.همگان را براي كمك فرابخوانيد.

3. یک نفر در کامنتی نوشته: “

تا کی میخوایم از قاتل ها حمایت کنیم؟ اگر این فرد مسن بر فرض مثال پدر خود ما بود، جز کشتنش به دست خودمون به چیز دیگه ای راضی می شدیم؟” حتی دوستی از آلمان اظهار کرد که دارید از عمل این فرد دفاع می کنید…

ما به هیچ عنوان قصد توجیح عمل مجرمین رو نداریم. من هم نگفتم اگر زنی 50 سال از شوهرش کوچکتر بود حق دارد وی را از بین ببرد. نه. حق حیات هر انسانی اولین و بنیادی ترین حق اوست. بدون ادامه زندگی برخورداری شخص از هیچ کدام از حقوق تصریح شده ی مدنی، سیاسی، اجتماعی و… ممکن نیست. همان طوری که اکرم با وجود تمام سختی ها و مشکلات حق کشتن شوهر خود را نداشته، ما نیز نبایستی در برابر اعدام وی و هر انسانی دیگری بی تفاوت باشیم. اعدام قتل عمد دولتی و ترویج علنی خشونت محسوب میشه. دوست عزیز! ما از قاتلین حمایت نمی کنیم. از حق حیات برای هر انسان حمایت می کنیم. حتی اگر اون مقتول مسن پدر خود ما بود. شک نکن.

پ.ن: لطفا اگر امکانش رو دارید تصاویر فیش کمک ها را به آدرس  saveakram@gmail.com  بفرستید.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط کوهیار  | 

و ما چه سخت و سهمگين،

                              با خستگي در سرانگشتانمان

                                                                به دو سالگي رسيديم،بي نوايي...

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
يا علي...فرياد مي‌زنم.نمي‌دانم در كدامين چاه، در كنار كدام مدينه! آري من با چراغي پي انسان نمي‌گردم، گرد چاهي مي‌گردم. چاهي به تنهايي بطري مشروب مانده روي ميز، به تنهايي ماه، تنهايي باد برعلفزار، تنهايي "شب هارلم". روز براي ما به هيئت توپ درخشنده‌اي درآمد از نور، تا با آن بازي كنيم. بازي كرديم، شايد به بهترين گونه‌اي كه بلد بوديم... در آغوش يكديگر پرتش مي‌كرديم، به خاطر زيباترين درآغوش گرفتن‌ها... گردم هيچ نيست...غروب. در اين شب پاييزي سرشار از كلمات توام، كلماتي جاودانه زمان‌وار، ماده ‌وار. كلماتي سنگين همچون دست، كلماتي درخشان چونان آواي بي‌طنين مرگ. كجا مي‌روي زندانبان زيبا، با اين كليد آغشته به خون؟! ناقوس خالي، پرندگان مرده، در خانه‌اي كه همه ساعت نه در خوابند. خالي فضايي به وسعت هر تيك زمان.در برابر مردي كه آواز مي‌خواند تا ترس سكوت شبش را در هم بشكند، وه، كه جز تنش هيچ فرو نمي‌ريزد... آه اي دختران اورشليم... ستاره با خونش،در هوس پروردن لاله‌ايست بر اين زمين سرد... از حاصل عمر چيست در دستم؟هيچ...
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط آرمان  | 
هواي برگشتنم بود، اگه بال و پري داشتم...
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

آب سرد رود در پيش بود و تن خسته من.پروژكتوري كه هرزگاهي نقطه‌اي از رود رو روشن مي‌كرد و صداي بي امان تير.ناله‌ي سربازي كه انگار پوستش دريده شده بود. خدا را در ميان پوست سوخته و خون از كجا مي‌آورد؟ خدارا اينجا ميان آب گل‌آلوده رود از كجا بيابم. آهاي اگر هستي به جانم توان بده. مي‌خواهم خط بشكنم...

خيلي گشته بوديم. نه پلاكي،نه كارتي، چيزي همراهش نبود. لباس فرم سياه به تنش بود. چيزي شبيه دكمه پيراهن در جيبش نظرم را جلب كرد. نگين عقيقي بود. خاك را كه از رويش بر گرفتم، ديگر نيازي نبود دنبال پلاكش بگردم. روي عقيق نوشته بود:"به ياد شهداي گمنام"

آه اگر آزادي سرودي مي‌خواند. با بچه‌ها توي دانشگاه جمع شده بوديم. قرار بود رييس جمهور بيايد و يك استقبال معركه. يكي گفت من عكسشو آتش مي‌زنم. شعارهايي كه كپي كرده بوديم رو بين بچه‌ها پخش كرديم. همه حاضر بوديم، مي‌خواستيم در راه آزادي قدم بگذاريم. پيش از ماهم گذارده بودند. آري انسانهايي بودند كه سياهپوش به استقبال آزادي رفتند. ما هم در پيشان...

قلمم افتاد، ناي برداشتن نيست...

پ.ن.:صداي تنور پاواراتي، به خاطره خاك‌آلود زمان پيوست...

