باید نوشت... |
اين جا شهر مزخرفيه چون من دوست دارم كه مزخرف باشه و فكر نكنم تو بتوني نظرمو عوض كني،همون طور كه دخترايي كه محكم در آغوش دانشجويان حقوق و فلسفه فشرده ميشن نميتونن از پسش بر بيان!
اولين بار اونو توي خيالم ديدم و اسمشو گذاشتم بانوي سرخ چون تنها لب قرمز رنگش از ميون تصوير مبهم پيدا بود ولي حالا ميدونم كه اسمش چيه و ميدونم كه مرده نه زن ولي نميخوام هويتشو براتون فاش كنم چون همونطور كه خودش ميگه:"آدما بايد منو درك كنند نه من بهشون درك بشم."بانوي سرخ اما منو آرمان صدا ميكنه براي اين كه اسمم براش تداعي كننده عشق قديميشه،آرزو،ميگه كه دختر خوبي بود ولي حيف كه زود با هم آشنا شدهبودند.بعضي وقتها توي كافه روبهروي من ميشينه و سيگار دود ميكنه،عادت به دانهيل داره.به منم تعارف ميكنه ولي من خيلي وقته كه دستشو رد ميكنم.بوي ادكلن گرون قيمتش با سيگار ارزونش ملغمهاي درست ميكنه كه از مه غليظش فقط همون لبهاي سرخش آشكار ميمونه.علاقه زيادي به مردن داره.با اين همه يه بار از مردن خيلي بدش اومده...آرزو.هميشه ميگه كاشكي مجبور نبودم باهاش آشنا بشم و منم بهش ميگم تقدير اللهي بوده،اين جمله رو هميشه لبخند مرموزي بر گوشه لبش همراهي ميكنه.يه بار از بانوي سرخ پرسيدم كه نظرش در مورد من چيه،گفت هيچي، فقط كار!!! منظورشو نفهميدم ولي به روي خودم نيوردم اونم مثل هميشه زل زد توي چشمم و گفت دو روز ديگه بيشتر باقي نمونده،ولي به چي؟يه دفعه كه داشتيم با هم قهوه ميخورديم گفت:"آرمان اگه يه روز بري چه احساسي ميكني" بعد خيره شد به موجهاي كوچيك توي ليوان، متشكل از قهوه،شير وشكر.من گفتم كجا ولي ديدگان خيرشو برنداشت و زير لب غر و لند كرد منم ادامه ندادم.امروز دو روز از اون وقتي كه دو روز مونده بود گذشته و من مشتاقم كه بدونم چي ميشه.حول و حوش ظهر اومد گرفته بود.داد زد كه ميخوام ببوسمت.من با تعجب نگاهش كردم و گفتم چرا؟! گفت كار، منم قبول كردم،قبل از اين كه لبمو ببوسه گفت دومين باره كه از مرگ بدم مياد ولي من ديگه چيزي نشنيدم.........
**اوریانا فالاچی هم بعد از سالها دست و پنجه نرم کردن با سرطان درگذشت...به یاد یک مرد!
"فراموش نكنيم كه زنداني سياسي زنداني سياسيست و تفاوتي با هم ندارند حتا اگر تفكرات زنداني كاملا بر خلاف نظرات ما باشد.اما گويا ما نيز زنداني درجه يك و درجه دو داريم.بر روي بعضي ها كار خبري بيشتري ميشودو بعضي ها ..."
و یا کامنت بالا که دوستی در بلاگ شیوا گذاشته.
بحث بیرون گود و شعار بیهوده دیگه تکراری شده. مسئله حقیست که بعضی برای قضاوت قائلند. حس خود ناصح بینی.
دو شب پیش به شیوا گیر دادم که چرا روی اخبار فیض کار نکردیم. جواب معلوم بود: چون اخباری به دستمان نرسید.
اخباری که در کمیته منعکس میشه عمدتاْ مربوط به زندان اوین و بندهای مختلفشه. قسمت اعظمش هم از طریق تماسهاییست که از طرف زندانیها با بیرون(اغلب شیوا) برقرار میشه. در مورد فیض این اتفاق نیفتاد. چرا که در رجاییشهر بود. ما هم هیچ وقت به خودمان اجازه ندادیم برای درج اخبار ارزشگذاری کنیم و یکی را به دیگری رجحان بدیم. مگر در مواردی که وضع یک زندانی کاملاْ بحرانی باشه و یا خبر موثق نباشه مثل اکبر محمدی و باطبی وامید عباسقلینژاد. در مورد فیض هم همین طور. ولی این بار اخباری وجود نداشت و یا اینکه به ما نرسید.
