تبليغاتX
ارنستو، اسطوره‌ی عصيان
 
باید نوشت...
 

این برای من نه تنها یک اندیشه یا فکر است بلکه یکسره تمام زندگیست...

دوباره خيس عرق از خواب پا شد. ‌مثل هميشه تابلوي اون پيرمرد جلوش بود. ‌زل زده بود توي چشمهاش با اون چشمهاي قهوه‌اي و نافذش. از وقتي كه اومده بود توي اين خونه، اون تابلو همين‌جوري با اون قيافه خاك خورده، اونجا به انتظار نشسته‌ بود، حدودا بيست سالي مي‌ شد. خيلي وقتها قصد كرده بود كه تابلو رو جا به جا كنه ولي نمي تونست.  دخترك هنوز در آغوشش به خواب بود. صداي نفس‌هاي شمرده‌اش رو مي شنيد ولي نمي فهميد. آره امروز از اون روزها نبود! خيلي آروم پا شد و رفت توي آشپزخونه. توي يخچال فقط يك موزسياه بود. صداي مخلوط كن بلند شد. يك شير موز خنك آماده بود. تيكه هاي سياه موز رو مي شد به راحتي تشخيص داد. و بعد دود سيگار، خيلي آهسته از لبانش بيرون مي اومد و خودشو به دست مولكولهاي هوا    مي سپرد. اما هرچه مي كرد، از پنجره هاي چفت خانه، گريزي به بيرون نمي يافت. دخترك هنوز خواب بود و تابلو اين بار نگاهش رو به تن اون انداخته بود. پيرمرد خيلي آهسته، ذره ذره، تن دخترك رو دوره مي كرد. از چشمهاي مقواييش خيلي راحت احساس نياز خونده مي شد. صداي تلويزيون بلند شد، "در ادامه مسابقات، امشب تيم آرژانتين با ساحل عاج راس ساعت 22:30 بازي خواهند كرد." تيك تاك ساعات گذر زمان رو فرياد مي زد. او جورابهاشو پوشيد. سوراخ نوك جوراب بدجوري توي ذوق ميزد ولي خوب، كفش مثل هميشه اونو مي پوشوند. نوبت گره كسل كننده كراوات بود. مي خواست بره جلوي آينه كه متوجه نگاه پيرمرد به دخترك شد. انگشتشو محكم زد توي عكس. بعد از بيست سال اون تيكه مقوا، پاره پاره شد. خاكش به خون خواهي عكس به هوا برخاست. عنكبوت قهوه اي رنگ به سرعت از اين صحنه دلخراش فرار كرد. او راست جلوي آينه ايستاد. دخترك از صداي پاره شدن مقوا بيدار شد. او اودكلن آبي رو برداشت. دخترك پا شد. اودكلن رو محكم توي دستش فشار مي داد. دخترك دستهاشو به دور گردنش حلقه كرد و پرسيد امشب كي    بر مي گردي؟! عطر تند اودكلن در فضا پيچيد و صداي مبهمي كه مي گفت هشت. اين بار پيرمرد فقط با چشم چپ به او نگاه كرد. دخترك گفت منتظرم و دوباره خوابيد، بدون اين كه متوجه نگاه پيرمرد شود. او       كفش‌هاشو با سرعت پوشيد. دود سيگار هنوز در تكاپوي فرار از خانه بود. صداي استارت از توي پاركينگ. پيرمرد از اين صدا خيلي بدش مي اومد ولي نه اين بار. با گوشهاي پاره شده‌اش چيزي نمي شنيد. ماشين قرمز رنگ در امتداد خيابان ناپديد شد، با بدرقه نگاه حسرت بار دود سيگار. ليوان شيرموز در ظرفشويي آغوشش را براي چكه هاي آب شير باز كرد. باكتري كوچكي كه پس از اين پا، اون پا كردن از معشوقه اش بوسه اي گزيد و پيرمرد كه يك چشمي مشغول ديد زدن دخترك شد. صداي "تق، تق" در بلند شد و طنين بلند موسيقي:

 

Touch clean with a dirty hand

I touch the clean to the waste

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
امروز ۱۴ ژوئن است...من آن قدر در گرداب این امتحانات و روزمرگیها فرو رفته بودم که فراموش کردم بگویم:"ارنستو تولدت مبارک..."