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط آرمان  | 

داشت از ته كوچه ميومد، همون مسيري كه هميشه بايد طي كنيم تا به خيابون اصلي برسيم.چشماي آبيش برق مي‌زد. بفهمي نفهمي تند و لغزان راه مي‌رفت ولي هرزگاهي پاپس مي‌كشيد و نگاهي به پشت سرش مي‌انداخت، انگار كه منتظر بود كسي از دور نگاش كنه، ولي ديگه نه، اين روزها انگار بچه محل‌ها مثل قديم به دنبال دختر قشنگ كوچه نبودند. سعيد هميشه كنار جدول مي‌نشست، پاهاشو مي‌گذاشت توي جوب و زل مي‌زد به جلو. باباش گفت رفت جنگ، به هيچ كدوم ماهام نگفت كه داره چي كار مي‌كنه. رفت جنگ و اونجا تركش خمپاره خورد،ديگه برنگشت... مسعود كه هميشه پشت سر فاطمه راه مي‌افتاد و خوشمزگي مي‌كرد هم ديگه اين روزا نيست، يه موشك خورد تو خونه پدربزرگش، همشون اونجا جمع بودند. رضا رو بگو هميشه از اين سر كوچه مي‌دويد كه برسه به ته كوچه، اون‌وقت اونجا كه مي‌رسيد انگار كه چيز عجيبيو كشف كرده باشه، بهت زده مي‌ايستاد، گويي كه كوچه ما تازگيها بن بست شده. يادش نبود كه از همون روزي كه چشم باز كرديم ته كوچه يه ديوار سيماني بلند كشيده بودند، اون موقعها خالد داد مي‌زد كه طرف ديوار نريد، يه ديوار خاكستري رنگ بي حال كه جاي جايش اثر گلوله و خون بود. ما همه ديوارو دوست داشتيم. محمد ولي هيچ وقت به ديوار نگاه نكرد، هر وقت ازش مي‌پرسيدم كه چرا  اين كارو مي‌كنه بهم لبخند مي‌زد و مي‌گفت بگذار من يه روزي اون چيزيو كه مي‌خوام داشته باشم اون وقت بهش نگاه مي‌كنم. يادمه يه روز محمد سلانه سلانه اومد توي كوچه، چشماش قرمز بود، رنگ غروبهاي بيروت. نگاهشو مستقيم دوخت به ديوار. كم كم دستشو بلند كرد. زل زده بود به ديوار و بعد صداي انفجار اومد. من وحشت زده به ديوار نگاه كردم ريخته بود پايين.م حمد دويد به سمتش، فرياد مي‌زد، عين آدم ديوانه‌اي كه تازه به دليل ديوانگيش پي برده باشه. اشك مي‌ريخت و مي‌خنديد. پاره‌هاي ديوارو به آغوش كشيد. فاطمه ولي ديگه پاپی نشد. آروم مسير كوچه رو طي كرد و رسيد به خيابون اصلي. من زل زده بودم به بند كفشم. كنارش يه پوكه خالي افتاده بود. صحنه مضحكي بود...

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 3:12 قبل از ظهر  توسط آرمان  | 
بار و بنه مان را بستیم

رفتیم اینجا

http://kouhyar.wordpress.com

تشریف بیاورید

خوشحال می شویم

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط کوهیار  | 

فلسفه در داستان:

در باب مجادله حضور فلسفه در داستان شايد بيش از عمر رمان به سبك و سياق مدرن و پست مدرنش سخن است. از بلاغتي كه افلاطون در رساله‌هايش به كار برد تا نوشته‌هاي ولتر و هيوم كه بگيري و پيش بيايي بي‌شك اين سير روشن است. با آنكه بيشتر فيلسوفان در قالب مقالاتي خشك و بي پر و بال به بيان منظر خويش پرداخته‌اند نمي‌توان گفت كه "فيلسوف داستان‌گو" نداريم. شايد بهترين نمونه‌هايي كه اكثرا با آنها آشناييم را بتوانيم بر دست بگيريم، كساني مانند سارتر و كامو و...بگذاريد خارج از اين مثال‌ها به اين نكته بپردازم كه آيا در داستانها نيز مي‌توان به خوبي مقالات فلسفه‌ورزي كرد؟ شبهاتي كه در اين زمينه  به ذهن من مي‌رسند، اين گونه است:

 

1.كه شايد مهمترين آنها هم باشد اين است كه داستان نوشته‌اي سرراست نيست، به خصوص اگر با فلسفه گرد بيايد، شبهه و چند پهلو بودن آن بيشتر مي‌شود. داستان‌نويسي كه "انديشه‌اي" را براي گفتن انتخاب مي‌كند و آن را ورز مي‌دهد به هر ترتيب بايد آن را در قالب يك داستان غيرواقعي اما باور پذير بر ما عرضه كند.هرچند كه گواهي نيست كه خواننده به همان مفهوم نويسنده دست يابد، چه بسا ممكن است انديشه‌اي را از آن مجال برنگيرد.

