تبليغاتX
ارنستو، اسطوره‌ی عصيان
 
باید نوشت...
 

بر کدامین راه پاتابه نهادیم

                                   و قدم در نیستی بگذاشتیم

آن گاه که فواره های عشقی مرده

                                  گرد بر گردمان بر فروختند!

آری...!آری...!می دانم...!

                                 مرگ!!!

و آن گاه خسته

                     بر بستری فسرده

                                              در آغوشی بسته

                                                                    مات و مبهوت در ابتدای زمان بودیم

می دانستم...!آری می دانستم...!

                           مرگ!!!                    

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

قطعه ۹ امامزاده طاهر کرج ساعت ۱۴:۱۵

 

جمعیت گرد مزارش حلقه زده،اکثرا جوان و دانشجو و تعدادی هم میانه و کهنسال.زیاد نیستند.به زحمت به صد می رسند،بعضی روی زمین و برخی هم ایستاده.نشسته ها شعر می خوانند.سنگ قبر شاملو بزرگ نیست و مرا سخت اندیشه است که چنان بزرگمردی چگونه در چنین کوچک آرامگهی به سکوت ابدی تن در داده است.روی سنگ را با گلهای سرخ پرپر شده زینت داده اند.دسته گلی و شمعی صدای حزن انگیز جوانی:"آی عشق،آی عشق،چهره سرخت پیدا نیست...

" از کسانی که می شناسم سیاوش پسر شاعر است(صحبتهایمان را در نوشته قبلی می توانید بخوانید)کسانی که شعر می خوانند جای خود را به یکدیگر می دهند و دیوان شاعر است و هوای تازه و آیدا،درخت،خنجر و خاطره و... که دست به دست می شود.در کنار شاملو احمد محمود آرمیده و در طرفی دیگر هوشنگ گلشیری.

حقا که خداوندگار شعر پارسی را بزرگان داستان همدمی خوشایند است.در کنار گلشیری هم محمد مختاری و جعفر پوینده خفته اند،بزرگداشت این دو شهید آزادی بیان هفته پیش برگزار شده.در کنار آنها هم قبری خالیست(در لیست سعید امامی بوده که احتمالا داروی نظافت امانش نداده).بالای قبر محمود هم قبر صفرخان است.همان مبارز کمونیستی که رکورددار زمان زندان در ایران است.می گویند وقتی به زندان رفته لامپ برق نبوده و وقتی آمده از تلویزیون و رادیو چند سالی بیش نمی گذشته.مراسم خودمانیست. هر کس شعری می خواند باب طبع خویش و صد البته دوستداران شاملو و اما نقطه اوج مجلس زمانی بود که فراهاني،شاعر كرجي شعری خواند و حضور حضار را گرامي داشت و چشم خیلیها نمناک کرد، از جمله آرمان.زیرا

 که ناتوانی جسمی داشت و در ادای کلمات دچار مشکل بود اما سخنانش به دل نشست چرا که از دل برآمده بود.

:"حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم،هر چند که دستانش از ابتذال شکننده تر بود...و در ادامه گفت:...و انسان بودن و به انسان فکر کردن و انسانیت را در زندگی اجرا کردن که اگر تمامی ما به این نقطه برسیم دیگر کسی وجود نخواهد داشت که آزادی و ایمان به آزادی را از ما صلب کند.امروز هم در این مکان با همدیگر پیمان می بندیم که برای شاملو و تمامی کسانی که در راه آزادی و انسانیت جان خودشان را گذاشتند با همدیگر متحد باشیم.و در این راه کوتاهی نکنیم..."به راستی او شاملو را با تمام وجود ادراک کرده بود با او که صحبت کردیم از عشقش به شاعر گفت و کلماتش بس نغز و دلنشین بود.از دوستان شاعر کسی نیامده بود.با جناب جاوید یکی از دوستان قدیمی شاعر هم که حضور داشت قصد صحبت داشتیم که گفت:"بر سر مزار شاملو که می آیم از صحبت معذورم."سا عتی گذشت و جمعیت فزونی یافت.همچنان شعر خواندند و پسری آمد و ساز دهنی زد و آیدا آمد.هر چند دیر.همان که شاعر در باره اش گفته:

لبانت به ظرافت شعر

شهوانی ترینِ بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند،

که جاندار غارنشین از آن سود می جوید،

تا به صورت انسان درآید.