Viva El Che

آه اگر آزادي سرودي مي خواند

كوچك

     همچون گلوگاه پرنده اي،

هيچ كجا ديواري فرو ريخته بر جا نمي ماند.

 

ساليان بسيار نمي بايست

                                   دريافتن را

كه هر ويرانه نشاني از غياب انساني‌ست

كه حضور انسان

                       آباداني‌ست.

 

همچون زخمي

                   همه عمر

                                خونابه چكنده

همچون زخمي

                 همه عمر

                             به دردي خشك تپنده،

به نعره‌اي

              چشم بر جهان گشوده

به نفرتي

              از خود شونده

 

غياب بزرگ چنين بود

سرگذشت ويرانه چنين بود.

آه اگر آزادي سرودي مي خواند

كوچك

         كوچك تر حتي

                             از گلوگاه يك پرنده!

 

پ.ن: کلیپ چه گوارا را از سایت دنیای ما حتماْ ببینید.

  این مطالب گوهربار انصار حرب الله رو هم در مورد ۲۲ اسفند دانشگاه ما بخونید...

هم چنین نظرات این مرد غیور را...


اين قدر قشنگ بود كه دلم نيومد ازش بگذرم:

 

 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد،
                                    که مادران سیاه پوش
                                            داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها
               سر بر نگرفته اند!

 

ساعت ۴:۵

از دانشگاه حرکت می کنیم به سمت میدان ۷ تیر،  با مترو می رویم. اگر برگشتم مفصل می‌نویسم

فقط یه نکته جالب، عجیب و تا حدودی نگران‌کننده:

۱۰ دقیقه پیش از یه شماره تالیای نامعلوم یه sms برام اومد به این مضمون:ba salam, bedinvasile az shoma davat mishavad bemanzure adaye tozihat dar ertebat ba tajamoe gheyre ghanuni 22khordad 85 rase saate 16 movarekhe 22 khordad 85 be polis amniyat tehran vaghe dar meydan sepah moraje konid, badihi ast dar aurate adame moraje eghdamat ghanuni be amal khaahad amad.

و چند دقیقه بعد یک sms دیگه:zanan iran azadeand be ellat nabodan fazaye monaseb va adam hamahangi tajamo e 3/22 zanan dar 7 tear montafist va bargozar nemishavad in sms ra baraye yaran ersal konid

چیزی که نگران کننده است اینه که این دو تا از دو تا شماره تالیا زده شده که فقط شماره ی آخرشون یک رقم تفاوت داره(پشت سره همه) اولی فقط برای من اومده ولی دومی برای چند تا از فعال های زنان که گوشیشون روشن بوده رفته.

تا بعد... 

تجمع به خشونت کشیده شد

   همان طور که پیش‌بینی می‌شد نيروهاي انتظامي، لباس شخصي‌‌ها و اطلاعات میدان را قرق کرده‌اند.  توی پارک که قرار بود تجمع آنجا برگزار شود پلیس و نیروهای امنیتی موج می‌زند. نکته‌ی جالب توجه حضور چشمگیر پلیس زنان تحت عنوان گشت ارشاد است.  عده‌ای از زنان روی نیمکت‌ها نشسته‌اند و بی‌توجه به ماموران سرود می‌خوانند. ماموران با تحکم سعی در پراکنده کردن افراد دارند. عده‌ی زیادی وسط میدان کنار در خروجی مترو ایستاده‌اند. نیروهای امنیتی از ساعت ۴:۲۵ میدان را تحت کنترل دارند. ساعت به ۵ نزدیک می‌شود که برخوردها شدت می‌گیرد. پارک را تخلیه می‌کنند. جمعیت به سمت ضلع جنوبی میدان می‌رود و شعار می‌دهد. برخوردها آغاز می‌شود. بهاره هدایت و سمیرا صدری را می‌گیرند. موسوی خوئینی را هم می‌گیرند. در دستگیری اینها خشونت حرف اول را می‌زند. دیگر مردان نیستند که می‌گیرندو می‌زنند. نقش آنان را زنانی به عهده گرفته‌اند که در قساوت و بی‌رحمی دست کمی از آنان ندارند. عاطفه را هم گرفته‌اند. توی یکی از ون‌های اطلاعات می‌بینمش.

