باید نوشت... |

مكان اين اتفاق يك بار فرضي در ايران اسلامي است و آدمهايي كه ما آنها را زير نظر گرفته ايم عبارتند از: -پسر -دختر -پيشخدمت
دختر وپسر روي يك مبل چرمي داخل بار دقيقا رو به روي هم نشستهاند و پرتره آنها از بالا داراي يك خط تقارن است، لااقل با هندسه ما.اين طور كه معلوم است يك بطري شراب بين آن دوست به همراه دو جام در دو طرف آن بر روي ميز شيشهاي قهوهاي رنگ.رد خيس جامها جاي،جاي شيشه همرنگ چرمهاي زير باسن دختر و پسر هويداست.
پسر:مي دوني به نظر من روشنفكري و دينداري قابل جمع است.(پسر متفكرانه جرعهاي از شراب را مي نوشد،قطرهاي با زيركي خودش را از لب جام بر روي كت تيره رنگ پسر پرتاب مي كند.)
دختر:ولي به نظر من براي پايان اين ماجرا بايد راه سهل ترو انتخاب كنيم.
پسر:خوب اگر نتوانند بكنند،خانه را مصادره مي كنند.
دختر:پس چاره اي نيست، جز اين كه تعهد بدهي.
پسر:نه،نه، با اين قراردادهاي موقت در حاشيه اصلاح قانون كار من ديگه نمي تونم ادامه بدهم..
دختر:بي شعور به ماياكوفسكي فكر كن، به ابر شلوارپوشش، به ماريا.(دختر دارد ليوانش را جرعه جرعه سر مي كشد و دست ديگرش در جيب مانتويش به دنبال سيگار كنت است.)
پسر:خوب من بدون آلبر كامو نفسم بالا نميآيد.
دختر:ببين تو روزگاري كه تو مي توني پيش بيني وضعيت جوي رو با پيام كوتاه بگيري ديگه جايي براي شرافت نمي مونه.(سيگارو پيدا كرد ولي جستجوي احمقانهاش براي كبريت ادامه دارد.)
پسر:شايدم به خاطر تاثير جنگ لبنان بر روابط داخلي اسرائيل باشه.(متفكرانه جرعه ديگري را بلعيد.)
دختر:ببين من به انديشههاي ژرژ سورل احترام ميگذارم ولي هيچ ربطي به قبول اين كه " زندگي فقط به صورت پديدهاي زيباشناسانه قابل تحمل است." ندارد!
پسر:احمق،خلع سلاحي در كار نيست!
در اين حين پيشخدمت بر سر ميز ميآيد، در حالي كه به دنباله بلند كت سياهش يك مورچه كوچولو آويزان است.مي پرسد:
پيشخدمت:چيزي ميل نداريد؟!
پسر:مي دونيد آقا شما از اونجا كه سفيد،قرمز و آبي كيشلوفسكي را نديديد بسيار آدم احمق و تاريك فكري هستيد.
پيشخدمت:من هم فكر مي كنم چون شما راكي 5 رو نديديد بسيار نشخوار ميكنيد.
دختر:ببينيد آقايون در همين حالي كه شما مزخرف سر هم مي كرديد من به ضرورت تصويب لايحه پولشويي پي بردم.
پسر:تو فكر ميكني جايي براي سياست دوگانه براي توليد محصولات ارگانيك ميمونه؟!(پسر داره دو سانت آخر كنت دختر را ميكشد.)
پيشخدمت:مي بخشيد، ولي به برخورد احساسي با تورم پايان دهيد.
پسر:نه، همه كارها قانوني بودند.
دختر:امكان نداره با وجود باكتريهاي مختلفي كه در صنايع لبنياتي به طور گسترده از آنها استفاده ميشود.
دختر به بهانه توالت صحنه را ترك ميكند.(دليل توالت رفتن بر ما پوشيده است.)
پسر:تقلب دنيارا برداشته است.
پيشخدمت:آره، دوران تنبلي و شوخي تمام شده است.
پسر:من مديون رولينگ استونزم!!!
ناگهان پسر از جا جست و پيشخدمت را با گلولهاي به ديار باقي فرستاد.از سوي ديگر دختر در حالي كه از گلوي بريدهاش خون ميپاشد به ميان صحنه ميدود و با كاتيوشا مغز پسر را بر زمين و زمان پخش مينمايد...
