تبليغاتX
ارنستو، اسطوره‌ی عصيان
 
باید نوشت...
 

۱. اینکه جهت بقای شویدهای سرم رفتم دکتر. جدا از اینکه بهم گفت که معمولاْ در مواردی که اگزمای حاد کف‌دار مزمن وجود دارد، احتمال HIV می‌دیم، به طور اکید مارو از مصزف سیگار و الکل هم منع کرد. متاسفانه  من روم نشد که بگم دکتر جان این موهارو دونه دونه بکن ولی اینو نخواه از من. در نتیجه من‌بعد ما به سلامتی شما سن‌ایچ آلبالو می‌نوشیم(نوش) و غم خلق هم زیاده آزارمان داد به جای وینستون عقابی نقاشی میکشیم، اونم سوپر اکس پست سورئال مدرن.

۲. آرمان جون تشریف برده کرمان، کنگر مصرف نموده و لنگر بیانداخته. از آن یار پریچهره که موجب تلپ شدن ایشون درکرمان گشته اطلاع چندانی در دست نیست.(والا ما ۵ روزه رفتیم و برگشتیم) از آنجا که آرمانی مارو به کتف چپش هم نمیگیره فلذا ما هم عاجزانه از ایشون خواهشمندیم که بیا بابا، این کشته مرده‌هات کشتن مارو. در همین زمینه... و ...و.... گفتن که دلشون واست شده اندازه کانال سوئز. ... گفته تپلی من کجایی؟ ... و .... گفتن که چت بی تو هرگز، ای بی‌وفا تنها چرا؟ ... گفته که خیال کردی ولت می‌کنم؟ بیا واسه بچه شناسنامه بگیر. ... و .... و هم سلام رسوندن، فدای تو.(حال کردی یه جوری نوشتم که هیشکی نفهمه اینا دخترن)

 

۵.و اما این آقایی که عکسشو اون بالا مشاهده می‌کنید. ایشون از اعضای کمیته اعراب آرژانتینه و این عکس در تظاهراتی که علیه حملات اسرائیل به لبنان  در بوئنس‌آیرس انجام شده گرفته شده.(زین پس عکس امام رو علاوه بر در و دیوار شهرها و ۵۰۰ تومانی و .. میتونید بر روی کتف جهانیان هم مشاهده کنید)


ادامه مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

سوال اين كه خدا هست يا نيست؟!و فرشته مرگ كه سر كشتن يا زنده نگاه داشتن تو دست به بازي شطرنج با تو مي زند. و تو مي خواهي با يك حركت تركيبي توسط اسب وفيل او را مات كني ولي مگر مي شود زندگي را مات كرد؟! روز به شب مي رسد و شب به روز مي رسد، صداي اس ام اس ها و فرياد تكراري آهنگ هاي ضبط شده. دختركي كه مي گويد دوستت دارم و تني كه تو متنفري از آن، از عطرش و گرماي احمقانه اش.الكل كه در رگهايت جاري مي شود.شراب مرد افكن مي خواهد بلندت كند و چنانت به گرز گران به زمينت بكوبد كه دردت را فراموش كني ولي تنها باعث تهوع تو ميشود.تهوع و رنگ زرد تيره اش هميشه رو به رويت.آهاي آينه كه تصويرم را منعكس مي كني، با تو نيستم احمق، با اون عكس دو بعدي مسخره دارم زر مي زنم. اساتيدي كه به تو با يك لبخند احمقانه مي گن، نمرت شده 17 ،يا با چشماي هيز به دختر كناريت نگاه مي كنند و تو مي دوني كه نمره اون از تو بيشتره.نشستن جلوي مغازه ها و خوردن يك آبميوه خنك در حال كه ميدوني بعدا همشو  خواهي ريخت توي توالت.خريدن يك ماشين و لذت سوار شدنش و چرخيدن در جردن.هاها، فيلم جديدي كه دوستت گرفته و امشب مي خواين ببينين.زنگ تلفن و صداي گرفته مادر كه اوضاع چه طوره.راه رفتن توي شهر با يه نخ سيگار از بين ماشينهايي كه برات مدام بوق مي زنند.    فحش بلندي كه به يك راننده نثار مي شه و پسرك كه از ماشين پياده مي شود براي زدن تو، ولي مي بيند كه مجموع تو 8 برابر اوست.آپديت كردن وبلاگ براي اين كه روزي 100 نفر اونو بخونند. عشقت...كه يك شب در آغوش ديگري مي بينيش و لذت كشتنش.لذت دزديدن داستان زيباي يك احمق     و چاپ اون به نام خود.شركت در يك جلسه احمقانه براي تصميم گيري در يك مورد احمقانه.گله باد از اين ور اون ور رفتن هر روزه.شيپوري كه ميليونها سال در دست فرشته مربوطه بوده است ولي هنوز در آن كسي ندميده.و فشار فوت خدا كه وارد بدنت مي شود تا روح داشته باشي و شروع به خوردن و ريدن بكني!تق تق در...ببخشيد منزل آقاي فلاني؟ نه خانم برو بميرررر.تلق...شاتر دوربين باز و بسته شد و اين صحنه براي هميشه بر روي يك فيلم آگفا با آ‌س‌آ 100 ضبط شد ولي كو احمقي كه اينو برات ظاهر كنه ودر عرض 17 دقيقه چاپش كنه.و دوست احمقت كه فكر مي كنه توي اون يكي حذب خبريه كه تو اين يكي نيست و دوست داره يه روز به يه جايي برسه.اوه، آدامس بدون قند اوربيت كه هرزگاهي لذت بي پاياني رو بهت مي ده.ولي هيچ كدوم به پاي منظره عميق زير پاهات نمي رسه...مورچه اي كه 30 برابر وزن خودشو بلند كرده و اونو مي بره به خونش و زني كه خيلي ابلهانه اونو له مي كنه و ديدن دست و پا زدن مورچه‌اي كه مرگش بي هيچ قانون نيوتوني به اثبات رسيده.وز وز كامپيوتر در نيمه شب و صبح زود.انگشتاني كه با مهارت بر روي كليدها آوار مي شوند و تايپ شدن لغات پشت مونيتور.صداي مشت زدنشون به شيشه مونيتور به گوش مي رسه.شيشه ها هميشه مال روياهان.واقعيت فقط فولاد و كربن رو طلب مي كنه.و من كه ديگه كم كم دارم مي رم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