 

جالب است این بار تنها اسپری فلفل نیست که می‌سوزاند. اسپری رنگی می‌زنند که پاک نمی‌شود تا راحت‌تر شناسایی کنند و بگیرند. و نیز اسپری فلفل که به هر سو روانه می‌شود، حتی به سمت چشمان کودکی ۸ ساله.

و سرکوب همچنان ادامه دارد. از میان پلیسهای زن یکی در گرفتن همه‌ی فعالان زن مشارکت دارد. هیکل تنومندی دارد و خشونتش مثال زدنی‌ست. باتوم می‌زنند، فحاشی می‌کنند، روی زمین می‌کشند و می‌برند به سمت ماشین‌ها. ساعت به ۶ نزدیک می‌شود و دستگیری‌ها کماکان ادامه دارد.

اطلاعاتی‌ها همه جا هستند. پسری با موهای بلند و کیف سه‌تار بین جمعیت می‌گردد. یه یکی از ماموران که می‌رسد دو تا کد می‌دهد و کد می‌گیرد و باز به راه می‌افتد. بین ماموران چهره‌های آشنا زیاد است. از ماموری که ۸ مارس ما را گرفته تا اونی که چند هفته پیش جلوی کوی مرا تهدید کرد که جای دیگه ببینمت دمار از روزگارت در می‌آورم.

راه می‌افتیم به سمت دفتر تحکیم. هر لحظه خبر از دستگیری افراد جدید می‌رسد. یکی از بچه‌ها از بازداشت‌گاه زنگ زده. بردنشان عشرت‌آباد، بازداشت‌گاه پلیس امنیت. ساعت ۱۱ خبر می‌رسد که تعدادی از دخترها را برده‌اند اوین بند ۲۰۹.

امروز صبح شهلا انتصاری هم بازداشت شد. مردها را هم منتقل کرده‌اند اوین. از جمله موسوی خوئینی را.

از قولی که برای آزادی داده شده هیچ گونه خبری نیست.

پ.ن.۱:علی روزبهانی و وحید میرجلیلی آزاد شدند. عده‌ی دیگری هم همراه این دو آزاد شدند که اسامی‌شان در دست نیست. به نظر می‌رسد که تا ساعاتی دیگر اکثریت قریب به اتفاق بازداشت‌شدگان آزاد خواهند شد.

پ.ن.۲: تعدادی از بچه‌ها با تلفن کارتی اوین به خانواده‌هاشان زنگ زده‌اند.

پ.ن.۳:برای تمامی بازداشت‌شدگان پرونده تشکیل شده.

پ.ن.۴: امین قلعه ای دانشجوی دانشگاه صنعتی اصفهان هم آزاد شد.

پ.ن.۵: یه ویدئو از حمله ی پلیس در تجمع دیروز(download )

پ.ن.۶: ۱۱:۱۰ سه‌شنبه ۲۳ خرداد- سمیرا صدری و شهلا انتصاری آزاد شدند. خبر رسیده که مهندس موسوی از پوشیدن لباس و زدن چشم‌بند خودداری کرده و به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته و به سلول انفرادی منتقل شده.

لینک‌های دیگر:

کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر(اسامی بازداشت شدگان به همراه آخرین اخبار)

گزارش ادوار

عکس های کسوف

ذهن سیال

کیوان

عکسهای صدرا

مجموعه گزارشات مربوط به تجمع / گویا نیوز

گزارش كانون زنان ايران

زنستان

عکس های منصور نصیری

لینک های فواد شمس

لینک های پرستو دوکوهکی

خبر اس ام اس ها در ادوار

علی

شکرپاشی خبرگذاری مهر

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
 

درست نمی‌دونم از کجا شروع شد. از یه کشش بچگانه به وسوسه‌ی غرق شدن یا یک وداع شرمگین با لجن‌های مرداب مسخرگی.