پرده افتاد...تمام!
-با تشكر فراوان از روزنامه شرق مورخ دوشنبه سي مرداد 1385-
کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر
Student committee of
human right reporters
تاریخ 31/5/1385
شماره 106-2006
امید عباسقلی نژاد، مسئول روابط عمومی جبهه دموکراتیک ایران که در هنگام عزیمت به شهر آمل جهت شرکت در مراسم گرامیداشت اکبر محمدی، توسط اداره اطلاعات این شهر بازداشت شده بود، دیروز پس از گذشت ۱۷روز در زندان اوین با همسرش ملاقات کرد.
عباس قلی نژاد که به ارتباط با اپوزسیون خارج از کشور، فعالیت در جبهه دموکراتیک ایران و... متهم گشته در این دیدار به بازجویی های شبانه خود اشاره کرده و اعلام نمود که به صورت مداوم تحت فشار و بازجویی قرار دارد، که این بازجویی ها از ساعات ابتدایی شب آغاز گشته و بعضاْ تا صبح ادامه دارد.
همسر امید عباسقلی نژاد همچنین با نامساعد دانستن وضعیت جسمانی او در زندان، نسبت به سلامتی وی ابراز نگرانی کرد.
فریبا هدایتی، همسر امید عباسقلی نژاد خود نیز در جریان تحصن خانواده های زندانیان سیاسی در مقابل سازمان ملل در ۲۷مرداد ماه ۸۳ بازداشت و به مدت ۳هفته در بند ۲۰۹ زندان اوین به سر برد، وی از سوی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب به ۸ ماه حبس تعلیقی به مدت ۳ سال محکوم شد.
گفتنی است امید عباسقلی نژاد پیش از در ۱۸تیرماه ۱۳۸۱بازداشت و از سوی شعبه ۲۶دادگاه انقلاب به ۳ سال زندان محکوم شد، که حدود ۱ سال پیش با اتمام دوران حبس خود از زندان آزاد گشت . وی چندی پیش نیز در جریان اعتراضات دانشجویی در دانشگاههای تهران و امیرکبیر، در سوی مامورین ناشناس ربوده شد و ۲ هفته در مکان نامعلومی در بازداشت به سر برد.
از همان روزی که دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشيد
آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود
ازهمان روزی که يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هی پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دريغا
آدميت برنگشت
گشت و گشت
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است
صحبت از موسی و عيسی و محمد نا بجاست
قرن "موسی چومبه" هاست
روزگار مرگ انسانيت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت ,مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
پ.ن: الان نمی شود، فردا زور میزنم چیزی بنویسم.
پ.ن.۲: حالا یه چیزی گفتم.
یک توضیح: مطلب زیر را آرش صادقی نوشته. از آنجایی که خودش وبلاگ نداشت از ما خواست که روی بلاگ بگذاریم.
******
هر وقت که میبینم بچه های خودمان به هم فحش می دهند یاد "سلمانی ها سر همدیگر رو می تراشند" می افتم. اصلا این کار را بی فایده می دانم. اگر آدم از یکی خوشش نمی آید مجبور نیست باهاش سر جوال برود. اما...
(در بخش ادامه مطلب)
پ.ن:
در همین زمینه بخوانید:
رفیق کیوان عزیز تنها یک دلیل برای من بیاور که تو را مارکسیست بدانم! (صادق نوابی)
مارکسیسم رفیق نوابی در فاز فکاهی یا در دامن هارترین لیبرال (کیوان امیری الیاسی)
دریغ از بحثی که گشوده نشد (صادق نوابی)
بحثی که باید گشوده شود! (کیوان امیری الیاسی)
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست... (آرمان امیری)**
اين حديث مهر و كين مرد و نامرد است... (شروین قلیزاده)
حزبالله قطعنامه را پذ
یرفت. بار دیگر صلح. لبنانیها به خانه بازگشتند.(عکس از ایسنا)
و در ایران:

دوشنبهشب، روبروی پارک ملت. ازشان پرسیدم از کدام واحد بسیجید؟ ندا آمد که خودجوش آمدهایم.
ترافیک درست شده بود. پلیس راهنمایی و رانندگی هم کاری به کار کسی نداشت. مملکت در آزادی غوطهور است. حالش را ببرید.