شاید در نظر من این گونه آمد: کمی سر سنگین با شنل سیاهی بر دوش و عینک سیاهی بر چشم.و در تمام مدت با دستی مچ دست دیگر را گرفته بود.اندک اطلاعات من از تحلیل رفتار می گوید که این نشان از غرور افراد دارد.باری از او که در باره شاعر پرسیدیم گفت:"خوشحالم که شما اینجایید و همچنین خوشحال از اینکه کسانی هستند که راه شاملو را ادامه دهند."با آقای منجم هم که می گفت از دوستان قدیمی شاعر است صحبتی داشتیم و حرفی زد که تازگی داشت وکمی بعید می نمود.(چون مستدل نیست از بیان آن معذورم).از آیدا در باره او پرسیدیم وی را نمی شناخت که البته او هم آیدا را نمی شناخت.ساعتی دیگر گذشت و ما را وداع بالاجبار.ساعاتی خوش بود و دیدار عاشقانه ای...

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

مصاحبه با پسر استاد احمد شاملو، سیاوش شاملو صحبتی که بیشتر از جنبه خبری یا مصاحبه، آوایی بود برخاسته از دل...

-می شه برای ما از زندگی با مردی مثل شاملو بگید؟

+شاملو چنان مرد بزرگی بود که نمیشه همه اونها رو اینجا بیان کرد.

-خلاصه اش رو که میشه گفت؟

+راستش تا شما می خواید صحبت کنید من از دردهایی که کشیده ام می خواهم بگویم که از مطلب دور می شویم.بعدها که بیایید حتما می نشینیم و با هم بیشتر صحبت خواهیم کرد.

-یک سوالی که برای من پیش آمده است اینه که واقعا چرا شعر شاملو رو این قدر در انزوا قرار داده اند؟ما چهار سال دبیرستان ادبیات خواندیم در حالی که حتی اسمی هم از مرحوم شاملو برده نشد و به عنوان پدز شعر سپید فارسی حتی اشاره ای هم به وی نشده است؟

+به هر حال کسایی مثل من و شما و یا رژیمه که باعث میشه که اینچنین شاعران بزرگی هم در انزوا قرار بگیرند،من حتی از دوستان و بزرگان هم گله دارم،ما از اینها خواهش کردیم که بیان کمک کنن و شعر شاملو رو نقد کنن و به دست جوونا برسونن و خیلی از این دوستان این لطف رو از ما دریغ کردند من احساس می کنم که یک نوع حسادتیست که دقیقا بوی این حسادت به مشام من می رسه!و من متاسفم برای این قضیه،باور کنید که من خجالت می کشم که حتی بگم من پسر شاملوم،تو که روشنفکر هستی،تو که باید زنده نگه داری فرهنگ این مملکتو،تو چه طوری می خوای اینو(احمد شاملو) با توطئه سکوت در هاله ای از تاریکی قرار بدی؟شاملو تنها شاعری بود که در زمان زنده بودنش به اون قله ای که می خواست رسید،شایدم خودش نمی خواست،طبیعی بود،خودش میگفت که همیشه شعر جلوتر از من حرکت می کنه...هر چه قدر هم که سنگ بزنن به اون قله بازم به خودشون بر می گرده!

-جناب شاملو،مرحوم پدر در اواخر عمر به دلیل رنجی که از  بیماری می بردند و همچنین به خاطر فشارهای دیگر یک مقداردر انزوا به سر میبردند آیا شما چنین مطلبی را قبول دارید؟

+اینو قبول دارم به خصوص از زمانی که پاشونو قطع کردند در واقع خانه نشین شد و این دیگه به دست عوامله...من درست یادمه که با صندلی چرخدار داشتم اون رو به دستشویی می بردم،گفتم:بابا دیگه خودتو داری می کشی تو دیگه الان باید بشینی جواب جوونها رو بدی چرا وقتتو گذاشتی روی دن آرام...گفتش که :پس پول برق سیصد هزار تومنی رو کی می ده؟...کی بود که این فکرو به او القا کرده بود که باید پول برقو بدی،من حالا این حرفا رو دارم بعد از چهار سال و نیم که دوستان مارو در انتظار و انزوا گذاشته بودند میزنم.