حکایت من و تو به اون برگی می‌مونه که تا وقتی بهاره، تو وزش باد پیچ و تاب می‌خوره و لبخند می‌زنه. نه... قهقهه می‌زنه. با هر سی و دو تا. درست ۱۲۹ روز بعد همون برگ داره سقوط رو تجربه می‌کنه. ولی این هم نیست. تراژدی اونجا خودشو نشون میده که روز صد و بیست و نهم رسیده و تو تا خرخره تو کثافت فرو رفتی. ذره‌ذره سلولهات داره تجزیه رو داد می‌زنه، ولی هیچ بادی نمی‌وزه.اینکه چرا، به قبل‌ترها برمی‌گرده...

همه چیز از یه بازی شروع شد. امثال ما توش بازیچه بودیم. یه مهره سیاه یا سپید. و یه وعده‌ی احمقانه به اسم اختیار و در کنارش ژست‌های سناریست مآب. و سرها رو فرو بردیم تو برف. چون سپید بود. عایق صدا هم بود. کری هم برای خودش عالمی داشت. اون برف هم ذوب شد و تو موندی و احساس مهره بودن.  ولی اون سپیدی یکنواخت ظرف این مدت یه ننگ مهم داشت: بی‌تفاوتی. دیگه نون با شیرینی یکی شده بود. لنین درست مثل لوبیا یه نقطه داشت. هوا نبود که بادی بوزد. صدا هم نماند. همه چیز هیچ شد و هیچ سال‌ها بود که پشت پوچی گم شده بود. در آغاز نه مرغ بود و نه تخم‌مرغ. در آغاز حتی کلمه هم نبود.

قرن‌ها از صد و بیست و نهمین روز هم گذشت و بی‌تفاوتی نمک شد، روی زخم مهره بودن. زخمه بر زخمی که روح را می‌خورد، در انزوا. مازوخین بی‌شک نمک را می‌پرستید.

و تو دوست من، که مهره خلق شدی و سعی داری مجسمه بمیری. هیچ چیز به تلخی حسرت فراموشی یک بودن نیست.

پرم از سايه برگي در آب
 چه درونم تنهاست

پ.ن.۱: می‌تونست بهتر باشه. یک بار نوشتم و بلاگفا پاک کرد. نمک بیشتر لازم بود که دوباره بنویسم.

پ.ن.۲:من اگر برخیزیم

            تو اگر برخیزی

                همه برمی‌خیزند.

زنان در ۲۲ خرداد در اعتراض به نقض صریح حقوقشان در قانون اساسی در میدان ۷ تیر تجمع می‌کنند.(امضا و حمایت کنید)

پ.ن.۳: از هم دور می‌شویم. ناگزیر...

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر

Student committee of

human right reporters

تاریخ 13/3/1385

شماره 50-2006

  عابد توانچه در بند 325 سپاه...

 

براساس اخبار رسیده از زندان اوین، عابد توانچه عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه امیرکبیرکه از یک هفته پیش بازداشت شده بود، هم اکنون در بند 325( 2- الف) سپاه در زندان اوین به سر میبرد.

به گفته ی منابع خبری از زندان اوین ، عابد توانچه در حالی که چشم بند به چشم داشت درحین انتقال به اتاق بازجویی توسط یکی از زندانیان سیاسی دیده شده است.

به گفته ی این زندانی ، وی درحالی که داری شرایط جسمانی نامساعدی بود به طورکوتاهی به شرایط بسیارطاقت فرسای بازجویی اش اشاره کرد و اعلام کرد که مامورین سعی دارند وی را وادار به عقب نشینی کنند. عابد توانچه در این حال تاکید کرد که بر مواضع خود خواهد ایستاد.

با این وجود این زندانی که نخواست نامش فاش شود ضمن ابراز نگرانی از وضعیت نگهداری او اعلام کرد که شرایط جسمانی عابد توانچه بسیاروخیم بوده  و تحت فشارهای بازجویی مستمر و سنگینی قرار دارد.