يك سال گذشت............ولي هنوز ناتمام!
when you lose small mind
you free your life
همراه خوب من
از پله هاي بلند غرورت
بگير دست مرا
تا قلب شب بشكافيم
و با رداي سپيده
به رقص برخيزيم
همراه خوب من
با اين غرور بلندت
در سرزمين يائسه ها
تو تمامي خود نرفته اي بر باد
اينك
به ريزش رگبار سرخگونه ي خنجر
دست مرا بگير
تا از پل نگاه صادقانه ي مردم
به آفتاب
سفر كنيم
سایر عکسها در ادامه مطلب
مناظر با سرعتي باور نكردني از روبه روي چشمها و چشمخانه عبور مي كنند و تنها ته مانده محوي از خاطراتشان بر پستوي مغزم به يادگار مانده است.
لب بر لب كوزه بردم از غايت آز
تا زو پرسم واسطه عمر دراز
لب بر لب من نهاد و ميگفت اين راز
مي خور كه بدين جهان نميآيي باز

مي گويند فيلسوف بود ولي من نمي دانم فلسفه چيست و نميخواهم بدانم.خيام ميگويد دشمن، فلسفيم ميداند ولي مردان را چه باك از پندار نامردان!
گر مي نخوري طعنه مزن مستان را
بنياد مكن تو حيله و دستان را
تو غره بدان مشو كه مي مينخوري
صد لقمه خوري كه مي غلامست آن را
فرداست .خورشيد برافتاد،ماه از برش به گرد برخاست و دگر بار خورشيد بر اين گردون سپهر باز آمد.آري امروز بر سر آرامگه آنم كه فردوسي خوانندش.در دياري كه همه كس براي آزادي شمشير به دست، بر ميافروختند، او به كارزار آمد.دستش خالي از هر افزار، ولي بيانش آبديده تيغي، برنده تر از هر شمشير...
بسي رنج بردم در اين سال سي
عجم زنده كردم بدين پارسي
بناهاي آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب
پي افكندم از نظم كاخي بلند
كه از باد و باران نيابد گزند.
در گوشه اي ديگر از اين مزار، سنگي است به همان كوچكي دل بدخواهان...مزار مهدي اخوان ثالث كه نامش برايم عجين شده است با اميد...با آرمان...با آرزو
قاصدك...
در اجاقي طمع شعله نمي بندم.
خردك شرري هست هنوز؟!
نميخواهم و نميتوانم بيشتر ببنويسم چرا كه اين بار ننوشتم و اين بار نخواندم بلكه در اين نوبت تنها بوييدم، بوسيدم و گفتم.
ساعت 6 صبح 13 مرداد 85 ميدان هفت تير
قرار ساعت 6:30 است و من از بيكاري دارم قدم ميزنم. بچههاي جبهه متحد دانشجويي آن طرفتر ايستادهاند. من فقط كيانوش سنجري را ميشناسم. چند كيلومتري كه قدم ميزنم بقيه ميرسند. مجتبي و علي و سعيد و غيره. سر و كلهي تحكيميها هم پيدا ميشود. 30 نفري ميشويم. عده اي از دوستان اكبر و بقيه هم رفقاي بعد از مرگش. آن طرف يكي از رفقاي اطلاعاتي ايستاده با موبايلش و گزارشهايي كه مي فرستد. سوار مي شويم و حركت. مقصد روستايي است در 50 كيلومتري آن طرف آمل. آنجا كه پيكر پاك اكبر آرميده. جدا از هياهوي اصلاحات، به دور از بشر و حقوقش، فارغ از وسوسه ي بودن. ما هم مي رويم. فقط همين. نامه هم ننوشتهايم كه از ايران بايد صدايي ديگر شنيد. بعد از مرگ سهراب نامه كه هيچ نوشدارو هم به درد گذاشتن در كوزه مي خورد و زان پس نوشيدن آبش.