-در مورد یکی از آثار ارزندش "کتاب کوچه" که نا تموم موند میشه توضیح بدید؟

+نا تموم که نمونده مثل ماشینیه که تمام اجزاشو جدا کرده باشندو یه فرد قابل میخواد در اون رشته نه یه نفر بلکه چندین نفر،هیچ کس نمی تونه ادعا کنه که این کتاب رو به تنهایی به سر منزل مقصود برسونه،این کتاب در واقع خیلی خصوصی بهتون بگم،در خونه خود شاعر توقیفه!

+من در کنار اینا خواهش می کنم از تمام دوستانی که عکس و فیلم تهیه کرده اند،اینها رو برای ما به دفتر گرامیداشت شاملو بفرستند که ما روی سایت قرار دهیم.

-shamloo.org؟

+نه اون سایتیه که متعلق به آقای پاشاییه.

-ع پاشایی؟

+بله عین(با کسره بخوانید) پاشایی.

-آقای شاملو یک سوال خیلی انحرافی و دور هم داریم.من می بینم که شما  winston light می کشید...

+من بله شما هم می کشی؟

-نه متشکر!می خواستیم ببینیم مرحوم شاملو چه سیگاری می کشیدند؟

+تو مقاطع گوناگون سیگارهای مختلفی می کشید...بعضی موقعها kent بیشترم Winston ولی هر چی که میکشید همیشه لای انگشتش سیگار بود.

-Winston lightیا عقابی؟

+عقابی البته.

-خیلی ممنون حوشحال شدم.

+منم متشکرم!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

سیاوش شاملو

و آیدا با همسرش چه می گوید؟...

کودکی که آیدا درباره اش گفت: شاید نداند شاملو کیست اما هموست که آینده ما را خواهد ساخت...

آیدا در کنار سیاوش...

و لینک عکسهای دیگر:

  1. http://tinypic.com/ih8wuw.jpg
  2. http://tinypic.com/igmglf.jpg
  3. http://tinypic.com/il8t46.jpg
  4. http://tinypic.com/il8soi.jpg
  5. http://tinypic.com/igvi80.jpg
  6. http://tinypic.com/ih8yhf.jpg
  7. http://tinypic.com/il8tiu.jpg
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
همه حرفاییو رو که من لعنتی می خوام بزنم فروغ اینجا گفته.....

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

وگرنه مساله ای نیست:

پرنده نو پرواز

بر آسمان بلند

                 سر انجام

                                پر باز می کند...

پشت آن سبزینه انبوه فلک سای

                                              آتشی مدفون است...

گهواره تکرار را ترک گفتم

در سرزمینی بی پرنده و بی بهار...

باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

شب که جوی نقره مهتاب

بیکران دشت را دریاچه می سازد،

من شراع زورق اندیشه ام را می گشایم در مسیر باد

...

شب که می ماسد غمی در باغ

من ز راه گوش می پایم

سرفه های مرگ را در ناله زنجیر دستان ام که می پوسد.

                                                               ا.بامداد(اگر تو خدایی بدان که من خدای شاعرانم...) 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
بر زمینه سربی صبح

سوار

       خاموش ایستاده است

ویال بلند اسبش در باد پریشان می شود.

خدایا خدایا

سواران نباید ایستاده باشند

هنگامی که

حاثه اخطار می شود!

...

کنار پرچین سوخته

دختر  

       خاموش ایستاده است

و دامن نازکش در باد تکان می خورد

خدایا خدایا

دختران نباید خاموش بمانند

هنگامی که مردان

نومید و خسته

                    پیر می شوند!!!