عابد توانچه دانشجو و وبلاگ نویس در طی هفته های گذشته و در جریان ناآرامی و اعتراضات در دانشگاه امیر کبیر به اطلاع رسانی در مورد حوادث دانشگاه پرداخته بود.

این در حالی است که در طی چند روز گذشته شایعاتی مبنی برعزیمت تعدادی از اعضای بسیج به قم برای نسبت دادن اتهام ارتداد به وی به وجود آمده بود.

گفتنی است بند 325زندان اوین که زیر نظر اطلاعات سپاه اداره شده و از قوانین سازمان زندانها پیروی نمیکند، در طی چند سال گذشته محل نگهداری بسیاری از فعالین دانشجویی و سیاسی بوده است که بعضا تعدادی از این افراد زیر فشارهای طاقت فرسای بازجویی و شکنجه، مجبور به اعترافات دروغین و قرارگرفتن در مقابل دوربینهای تلویزیونی و اظهار ندامت شده اند.

در حال حاضر موجی از نگرانی در مورد وضعیت نگهداری عابد توانچه به وجود آمده است.

این احتمال میرود که نیروهای اطلاعات در ادامه سناریوی نخ نما شده ی خود قصد وادار کردن عابد توانچه به قرار گرفتن در مقابل دوربین ونسبت دادن تمامی وقایع چند هفته ی گذشته در دانشگاهها به او را داشته باشند.

کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر با اعلام نگرانی خود نسبت به وضعیت عابد توانچه ، در مورد ادامه بازداشت و حبس وی هشدار داده و خواهان آزادی بی قید شرط او و یاشار قاجار دبیر انجمن اسلامی دانشگاه امیرکبیر میباشد.

کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر

komite_gozareshgar@yahoo.com

komite.gozareshgar@gmail.com

www.komitegozareshgar.blogfa.com

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

خيلي كوتاه اين كه محمود اعتماد زاده (م. ا. به آذين) در گذشت...نمي خواهم بگم كي بود و چي كار كرد فقط مي گويم كه اگر مي خواهيد بدانيد كافيست، "جان شيفته" اثر رومن رولان رو با ترجمه او بخوانيد...

گاهي وقتها فكر مي كنم چرا همه آدمهايي كه به گونه اي مفيدند از دنيا ميرن ولي هنوز يه مشت آدم ... بي استفاده باقي مي مونند!

يادش شاد:

تلگرافي كه شبانه رسيد

                               سه هجا بود و بي امضا:

                                                               "در گذشت"

 

آنهم زياده بود

به ديوار مي‌نگرم،

بر ديوار زخمي

                      نقشي-

تصويري كه خود از او كشيده‌ام.

ساعت...يك

ساعت...سه

ساعت...پنج

ساعت...ها

صداي سوت پليس.

بسترم تهي

پاره‌اي از نامه‌هاي ميزم

                                    دست نوشته‌هاي او

 

تلگرافي كه شبانه آمد،

                              چهار هجا بود...

 

سپيده مي‌زند

اما،اطاقم پر از شب است

                                اطاقي كه بارها سايه دست‌هايش

                                                                         در آن جاري بود.

او،واپسين روشنايي را

                             از وراي ميله‌هاي آهن ديد

و پزشك زندان

                     با پالتوي خود بالاي بلندش را

                                                           پوشانيد و گفت

                                                           -‌ تمام!

 

شايد هم اين واژه را

عصر همان روز گفت.

عصر روز پيش،

من...

 

دست‌فروش‌ها از محله مي‌گذرند

به تلگرافي كه شبانه رسيد مي‌نگرم

 

آن انديشه پربار

آن دل تمام عيار

با مشت‌هاي گره كرده، مردي

و با چشمان پاك و درخشان، چون كودكي بود.

بگذار دشمنان شادي كنند

و دوستان در خود فرو روند

با تلگراف‌هايي كه شبانه مي رسد

تو پيش از اين كه اشكت سرازير شود

                                                خواهي گريست.

                                                                              - ناظم حكمت -

 

پ.ن: به سلامتی به‌آذین که در همه عمر جز از آزادی سخن نگفت.