مجتبي دو ماهي است كه به مرخصي آمده. منتهي به آزادي. زندانش دو روز پيش تمام شده. ميگويد: ديگر طاقت زندان ندارم. ما و جبهه متحد و سعيد تو اين مينيبوس و تحكيميها توي آن يكي. باب خنده و شوخي و ..شعر هم باز است. راه هم دراز است و قلندر بيكار. بين راه يكي از آن طرف ميآيد سعيد را ميبرد. هر بار كه راننده توقف مي كند ملت مي ريزند پايين. همه سيگار ميكشند، من آه. سه ساعتي يا بيش گذشته. در توقفگاهي من هم مي روم آن طرف. 50 كيلومتري مانده به آمل. پليس راه جاده را بسته. مينيبوسها را به حياط پاسگاه هدايت ميكنند. در را هم پشت سرمان قفل ميكنند. اينجا بجز قرمهسبزي ليبراليسم بوهاي ديگري هم ميآيد. يك دوست عزيز اطلاعاتي هم مي آيد و موبايلها را جمع مي كند. رانندهها را با مداركشان پياده مي كنند و بالاخره اصلكاريشان مي آيد بالا: ما حكم قضايي داريم.(كه دروغ مي گفت و هر چه گفتيم چيزي نشان نداد) آملي در كار نيست. تا ساعت 3 مهمان ما هستيد بعدش برميگرديد تهران. يكي از بچهها رفته پايين اعتراض كند كه يكي از ميزبانها ميبردش و مشتي مهمانش مي كند. اساسيترين سوالي كه به ذهن من ميرسد اين است كه امكانش هست از سرويس بهداشتي استفاده كنيم؟
پياده مي شويم و چندتايي ميروند با ميزبان اصلي صحبت كنند. يك جر و بحث بيهوده. معلوم مي شود موبايلها را هم شنود كرده اند تا رد ما را بگيرند. گير منكراتي هم دادهاند. ما كه با اپوزيسيون تماسي نداشتهايم. با در و دولكمان صحبت كردهايم و حرفي هم از براندازي نبوده. بيشتر صحبت دلم تنگه و عزيز دلمي و ميميرم برات و اينها بوده. ميزبان مي گويد: تك به تك برويم و مشخصاتمان را بنويسيم. يك ساعتي مي شود كه توي حياط ايستادهايم. زاويه تابش آفتاب با ملاج بچهها حول و حوش 90 درجه است. لاريب فيه. صحبت ناهار مي شود كه گويا آن را هم مي دهند. احتمالاً اينجا اگر درخواست رفراندوم هم بكنيم موافقت مي شود. مي روم دستشويي و اعتراضم را به شكل مدني بيان ميكنم. بعد هم سيگار و عده اي هم توپ پيدا ميكنند آن طرفتر هپ بازي مي كنند و آن دوست كتك خورده ما همچنان شاكيست. هر چه مي گوييم فايده ندارد به خرجش نمي رود. مدام مي گويد: اينها مي خواهند وزن ما را بسنجند. من فكر مي كردم وزن را با ترازو مي سنجند. نگو با بازداشت هم ميسنجند. يكي از همبنديهاي سابق اكبر بيتابي مي كند. شكايت مي كند كه: چرا همه چيز را به شوخي مي گيريد. شما كه رنج اكبر را نديديد. كجايي اكبر كه ببيني حتي نميگذارند بياييم سر خاكت. كسي هم عين خيالش نيست. چشم شيوا و يكي دو نفر ديگر نم شد و سكوتي كه به همه سرايت كرد. كيانوش سنجري دلداريش داد و توي ميني بوس نشستيم. شعر خواندند:
محمد صادقی:
اين كبوتران را كه طعمهي قفس كردند
جرمشان پريدن نيست
آسمان هوس كردند
ما كسان نفسها را
با قلم، قلم كرديم
ناكسان قلمها را
ميله ي قفس كردند
و سكوت. كيانوش كه هشت ماهي با اكبر همبند بود از خاطراتش گفت. از اينكه برخلاف بقيه در بند اين نبوده كه اسمش سر زبانها باشد. محسن همبند بيتاب اكبر از بازداشتش گفت. از شكنجهها و كابلهايي كه در بازداشتگاه توحيد بر او رفته بود. زندان كميته مشترك ضد خرابكاري(ساواك) كه امروزه هم كاربردي مشابه دارد. از رنجي كه اكبر از ديسك كمر ميبرد. از دو هواكش بزرگي كه شبانه روز در سلولش روشن بود و صدايش به ناراحتي عصبي منجر شده بود. از نوشتههايي كه دور بر تختش بود و معلوم شد كه خاطراتش بوده از دوران سياه شكنجه. اكبر سال 84 به مرخصي استعلاجي آمد. در همان دوره خاطراتش به كمك خواهرش در آمريكا به چاپ رسيد. اكبر چون مددكاري خوانده بود به دانشجوهاي زيادي كمك كرده بود. و ديگر اينكه لحن آب و زمين را چه خوب ميفهميد.
