باید نوشت... |

روايت بسيار پست مدرن از سفيد برفي و شنل قرمزي:
سازمان بهزیستی کل کشور
سازمان ضد زن و مرد کل کشور
هر کی بوده خیلی آدم باحالی بوده ![]()
چشمه ساري در دل و
آبشاري در كف،
آفتابي در نگاه و
فرشته اي در پيراهن
از انساني كه تويي
قصه ها مي توانم كرد
غم نان اگر بگذارد
۱۱ اردیبهشت ۸۵ مصادف با ۱ ماه می، روز جهانی کارگر
ساعت ۱۱:۳۰ ظهر
جمعيت به ۴۰۰ تن مي رسد. از چند روز پيش براي شركت در تجمع اعتراض آميز عليه اخراج كاركنان شركت واحد اتوبوسراني از كارگران و دانشجويان دعوت شده. اينجا خيابان هنگام است، مقابل دفتر مركزي شركت واحد اتوبوسراني. پلاكاردها را ميگيريم بالا:منصور اسانلو آزاد بايد گردد، جنبش دانشجويي متحد جنبش كارگري، اعتصاب حق مسلم ماست و ...
راننده اي فرياد مي زند: اي مردم چهار ماهه حقوق نگرفتم، زن و بچهام نون شب واسه خوردن ندارن.. به كي بگم اينارو؟ و فرياد يك صداي كارگران:اشتغال مجدد حق مسلم ماست. تراكت پخش مي كنند كه :منصور اسانلو بايد آزاد شود.
كارگري جلوي اتوبوسها را ميگيرد : ما ز دوستان چشم ياري داشتيم. شما كار كنيد ما غذا براي خوردن نداريم شما خوش باشيد... عصباني است فرياد مي كشد نمي توانند آرامش كنند. كم كم سر و كله نيرو هاي پليس هم پيدا مي شود. چند تايي دژبان آن طرف خيابان ايستاده، يكيشان مي آيد تذكر ميدهد كه برويد عقب توي پياده رو، توي خيابان نباشيد.
از طبقه دوم ساختمان شرکت واحد دوربینی دارد عکس میگیرد، از روی یکی از پشت بامهای مجاور هم دو نفر دارند فیلم برداری می کنند.
مي روم آنور مي خواهم از روي شانه هاي دژبان Over Shoulder بگیرم. ازش میپرسم با اینها برخورد خواهید کرد؟ می گوید: نه منتظریم نیروها بیایند بعد. می پرسم: یگان ویژه؟ می گوید:بله. ـ بعدش برخورد میکنید؟ - بله. ۸ مارس توی ذهنم تداعی میشود.
شب 21 اسفند بود.ما با ياران در سنگرهاي خويش غرق در عرفان و معنويت بوديم و داشتيم از صداي نوحه حاجي محظوظ مي شديم.مي دانستيم كه فردا كاري در پيش داريم بس خطير،خطير تر از هولوكاست،حالا كه بحث هولوكاست شد مي دونيد من خيلي به اين بحث علاقه داشتم البته نه از نظر فلسفي چون زياد از فلسفه خوشم نمي آيد هر چند كه كانت رو به دكارت ترجيح مي دهم ولي خوب مشكل كانت مو هاي بلندشه و اون موقع مثل حالا برادراي مخلص ما نبودند كه به كانت تشر بزنند:"هوي خانم حجابت كو؟"بگذريم،اين مسئوليت خطير، ايستادن در مقابل دفن غير قانوني شهدا در دانشگاه بود و الحق كه ما زنديقان، خلف بودن خويش را به اثبات رسانديم.چمدون چمدون دلار از آمريكا گرفتيم و به اين برادرهاي متعهد ثابت كرديم كه همانا ما همان فرزندان هند جگرخواريم...تا چشتون در بياد!بله ما دستورهارو مستقيما از محضر كاندوليزا رايس دريافت مي كرديم غافل از اين كه بالاخره روزي دست خدا از توي آستين يا پاچه فردي(البته به شرطي كه پاچه خواهرا نباشه چون براي خدا قباحت داره...)بيرون مي آيد و دمار از ايام ناس بي دين در مي آره.سربازان نامدار حراست ما را به اين دخمه ها خواستند و ما آماده شديم كه برويم...
دوستان در اينجا صفحه سياه مي شود و شروع دوباره از 10 ثانيه قبل از آخرين شات گرفته شده است.