براي پاسخ به اين شبهه كه حتي مي‌توان آن را نقطه قوتي ديد، بايست ابتدا بررسي كرد كه داستان چه از ما مي‌گيرد و چه به ما مي‌دهد! اولين پنجره‌اي كه قالب داستان به ما مي‌دهد يك دنياي ديگر است. دنيايي كه آدمهايش و فضايش در اختيار داستان‌نويس انديشمند است. چيزي كه به ما اجازه مي‌دهد آدمهاي مختلف را به ورطه انديشه خود بيندازيم و آن(انديشه) را به گونه‌اي به بوته آزمايش بنهيم. اين ابزار قوي را فيلسوف مقاله نويس ندارد(شايد بگوييد آن را با مثال بيان مي‌كند، ولي همان مثال خود داستان كوتاهيست.)از سوي ديگر پرده ابهامي كه بر داستان كشيده شده است، خواننده را به درگيري در انديشه و پرداخت آن وامي‌دارد. شما خود را در بيرون كشيدن انديشه از داستان بي تاثير نمي‌بيند، هر چند كه ممكن است هر كسي برداشتي از براي خويش بكند.مهمترين چيزي كه داستان از ما مي‌گيرد يك داناي كل مقاله نويس است كه به همه مسايل روشن و واضح مي‌پردازد و برهان مي‌دهد، اما آيا ضرري به بيان فلسفه مي‌زند؟

 

2.مي‌توان به اين انديشيد كه براي بيان هر انديشه‌اي نياز به برهان است و بيان اين برهان در داستان امكان پذير نيست جز از طريق بيان ديالوگها و نوشته‌ها كسل كننده منطقي چون يك مقاله كه داستان را از شكل مي‌اندازد. من شخصا اين را بارها ديده‌ام و به نظر من واضح‌ترين اين مثالها آثار بورخس است، خصوصا داستان كوتاهي به نام "جاودانه" كه در آن مدام فريادهاي "گم در داستان" قهرمان را مي‌شنويم كه مي‌گويد ارسطو گفته است فلان، افلاطون گفته است فلان و ...من هم مي‌گويم بيان اين‌گونه برهان‌ها و انديشه‌ها، ره به ناكجا مي‌برد.اما آثار اساتيد داستان نويسي مانند "داستايوفسكي" كه از غرض مي‌خواهم به اوبپردازم، كامو، كافكا، تولستوي و احمد محمود و هدايت خودمان را كه مي‌خوانيم كمابيش در هركدام به فراخور خواست نويسنده تفكرات را به بهترين شيوه در طرح و پيرنگ داستان مي‌بينيم. پس بي‌شك اين به توانايي نويسنده بستگي دارد، همانگونه كه فيلسوف خوب مقاله خوب مي‌دهد و فيلسوف ضعيف مقاله نه چدان شايسته، يا به قولي "از كوزه همان برون تراود كه در اوست"

 

3.بي‌شك همه ما باور داريم كه يك داستان خوب و پخته چون ما را در دنياي ديگري سير مي‌دهد و با مغز ما مدتي به راحتي بازي مي‌كند، تاثير احساسي بسيار زيادي بر ما مي‌نهد به گونه‌اي كه شايد يك داستان و انديشه‌اش در ذهن ما نقش ببندد اما در جا اثر ندهد و بلكه بعد از مدتها "حرفش" بر ما روشن شود.داستان به نظر من تاثيرگذاري بيشتري نسبت به بيانات خشك و استدلالي فلسفه دارد.بينديشيد به اين‌كه چگونه "خشم و هياهو" ما را بي زمان مي‌كند. يا "طاعون"، فرد را به بالاترين انديشه در خير و شر مي‌برد.از اين دست مثالها بسيار است.

 

4.با همه اين‌ها از يك مساله نمي‌توان چشم پوشيد و آن هم اين است كه داستانهايي كه  يك فلسفه تمام عيار را ارايه دهند بسيار كم است.اين كه از كجا ناشي مي شود، شايد از يكسو نگاه‌هايي است كه به داستان مي‌شود و تنها آن را مايه تفريح مي‌دانند.از سوي ديگر اينكه بيان فلسفه در داستان كار هركسي نيست، در آغاز نياز به يك انديشمند موجه دارد و بعد يك نويسنده قهار، كه گويي اين معجون به راحتي به دست نمي‌ايد.

 

پي‌نوشتها:

1.اين مسايلي كه ذكر شد يك نكته بزرگتر را بر ما مي‌نمايد و آن اين است كه آيا داستان بي "حرفي" براي گفتن مي‌شود يا خير.بحث كهنه ولي بي‌جواب هنر والا و پست، كه در اين جايگاه به آن نمي‌خواهم بپردازم.

 

2.اين اولين قسمت از بررسي رمان برادران كارامازوف اثر فيودور داستايوفسكي است كه به ذكر مسايل كلي در آن پرداختم.در آينده به ادامه بحث مي‌رسم.

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط آرمان  |