همه رفتهاند بازجويي. من نفر آخرم. بازجو كه با حفظ سمت معاون دادستاني هم هست سعي دارد نشان بدهد كه جاندار خوبي است. شبيه كامران فيوضات است. يك چاي آبزيپو روي ميز است كه سرد شده. مي گويم فرم را بده خودم پر كنم. بين سؤالات جاي خالي سايز سوتين عمهام به چشم مي خورد. اگر نه بقيه كامل است. مهماني عجيبيست. من خواستگاري هم بروم نمي پرسند با عروس چه نسبتي داريد. حالا اين به من گير داده : براي چي آمدي؟ چند دختر و پسر تو ميني بوس بود؟ كندي را كي كشت؟..
پرسيده دخترها را مي شناسي؟ گفتم: نه. ميگه خوب باهاشان چه نسبتي داري؟! اين دخترهايي كه با شما آمده اند با اجازه پدر مادرشان آمده اند يا نه؟
خيلي دوست داشتم به هيكلش اعتراض مدني كنم ولي...
ناهار را مي آورند. محسن گفت: نان جلادان اكبر را نمي خورم. كمي كه خواهش كرديم رفت پايين و كمي بعد آمد و گفت خوردم. شك نداشتم كه لب نزده.
ساعت 3 شده. اطلاعاتيها رفتهاند و يك سروان شكم گنده مانده. موبايلها را كرده توي پلاستيك. ميگويد برويد بين راه موبايلها را ميدهم. يار دبستاني ميخوانيم و از پاسگاه ميزنيم بيرون. خودش با موبايلها ميرود توي مينيبوس جلويي و يك الگانس پليس هم از پشت سر اسكورتمان ميكند. نزديكيهاي تهران موبايلها را ميدهد و به سلامت.
پ.ن: ديروز صبح از حراست دانشگاه زنگ زدند و مارو خواستند. ما كف بريده شديم كه چقدر اينها آپ تو ديتند. نگو نامه آمده كه فلاني 11 اديبهشت فلان جا دستگير شده. مردك حراستي از من پرسيد: چند من دل خوش مي خواهي؟ من به او گفتم: خربزه سيري چند؟
دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است
و هيچ چيز
نه اين دقايق خوشبو كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش
نه اين صداقت حرفي كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند
و فكر ميكنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد
آدمهای عجیبی هستیم. تو کشور عجیبی هم زندگی میکنیم. مسخره است. نشستهام و پستهای قبلی کمیته را میخوانم. در سکوت. روزها بود که هی اطلاعیه پشت اطلاعیه: رنجنامه اکبر محمدی، اعتصاب غذای اکبر محمدی، وخامت حالش، انتقال اکبر به بهداری اوین و سرانجام امروز صبح بود که شیوا زنگ زد و صدای بغضآلودی که میگفت: اکبر محمدی مرد.
و اینجا کشوریه که آدم باید بمیره تا یادی ازش بشه.همیشه ترجیح میدیم برای آدمها یادبود بگیریم تا بزرگداشت.
اینجا مزد گورکن از همه چیز افزونتره.
به یاد اعتصاب غذای گنجی میافتم. این اکبر البته اعتصابش را شکست و کسی هم خرده نگرفت که چرا؟ آن زمان تمام سایتها و وبلاگها پر بود از اخبار مرتبط با گنجی. خب امروز هم همین طوره. با این تفاوت که خیلیها ترجیح دادند خبر مرگش را منتشر کنند تا اعتصابش را. بماند اینکه چرا آقای گنجی به سه اسم بسنده کرد و وقتی انتقاد کردند که زندانی اسمش هر چه باشد حق آزادی دارد، آن وقت بود که اشاره کرد که هدف آزادی تمام زندانیان سیاسیست. و هیچ وقت به خودش زحمت نداد که تا لیستی هم از زندانیان دیگر تهیه کند. مگر آنکه در عکسهایی که ظرف آن سه روز گرفته شد یادی هم از آنها شود.