همه برگ وبهار
در سر انگشتان تست
هواي گسترده
در نقره انگشتانت مي سوزد
و زلالي چشمه ساران
از باران وخورشيد سيرآب مي شود

بعد از گذشت قریب به یک ماه و نیم از بازداشت عابد توانچه و یاشار قاجار سرانجام برای این دو قرار وثیقه  ۵۰ میلیون تومانی صادر شد.

 با تامین وثیقه عابد و از ساعت ۹:۳۰ صبح امروز خانواده و دوستانش منتظر آزادی وی بودند. با تجربه‌ای که در موارد قبلی وجود داشت و نظر یکی از بچه‌ها به نظز نمی‌رسید عابد را زودتر از ۷ آزاد کنند.

چند دقیقه‌ای از هفت بیش نگذشته بود که رسیدم مقابل در جنوبی زندان اوین. گویا بچه‌ها برای جلوگیری از ایجاد حساسیت و اینکه مبادا ماموران به قصد لجبازی آزادی عابد را طول دهند به سمت بالای خیابان حرکت کرده‌اند. سعید* میآید دنبالم،جلوی در. سوار می‌شوم و می‌رویم سمت بقیه.


ادامه مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

 واقعاْ مملکت جالبی داریم.

همان طور که مطلعید ابوی رئیس جمهور محبوب جناب احمدی‌نژاد چندی پیش فوت کرد.

اینجا  و از قول خبرگزاری مهر یک مصاحبه با دکتر احمدی نژاد وجود داره که در قسمتی از اون احمدی‌نژاد در مورد به این نکته اشاره می‌کنه که:"رییس جمهور منتخب ملت گفت که پدرش آهنگری داشت و برای او بسیار زحمت کشید تا در رشته مهندسی عمران وارد دانشگاه علم و صنعت شود و کارشناسی ارشد مهندسی عمران، راه و ترابری و دکترای عمران، راه و برنامه ریزی حمل و نقل را کسب نماید، اما پدر در سال 72 بر اثر حادثه تصادف فوت کرده است."

جمله و در واقع گاف آخر مدتیست از روی سایت برداشته شده، اما متاسفانه مسئولین خبرگزاری به Cache Google دسترسی نداشته‌اند.

این مصاحبه مربوط به قبل از انتخابات است و حال اینکه رئیس‌جمهور با اظهار این نکته چه منظوری داشته و اینکه یک آدم معمولی چند تا پدر داره الله اعلم.