 

نوش...    خاموش

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
دوست عزيز من روي سخن با توست، توقع نداشته باش كه در اين نوشته هايي كه این زير مي خواي بخوني چيز به درد بخوري پيدا كني اينا فقط حرف دله! اين تو و اينم محصول مشترك تكيلا و آبجو و آرمان و كوهيار به همراه نيكوتين:

نشستيم روبروي همديگه يك دست جام باده ولي دست ديگر خالي از زلف يار بلكه پر ازسيگار Esse . جامها را بر مي گيريم و به تلالو نور در آنها خيره مي شويم به هم مي زنيم و مي گوييم به سلامتي:

به سلامتي مالكولم ايكس و هر چي سياه خشمگينه كه بالاتر از سياهي رنگي نيست.

به سلامتي ابوالقاسم كه بسي رنج برد در اين سال سي و عجم زنده كرد بدين پارسي(زنده باد هر چي ايرونيه)

به سلامتي صادق كه همه از مرگ مي ترسند و او از زندگي سمج خودش.

نوش

به سلامتي احمد كه فرياد زد به انديشيدن خطر مكن،روزگار غريبي‌ست نازنين.

به سلامتي ارنستو كه فرياد زد شليك كنيد، شليك كنيد شما تنها يك چه گوارا را داريد مي كشيد.

به سلامتي سيد خليل كه فرياد شورش، ضجه تنبورش، فرياد هزاران دل خسته بود و عاقبت در خون غلتيد و زير شمشير غمش رقصيد و رفت.

  نوش

به سلامتي خودم و آرمان

به سلامتي خودم و كوهيار

نوش

به سلامتي خسرو كه گلي بود به سرخي خون و از خلقش دفاع كرد نه از خودش.

به سلامتي كرامت، خسرو روزبه، رفيق بيژن جزني

به سلامتي وارطان كه سخن نگفت، دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت.

به سلامتي اوني كه اگه نبود، نفت من و تو مال خودمون نبود.

به سلامتی هر کی که نگران سلامتی ولی ا... فیض مهدویه.

به سلامتی حجت زمانی و هر چی مجاهد پاک.

نوش

به سلامتي پدر طالقاني، كه كنفرانس جمعه داشت.

به سلامتي رئيسعلي و هر چي دلير تنگستان.

به سلامتي ميرزا كوچيك، سردار جنگل.

به سلامتي هر چي سياهكل.

به سلامتي اوين كه گوشه تنهايي مرداني بود كه اكنون براي من و تو نيستند.(ك..ننه هر چي ديكتاتوره)

به سلامتي هر چي فداييه، علي الخصوص شاخه تبريز.

به سلامتي خون ارغوان ها.

نوش

به سلامتي سهراب، كه چشمها رو شست، جور ديگر ديد، زير باران رفت و زير باران با زن خوابيد.

به سلامتي فروغ كه پريشادخت شعر بود و برايش چراغ خواهم برد.

به سلامتي نيما كه تو را چشم در راه بود آن هم شباهنگام.

به سلامتي ولاديمير ماياكوفسكي كه جهنم درونش را چاره اي به جز سرب داغ نبود.

به سلامتي لسان الغيب كه ديد به خواب خوش كه به دستش پياله بود...تعبير رفت و كار به دولت حواله بود...چهل سال رنج و قصه كشيد و عاقبت...تدبيرش به دست شراب دو ساله بود.

به سلامتي او كه سرود:"شيخي به زني فاحشه گفتا مستي...هر لحظه به دام ديگري پا بستي...گفتا شيخ هر آن چه گويي هستم...توَ، آن چه كه مي نمايي هستي؟

نوش

به سلامتي جورج اورول كه مي دانست هنوز هم برخي از برخي ديگر برابرترند.

به سلامتي بوكوفسكي فقيد كه گفت زياد بنوشيد، تنها نخوابيد و سيگار هم زياد بكشيد.

به سلامتي كافكا كه مسخ ثانيه هاي گذراي عمرش بود.

به سلامتي اون كه هر وقت مي خواهم فال بگيرم، نيتشو مي كنم.