و چراهای بیپاسخ دیگر، ما را چه شد که بعد هفت سال متهم ردیف اول کوی را از یاد بردیم. مگر نه اینکه او هم به اعدام و سپس ۱۵ سال زندان محکوم شده بود؟ پس چرا باطبی را در بوق و کرنا کردیم و این را.. و اینکه چرا خبرنگار ایرانی آسوشیتدپرس هنوز نمیداند که اکبر برادر منوچهر محمدی بود؟ و چرا هر که زنگ میزند میپرسد چه شد که مرد؟
صبح دوستی پشیمان که هفت سال در این فکر بوده که این دو برادر همدستان رژیماند. دیگری تاسف میخورد. افسوس که کمی دیر به این فکر افتاده بود.
و همچنان سکوتی آمیخته با حسرت. اکبر محمدی دیگر نیست. برای بودنش چه کردیم؟
کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر
Student committee of
human right reporters
تاریخ 9/5/1385
شماره84-2006
اکبرمحمدی دانشجوی زندانی دیشب در نهمین روز اعتصاب غذای خود در حالی که از دو روز پیش دست به اعتصاب غذای خشک زده بود، در حمام زندان اوین دچار ایست قلبش شد و تلاش پزشکان زندان نیز برای احیای وی بی نتیجه ماند. اکبر محمدی در ساعات پایانی شب گذشته از دنیا رفت.
هم اکنون پیکر وی برای کالبدشکافی به بیمارستانی در سعادت آباد منتقل شده است.
دیروز همزمان با بازدید هیئتی ازمجلس از زندان اوین، اکبر محمدی را در اتاقش با زنجیر به تخت بسته و دهان وی را نیز بستند و در حالی که او را کتک زده بوده به بند 350 بازگرداندند . به گفته ی زندانیان آثار ضرب و شتم بر بدن وی کاملا مشهود بود.
کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر این ضایعه را به جامعه آزادیخواهی ایران تسلیت گفته و دستگاه قضایی ایران را مسئول مستقیم این فاجعه میداند.
اخبار تکمیلی متعاقبا ارسال خواهد شد.
کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر
http://www.komitegozareshgar.blogfa.com
مرگ ناصري
با آوازي يكدست،
يكدست
دنباله چوبين بار
در قفايش
خطّي سنگين و مرتعش
بر خاك مي كشيد.
((-تاج خاري برسرش بگذاريد!))
و آواز ِ دراز ِ دنباله بار
در هذيان ِ دردش
يكدست
رشتهیي آتشين
ميرشت.
((- شتاب كن ناصري، شتاب كن!))
از رحمتي كه در جان خويش يافت
سبك شد
و چونان قویي مغرور
در زلالي خويشتن نگريست
((- تازيانه اش بزنيد!))
رشته چرمباف
فرود آمد.
و ريسمان ِ بي انتهاي ِ سرخ
در طول ِ خويش
از گروهي بزرگ.
بر گذشت.
((- شتاب كن ناصري، شتاب كن!))
***
از صف غوغاي تماشایيان
الاذر
گام زنان راه خود را گرفت
دست ها
در پس ِ پشت
به هم در افكنده،
و جانش را ار آزار ِ گران ِ ديني گزنده
آزاد يافت:
((- مگر خود نمي خواست، ورنه ميتوانست!))
***
آسمان كوتاه
به سنگيني
بر آواز ِ روي در خاموشي ِ رحم
فرو افتاد.
سوگواران، به خاكپشته بر شدند
و خورشيد و ماه
به هم
بر آمد.
هميشه عادت داشت نگاهش كند،پيش از رفتن لبهايش را ببوسد و طعم آنها را تا هنگام برگشت برای خودش نگاه دارد.