لینک فعلی مصاحبه در خبرگزاری مهر

لینک ذخیره شده توسط گوگل برای اطمینان می‌توانید خودتان آدرس مهر را در گوگل فارسی یا انگلیسی جستجو کنید.

کشف بزرگ:سرانجام راز دوپدره بودن رئیس‌جمهور کشف شد. قضیه از این قراره که این آقایی که اخیراْ عمرش رو داد به من و شما، شوهر مامان احمدی‌نژاد بوده. (ناپدری رئیس‌جمهوری)

به عبارت بعد از فوت پدر در سال ۷۲ مامان آقا محمود مجدداْ ازدواج نموده.

با تشکر ویژه از شهید گمنام عزیز که لطف کرد و اطلاعات مربوط به پاسخ این سوال رو برای ما فراهم کرد.

پ.ن.۱:این قضیه به هیچ وجه جنبه‌ی شوخی و مزاح نداره. اطلاعات تکمیلی رو از خبرنگارهای پارلمانی گرفتیم و کاملا موثقه.

پ.ن.۲: ما به هیچ وجه نگفتیم که مادر این آقا کار بدی کرده.(بنده خدا کلی هم اهل دل بوده) ایراد اصلی ما به خبرگزاری مهر وارده که چرا رسانه‌ی دولت مهرورزی باید این خبر رو سانسور کنه؟ واقعاْ چرا؟

پ.ن.۳: سوال(فی‌الواقع معما):اگر دو برادر بخواهند زنهاى همديگر برايشان محرم شوند به چه سببى‏مى‏توانند محرم شوند؟ آیت‌الله العظمی سید محمد صادق روحانی به شما پاسخ می‌دهد.

پ.ن.۴:داستان داستان ازدواج پسر مقام معظم رهبری با دختر دکتر حداد عادل را هم بخوانید.

پ.ن.۵: کم‌کم به یک نشریه زرد تبدیل می‌شویم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 


ادامه مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

بعد از كلي وقت، گلي بهم زنگ زد وگفت كه آرش دلم برات خيلي تنگ شده.يه جا قرار بگذار همديگرو ببينيم.يه خورده فكر كردم و گفتم امشب بيا اينجا!جيغ كوتاهي كشيد و گفت باشه پس شب ساعت نه  مي بينمت.توي خونه خالي نشستم.سيگار و آبجو كنارمه ولي رغبتي به هيچ كدومشون ندارم.به گلي فكر مي كنم،به موهاي بلندش، به تنش و به چشم هاي نافذش.دوره مي كنم ولي به هيچ جا نمي رسم.خسته ام، دراز مي كشم.بازم فكر مي كنم.داره حالم از فكر كردن به هم مي خوره.ساعت ديواري، زمان نه  لعنتي رو نشون     مي ده.زنگ در خورد.گلي اومد بالا.دستهامو گرفت.بوسيدمش.در آغوش هم بوديم.لذت بوسيدن، صداي ناله ها، عشق بازي، هوس، مخلوطشون، بوي تند عرق تن، دود سيگار، طعم گس شراب، چشم هاي خمار، تن لطيف، بوسه هاي پياپي، دوباره ناله ها، خستگي، يك لحظه، يك فكر، برق چاقو، چشم هاي هراسان، نگاه ديوانه، خون پاشيده بر همه جا، تن سرد گلي برهنه بر روي تخت و قطره اشكم مانده بر روي لبهايش...خيس عرق از جام پا مي شم...لعنتي خواب بود...تلفونو بر مي دارم...الو گلي عزيزم امشب نيا...موسيقي مقطع انتهاي پيام تلفن...

 

 

 

 

 

 

************************************************

 

پ.ن:معرفی عاملان سرکوب تجمع ۲۲خرداد میدان هفت تیر

(جداْ کار جالبی کرده)

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

پیش درآمدی بر داستان چیز

این گفتار تنها گریزی است برای یافتن پاسخ این پرسش  که در متن یک واژه چه می‌توان یافت؟ همان گونه که امروزه در احاطه‌ی مجموعه‌ای از مقررات، قراردادها و تلاش می‌کنیم تا در جنون روابط بینابینی روزنه‌ای برای گریز از ساختار مطلوب موجود بیابیم. بیخیال

بیایید فرض کنیم واژه‌ها جور دیگر می‌بود. آدامس را یک امپریالیست درست کرد به اسم آدامز و این نام را به مخلوق  خود منتقل کرد.