و ما آماده شدي كه برويم.از اينجا روايت را از زبان شهيد زنده،آزاده آواره،رفيق شفيق و...، كاف به قلم برادر الف دنبال مي كنيم:
آري من كاف هستم،سپاهي مردي آزاده و تا آخرين قطره خون بغل دستيم در راه آزادي ايستاگي مي كنم.بله زماني كه من احضاريه را دريافت كردم سجده شكر گذاردم چرا كه فهميدم در اين مملكت هنوز مردان و زناني هستند كه پاچه بگيرند!به هر حال من بايد پاي ايده خويش مي ايستادم.در ساعت موعود سينه سپر كردم،شكممو دادم تو و نيشم رو تا بناگوش باز كردم ور در حالي كه نعره مي زدم:"زنداني سياسي آزاد بايد گردد."،"آزادي انديشه با ريش و پشم نميشه"و...به سمت مسلخگاه آزادگان،كميته انضباطي،روانه شدم.جمعيت پشت سر من فرياد مي زد:"زنداني سياسي آزاد بايد گردد." و پرچمهاي سرخ و سپيد خود را در فضا به اغتشاش در مي آورد.به در كميته رسيدم.خودم را كاف معرفي كردم.ماموري من رو به داخل راهنمايي كرد.اتاق مخوف باز جويي بسيار تاريك بود.مطلقا چيزي نمي ديدم.به ناگاه ضربه اي با چوب به شكمم وارد شد.من در اثر شوك اين ضربه نقش زمين شدم و ضربات كاري چوب، پياپي بر من فرود مي آمد.من پشت سر هم فرياد مي زدم:"مرگ بر آپارتايد جنسي."مردكي روي سينه ام نشست و آتش سيگارشو توي چشم راستم خاموش كرد و گفت:"بد بخت هنوزم شعار مي دي؟".من نعره بر آوردم:"سيگارتو بگير اونور،دودش اذيتم مي كنه!"بعد شعار"آزادي،آزادي،آزادي" رو سر دادم.دوباره منو زير باران مشت و لگد خويش گرفتند و گفتند:"ببين بچه براي اين كه زنده بموني و بتوني بزرگ شدن بچه هاتو ببيني اسم رفقاتو لو بده و بگو كه رابطه "ع-ع" با "ا-ن" چيه؟"من گفتم كه هيچي بابا فقط يه دوستي سادست ولي اونها اين بار شروع به زدن من با كابل 8 اينچ كردند،من بي هوش شدم.دوباره به هوشم آوردند و زدند.من مثل كوه زير شكنجه مقاومت مي كردم فقط براي شما!اونا ناخنهامو گرفتن،بهم گشنگي دادن،برام فيلم ترسناك پخش كردند،بهم تهمت زدن، تهديدم كردن ولي هيچ تاثيري نداشت.من زير بار كمر شكن همه شكنجه ها استواري كردم و فرياد "مرگ بر منافق" را سر دادم.بالاخره بعد از 1 ساعت بازجويي مرد شكن مرا رها كردند..در اين لحظه من دستانم را در فضا حايل كرده تمركز كردم و فشار معده اي تخليه كردم و گفتم :"به ريشتون"اين پاسخ دندان شكن جنبش آزادي خواهي بود به اين سربازان با نام و حتي با شماره دانشجويي اونم يكي نه 2-3 تا...در دم آزادي، دختركي از ميان جمعيت ميليوني كه انتظارم را مي كشيدند بيرون آمد.دسته گلي به همراه بوسه اي تقديمم كرد كه مرا يك دل نه صد دل عاشق خويش گرداند.من از اون موقع به خودم گفتم:
اي دل اگر عاشقي؟
در پي دلدار باش...
پس به دنبال يار رفتم.آزادي ، برابري ، حقوق بشر و زنانو و خلاصه همه رو به هسته خودمم حساب نكردم.
كلاغه به خونش نرسيد.جميعا براي رسيدن كلاغه به خونش صلوات عاجل،تعجيل نماييد.
پ.ن.:
به یاد رفیق بیژن جزنی(۲۶مین سالگرد شهادت)
بر سينه ات نشست
زخم عميق کاری دشمن
اما
ای سرو ايستاده نيفتادی
اين رسم توست که ايستاده بميری.
در تو
ترانه های خنجر و خون
در تو
پرندگان مهاجر
در تو
سرود فتح
اين گون چشم های تو روشن
هرگز نبوده است.