اين بار صبح زود برخاست نمي دانم شايد نمازي هم خواند نه آن نمازي كه همه عادت دارند از بر، نشخوار كنند.نمازي كه هر سلولش براي خود نيايش و آرزويي مي كرد.نمازي كه دين نمي خواهد ،نمازي كه انسانيت برايش بس است. نمازي كه كرنومتر برايش نمي گيرند، كه سر ساعت خوانده شود.نمازي كه حتي غرق در خون، هم نجس نمي شود.و شايد دعايي هم كرد،دعايي كه نه نياز بود برايش روبه روي ديواري سر خود را متناوبا پس وپيش كند نه نیاز بود نود درجه خم شود تا چشم بر زمین سرد زیر پایش بیاندازد.دعايي كه به هر زباني مي شد خواندش، حتي به زبان سوزناك مرگ.آبي روي اجاق مي جوشيد، از آن ليواني براي خودش ريخت نمي دانم شايد چايي بود شايد هم قهوه و حتي آب جوش.نشست و با دستش، دستی به زخم آراسته شده كه از كنار شستش آغاز مي شد و در نيمه راه به سمت سبابهاش خاتمه ميافت، سيگاري را انتخاب كرد.آفتاب كم كم بر مي آمد و اولين اشعه هايش چون تيرهاي كمان از هر سو بر در و ديوار شهر كه نمي دانم كجا بود هجوم آوردند.نور مي خواست سياهي را در هم بشكند و اين كار را كرد. مرد سيگار را در زير همان پرتوهاي پيشمرگ خورشيد، به دقت نگاه كرد.انتهايش نارنجي بود و پوسته اش كمي چروك برداشته ،نخواست كه اسم سيگار را بداند و دوست نداشت كه بفهمد در كجا ساخته شده. كمي خشك بود ولي هنوز مي توانست آرامش را به ششهايش تزريق كند. كبريت را برداشت و نازك ترين چوب آن را برگزید،شايد مي خواست شانسش را امتحان كند.با اولين حركت دستش كبريت روشن شد وسيگار را كه بر لبش گذاشته بود روشن كرد،چهرهاش بي اختيار مانند همه سيگاريهاي ديگر بود.زن هنوز در رختخواب مي غلتيد و در هواي سنگين و چند بار مصرف اتاق خواب، نفس مي كشيد ولي تا كي؟ليواني را كه براي خود ريخته بود تا انتها نوشيد.به خود گفت كه اين بار او را نمي بوسم تا راحت بخوابد، مي دانم كه دوباره به زودي مي بينمش.شايد همين امشب.از در بيرون آمد و سوار ماشيني كه منتظرش بود شد.ماشين آرم داشت ولي من نديدم مال كجا، مال كدام ارتش، مال كدام سلاخ خانه!رفت...
اينك در ميدان جنگ بود به همان سرعتي كه كودكي با كبريت كپه علف خشكي را آتش مي زند و علف ها با صداي جرق جرق سوختن آغاز مي كنند.همچون بيماري كه از تب خود را جمع ميكند علفها گرد هم جمع ميشوند و به اندك چشم بر هم زدني همه مي سوزند و تنها دود و خاكستري بر جاي مي گذارند كه هيچ كس را سودي نيست از آن.آري در ميدان جنگ بود صداي گلوله ها را مي شنيد ولي آنها را نمي ديد.صداي فرياد سربازان.ضجه های خون آلود.لبش اين بار طعم باروت مي داد، اثري از عطر لب زن نبود.در سوي ديگر كه نمي دانم كدام سو بود دستي با خشم يا شايد نفرت و يا حتي شايد ناداني ماشه سردي را لمس كرد و با يك فشار ناگهاني آن را به داخل كشيد.گلوله شلنگ انداز رها شد، بي هيچ افساري مسير مستقيم را در پي گرفت.مرد در راه گلوله بود. سرب صفيركشان پيش رفت.وارد گوشت شد و رگها را شكاف و در آغوش استخواني آرام گرفت.پوست اطراف زخم سوخته بود و خون بي امان و ديوانه وار از زخم بيرون ميزد و بر اطراف آوار مي شد.خون برگ سبزي را هم در آغوش گرفت.پرندگان آسمان نيز گريستند شايد به حال برگ، شايد به حال مرد.خيلي راحت، او مرده بود. با طعم باروت بر لب و زن مانده بود با طعم شور اشك سمجي كه از لبش پايين نمي افتاد.سرباز مرده بود،درجه اش چه اهميتي داشت.نمي دانم اسرائيلي بود يا لبناني؟مي دانم كه روزي انسان بود!
برای دیدن سایر عکسها بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.
گزارش کیوان رو در این زمینه بخونید.