یک جابجایی کوچک: فرض کنیم واژه‌ی دست هرگز وجود نداشت و به جای آن از واژه‌ی فخیمه‌ی چیز استفاده می‌شد.

بررسی می‌کنیم:

دانستنیها: چیز یکی از اعضای مهم بدن انسان‌هاست. انسان‌ها با چیزشان اشیا را از زمین بلند می‌کنند. خیلی‌ها با چیزشان غذا می‌خورند. بعضی چیزها مو دارند و برخی بی‌مو هستند، ولی کف چیز مو ندارد. اکثر خانمها و بعضی آقایان برای اینکه چیزشان تمیز و خوشگل بماند به آن لاک و کرم می‌مالند.

توصیه پدرانه: هیچ وقت چیزتان را توی سوراخ نکنید، ممکن است جانوری نوک چیزتان را گاز بگیرد. پسرم چیزت را توی دماغت نکن، زشته.

اصل علمی: یک چیز صدا ندارد.

مقدمه انشا: سپاس کسی را که قلم را در چیزم نهاد تا تفت بدهم.

رشد و بالندگی- کلاس درس: هر کسی جواب این سوال رو می‌دونه چیزش رو ببره بالا.

تاریخ: اردشیر درازچیز به هندوستان لشگرکشی کرد و چیز اجانب را کوتاه کرد.۱

بهداشت فردی: همیشه قبل از غذا چیزتان را با آب و صابون بشویید.

هر کی به گل چیز بزنه                          شهرداری بیلش می‌زنه

وطن‌پرستی: چیز به چیز هم دهیم به مهر             میهن خویش را کنیم آباد

وعده‌های یک کاندیدا: چیزهایتان را به من بدهید. ما با هم فردا را به گه خواهیم کشید.

خبر فوری2: رئیس‌جمهور محبوب پروفسور ... نژاد لحظاتی پیش وارد دارقوز آباد سفلی شد. میلیون‌ها تن در حالی که چیزهایشان را برای وی تکان می‌دادند، از وی استقبال کردند. وی پس از ورود چیز مقامات محلی را به گرمی فشرد.

ادب آداب دارد: بعد از غذا از لیسیدن چیزتان خودداری کنید.

داستان کوتاه: عادت داشتم سر کلاس بهش زل بزنم. تنها می‌نشست. چیزشو می‌گذاشت زیر چانه‌اش و به فکر فرو می‌رفت. همیشه منو با چشای یخیش برانداز می‌کرد. اون روز وقتی تو اتوبوس دیدمش یه کم خودمو باختم. سلام کردم، لبخند زد. به خودم جرأت دادم. چیزمو گرفتم به میله و جلو رفتم. چیزشو به سمتم دراز کرد. با چیزم چیزشو گرفتم و فشار دادم. از خجالت زیاد چیزش خیس شد. غرق صحبت بودیم. جمعیت می‌خواست عبور کنه. چیزمو گذاشتم پشتش  آروم فشار دادم تا رفت کنار و راه باز شد.

روز بعد قرار داشتیم. رفتیم و توی تریا نشستیم. چیزشو گذاشت روی میز. منم چیزمو از جیبم درآوردم و گذاشتم روی چیزش. گفت: چیز شما بزرگ و گرمه. منم گفتم: چیز شما کوچیک و نرمه. از تریا اومدیم بیرون. چیزامون تو چیز هم بود، تا اینکه خداحافظی کردیم. در حالی که دور می‌شد‌، ایستادم و چیزمو براش بردم بالا. هوا سرد بود. دورتر که شد چیزمو کردم تو جیبم.

The End

 ۱. در اینجا بین دراز و کوتاه آرایه‌ی تضاد وجود دارد.

۲.Breaking News

پ.ن.۱: چیز همکاریتان را به گرمی می‌فشاریم.

پ.ن.۲: ایده‌ی این مطلب رو خیلی وقت پیش یکی از دوستان داده بود. فقط یه کم پیاز داغشو زیاد کردم، همین.

پ.ن.۳: گرچه مطالب شرم‌آور سایت بازتاب تکراری شده، ولی این اظهارنظر بازتاب رو هم در مورد اکبر گنجی بخونید. به نظر میرسه بازتاب داره سعی می‌کنه از کیهان پیشی بگیره.

پ.ن.۴: بچه‌تر که بودم همیشه با خودم فکر می‌کردم که که سنگدلی چگونه دژخیمان را مجاب می‌کند که آهنین مرد را در شب عروسی به شکنجه‌گاه ببرند. (به یاد سعید سلطانپور)

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   |