به سلامتي اون كه تكيلا رو برام نوستالژي كرد.

به سلامتي اون كه دوستم داشت، دوستش داشتم و رفت.

به سلامتي همه مسائل كاري.

به سلامتي همه اوهايي كه به سلامتيشان خواهيم رفت.

به سلامتي اوني كه ساعت يك ونيم نگران زياد خوردن منه.

نوش

به سلامتي اوني كه گفت، بدون اگه يه غذايي داري بخوري و يه سقفي بالاي سرته، از نصف مردم دنيا خوشبخت تري.

به سلامتي هر چي كارگر كه اگه يه روز كار نكنه، شب همون نون خشك و خالي رو هم نداره بخوره.

به سلامتي اسانلو، كه زبونش به خاطر نان و آزادي بريده شد.

به سلامتي اوني كه گفت انا الحق و گفت گلگونه مردان خون ايشان است.

به سلامتي ماركس، انگلس، لنين و رفيق آهنين استالين...و مائو.

به سلامتي شهدايي كه رفتند واسه اين كه ما دوتا لم بديم و هي به سلامتي، سلامتي بكنيم.

به سلامتي اون رفتگر طرشت كه پدر دو تا شهيده و شبا همون جا توي كوچه نونشو سق مي زنه و روي يه تيكه گوني مي خوابه.

به سلامتي حاجي همت، اول و آخر هر چي مرده.

به سلامتي جهان آرا كه نبود ببينه، شهر آزاد گشته.

به سلامتي اون چفيه پاك كه خون شهيد شستشو دادش.

و حالا نفرين به اونهايي كه خون شهيد رو به نام دين بر باد مي دهند.

به سلامتي سردار شهيد باكري.

به سلامتي پدر مصطفي، پدر آقا كارو، پدر حامد، پدر علي، داداش عاطفه و همه پدرا و داداشايي كه رفتند.

به سلامتي اون كه گفت،  بگي بخون، مي خونم.بگي برقص، مي رقصم.بگي بمير، مي ميرم.زنده باد هر چي شيمياييه.

نوش

به سلامتي آندری تاركوفسكي و ايثار و آنهايي كه در جهان رويايي خودشان زندگي مي كندد.

به سلامتي نوستالژيا،

Once,a man was drawning in a slimy pond.a man rescued his life by risking his own.then both lying on the edge of that pond.the rescued one said:"idiot...why didi you do that?"..."I live in there"

به سلامتي همه اونايي كه live in there .

به سلامتي كريستف كيشلوفسكي، ورونيك و زندگي دو گانه اش.سپيد، قرمز و آبي.

به سلامتي زبيگنيف پرايزنر و مرثيه اي كه براي دوستش سرود.

به سلامتي ديويد لينچ به خاطر روشنفكري خاص خودش...spice is the worm,worm is the spice .

به سلامتي ميهمان مامان مهرجويي كه: امروزم تموم شد، فردا رو چه كنيم؟!

نوش

به سلامتي آقايان و خانمها، نقطه عطف صدا...داريوش، با دژخيمان اگر شكنجه، اگر مدارا...

به سلامتي اوني كه هنوزم داره مي خونه: ظلم ظالم، جور صياد، آشيانه ام داده بر باد.

به سلامتي صدايي به وسعت درياها، ابي، دلبركم چيزي بگو.

به سلامتي هايده، غم با او زاده شده.

به سلامتي شهرام، كه گفت آتش بي سبب نفروختم، دعوي بي معنيت را سوختم.

به سلامتي سياوش،كه هر كسي هستي يه دفعه قد بكش از پشت نقاب، از رو نوشته حرف نزن...

نوش

به سلامتي فدريكو و ايگناسيو سانچز كه پله‌پله بر مي شد ايگناسيو.

به سلامتي ويكتور خارا و گيتارش كه كارگر بود و مي ناليد كه اگر آوازم كسي را آزار مي دهد بدانيد كه او يك يانكي است.

و باز هم به سلامتي احمد كه بودن يا نبودن، مساله اين نيست، وسوسه اين است.

نوش

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   |