و نیز گزارش فواد رو.
Another head hangs lowly,
Child is slowly taken.
And the violence caused such silence,
Who are we mistaken?
But you see, it's not me, it's not my family.
In your head, in your head they are fighting,
With their tanks and their bombs,
And their bombs and their guns.
In your head, in your head, they are crying...
In your head, in your head,
Zombie, zombie, zombie,
Hey, hey, hey. What's in your head,
In your head,
Zombie, zombie, zombie?
Another mother's breakin',
Heart is taking over.
When the vi'lence causes silence,
We must be mistaken.
It's the same old theme since nineteen-sixteen.
In your head, in your head they're still fighting,
With their tanks and their bombs,
And their bombs and their guns.
In your head, in your head, they are dying...
كلمات دارند از جلوي چشمانم رد مي شوند همه آنها آميخته با يك لغتند..."شن" و رواني ويران كننده آن كه در حين جامد بودن متحرك است.كاري كه ما هم مي كنيم ولي ذات شن از پاكي خاصي برخوردار است.دنيا پر از جامدات است ولي تنها يكي از آنها همچون شن بي آلايش، تنها وبر اوجي طلايي رنگ ."خانمها و آقايان تا دقايقي ديگر در فرودگاه مهر آباد به زمين خواهيم نشست...".صدايي نرم و زنانه انگار كه اصوات را در گوش بلندگو زمزمه مي كند.كمربند را مي بندم و بيرون را نگاه ميكنم.خلبان گفته هاي زن را تاييد مي كند و دقايقي ديگر ما را به زمين مي رساند."آسمان را بدرود كردم و مهتاب را ... چرا كه او،نه عطر ستاره و نه آواز آسمان بود."پس از همه وقت گذرانيهاي معمول به هر ترتيبي عازم كرج مي شوم تا بر مزارش بگويم:"اي پيداي دور از چشم!...ديريست تا من ميچشم رنجاب تلخ انتظارت را...روياي عشقت را،در اين گودال تاريك آفتاب واقعيت كن".
بين راه تهران تا كرج به اين مي انديشم كه آيا كسي بر مزارش حاضر شده؟!آيا هنوز هم كسي او را دوست دارد؟!و مي دانم كه هستند و دارند.كوردلان سنگ مزارش را مي شكنند تا در خيال واهي خود خاطرهاش را بزدايند ولي دريغ كه در مغزهاي كوچكشان "جاودانگي" جاي نميگيرد! حضور بي پايان عظمت روح، در پوستين كهنه و دير ماندگار كلام!"من ايستاده بودم...تا زمان...لنگ لنگان...از برابرم بگذرد."به امامزاده طاهر مي رسيم، خيليها معتقدند كه طاهر، مقدس و چون نامش پاك است من هم بر اين صحه مي گذارم.آستانش، آرامگاه مردان و زنان پاكيست كه هر يك در زندگي خود براي اين زيستند كه مرگ يا هستيشان تاثيري بر زندگاني همنوعان خويش داشته باشد.قدم زنان به كنار مزارش مي رسم و جمعيتي، از ديد من زياد، در اين ظلمات بر گردش ايستاده و چشم بر خاكش گشوده اند.بر خاكي كه مرد را چنان در بر گرفته بود كه زني معشوقش را آن گونه كه گيسوانش بر چهره وي موج مي زنند و عطر نمناكش مشام آگاهي را نوازش ميدهد.هر كسي به چيزي مشغول است.معمولا در جمعهايي خرد با هم سخن مي گويند."آه، تو مي داني كه مرا...سر باز گفتن بسياري حرفهاست...هنگامي كه كودكان در پس ديوار باغ...با سكههاي فرسوده بازي كهنه زندگي را...آماده مي شوند"نگاهي كه بر گردم مي اندازم تعدادي دوست و آشنا را مي بينم ولي به كارم نمي آيند يعني شك دارم كه اصلا بيايند.سيگاري آتش مي زنم به ياد هيچ كس!هركس شعري مي خواند براي دل خود و از براي شنيدن ديگران اما هيهات كه گوشهاي من هيچ بر نميگيرند."كاش دلتنگي نيز نام كوچكي ميداشت...تا به جاناش مي خواندي...همچون مرگ...كه نام كوچك زندگيست"