...                          ا.بامداد

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

مردم!چه کلام غلطی!همین قید وبندهاست که اجتماع را بدبخت کرده...انسانی که ذی وجود نیست و مقررات غلط اجتماع دست و پایش را بسته از آزادی محروم است.یک روز یک آدم سرسام زده پشت میزی نشست و قانونی نوشت دیگران هم فکر او را پیروی کرده اند این قانونها برای مردم سنت و عادت شده و به صورتی زشت دست و پای ما را بسته است.ای فلاسفه عقلی شما چه گناهی مرتکب شده اید و در نتیجه مردم را به همه چیز بدبین می کنید...ماکیاول با ستمگری ملتها را به زنجیر می کشد..مارکس اجتماع منظم را به هم می ریزد..شوپنهاور یک دنیای رویایی به ما تحویل می دهد..اپیکورما ما را از دنیا سیر می کند..ریاضیون دست  و پای ما را در اعداد به زنجیر می کشند...همه اینها برای این است که دسته ای به دسته دیگر حکومت کنند!!!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
"تو مپندار که خاموشی من     هست برهان فراموشی من"

یه نکته:ادعایی نیست که این یه شعره این فقط حاصل چند لحظه انتشار احساسات منه،قبول دارم که آهنگ شعر هماهنگ نیست و تغییر میکنه(بابا خواجه عبدالله انصاری)

روزگاری ست شنیع

روزگاری که به هر سو نگرم رنگی نیست

پشت من شاید سایه ام باشد 

محو وآشفته

خفته در بستر تنهایی خویش

کمی آن سوتر     شاید هم بیش          اندکی بالاتر

در میان قعر فقدان صدا

مملو از سیمینه انوار درخشانش

آری،پشت آن ماه زمخت

تکه ابری در رکودی بی غبار

به هوای همدمی،بادی،سقوطی

می کند گریه،می کشد تکه تن خود را

دور ترها نیز،قبل تر ها نیز

و لیک

تکه نوری شاید 

 زیر تنهایی خورشید

چند روزیست شده گم شده ی تارک دنیایی خویش

و به فکر است

خدایا

چه می شد که اگر آه نبود

که خدایا

 در رحمتت به غم باز کنی

و به بغض بنده،خنده آغاز کنی

آتش سوزان به مشتی آب نتوان کرد سرد

کنون بنگر بهای لذتت رنج است و داغ و درد

روزگاری پیشتر

در ازل،بودی و سرشار از غرور

دست برآن آب خاک اندود

هرگز نپرسیدی مرا

که تو را میلی به بودن هست؟

گفتی باش و آن دم ،در دل افروختی مرا

و اینجا

این منم،در تار پوچی

خسته از آواز بودن

و تو گویی

 در کنارم سایه باشد

ابر باشد

و کمی هم نور

امّا

بودنی نیست نگاهم

وخدا هم شاید       

      آذر۸۴ 

     ۱:۵۷صبح  

                                                               

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
دو جمله جالب از لئوناردو داوینچی دیدم گفتم بد نیست شمام ببینید:

  + بسیاری پیشه توهمات و معجزات کذب پیش گرفته اند و توده جاهل مردم را می فریبند.

  + پیروی جاهلانه و کوروکورانه به گمراهی می کشاندمان.ای فانیان فلک زده!چشم باز کنید!

پیشنهاد می کنم "راز داوینچی" رو حتما بخونیید!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 


فراقي                                                      
چشمي به بادها سپرده ام                                                                              
دلي                                                                             
- چنانکه برگ سبزي -                    

به منقار کبوتري                                                                                            
فراز شهرت سرگشته ام                                                                                  
گرد بامت مي گردم                                                                              
و بر آن حياط کوچک / که از کف آن                                                                        
چون نهال ميخک دور دستي                                                                                         
جلوه مي کني                                                                                                    
بي قرار مي شوم و                                                                            
دل دل مي زنم
به سينه ابر و به منقار کبوتر
شعرم از جنس گياه و آتش است :
سرو است
که صداي بلند سبز مغرور دارد
و فرسوده که شود
درخت گلگون شعله خواهد شد
آميزه آتش و سبزينه است کلامم
زمستان گرمت مي کند
بهار ، منظرت را مي آرايد
و تابستان که فرا رسد
سايه مي اندازد / تا دراز بکشي
و زنبوران کندوي خورشيد را نظاره کني
هر کجاي جهان که باشي
دلي به پاره ابري و / چشمي
به منقار کبوتران توان سپرد
مپندار که ديده نمي شوي !

منوچهر آتشی

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   |