بیشک منتی نیست. ولی کمی بیانصافیست اگر...
پ.ن.۱: این عکس رو با آرمان امروز دیدیم. تصویر بوش با استفاده از چهره ۶۷۰ سرباز آمریکایی کشته شده در جنگ عراق.(برای دیدن سایز اصلی روی عکس کلیک کنید). حالا میتونید با کسانی که تو حملهی آمریکا به ایران کشته میشن چهرهی احمدینژاد رو بسازید.
پ.ن.۲: جوابیه بابای صادق در پاسخ به مطالب صفحه تاریخ روزنامه شرق در مورد حزب توده. بخوانید تا تنویر شوید.
پ.ن.۳: عکس شعر
امروز
كه داشتم از زور خستگي و بي حوصلگي كانالهاي ماهواره رو يك به يك بررسي ميكردم(البته دقت داريد كه به جز كانالهاي منافي عفت عمومي)، به كانال VH1 رسيدم،كانال مذكور داشت برنامهاي در مورد خواهران "هيلتون" نشون ميداد.(منظور پاريس و نيكي دختران جناب آقاي هيلتون صاحب هتلهاي هيلتون است) من شاهد كل اين برنامه بودم.واقعا نكات جالب و آموزندهاي داشت،كه از اين سيل عالمگير معارف من كف دستي براي شما به ارمغان آوردم.خوب اون چيزهايي كه من دقت كردم علاوه بر اينكه هر كدام 150000000 دلار دارايي نقد دارند و همچنين كلي هتل دور و بر دنيا و كلي هم كاباره و قمار خانه و خلاصه از اين جور چيزا توي لاس وگاس دارند،ذكر اين نكته هم جالبه كه قلاده سگشون مزين به تعدادي الماس تراشخورده مامانيه!هم چنين لباس سگشون هم مطابق با آخرين مده و بدين ترتيب پوشاك سگ اين دو خواهربه اندازه كل دارييه ما ميشه!! قبل از اينكه زيادي زرد بشه بايد بگم كه پاريس41 عد دساعت داره كه نصفشون "رولكس"اند و ارزونترين ساعتشو موقع توالت رفتن ميپوشه.ديگه بسه...راستي چيزي كه رو دلم مونده اينه كه كاشكي لااقل اين نكبتها يه قيافه قابل تحملي داشتند!و دست آخر من بميرم براشون، دارند توي فقر و بدبختي و گرسنگي دست و پا ميزنند!
کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر
Student committee of
human right reporters
تاریخ 12/6/1385
شماره 114-2006
ولی الله فیض مهدوی دچار مرگ مغزی شد

بنا بر گزارشات رسیده از زندان رجایی شهر و به نقل از آقای شهبازی کارمند حراست این زندان، ولی الله فیض مهدوی شب گذشته پس از اینکه در پی 9 روز اعتصاب غذا دچار ایست قلبی شد.
وی پس از ايست قلبی به بهداری این زندان منتقل و با تلاش پزشکان زندان قلب وی احیا شد، اما درهمین حال فیض مهدوی دچار سکته مغزی شده است. به گفتهی مسئولان حراست زندان رجایی شهر وی شب گذشته دچار مرگ مغزی شد.
گفتنی است که از ساعات ابتدایی صبح امروز، مسئولین زندان رجایی شهر از پاسخگویی به زندانیان در مورد وضعیت فیض مهدوی خودداری کردهاند، اما دقایقی پیش این خبر از سوی حراست زندان به سایر زندانیان سیاسی اعلام شد.
بنابر گفتهی مسئولین زندان فیض مهدوی به بیمارستانی در خارج از زندان منتقل شده است .
کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر

داد زد خداي تو از من ميترسه،مثل سگ.همان لبخند هميشگي مزين به سيگار برگ كوبايي اصل بر دهانش خودنمايي ميكرد.به نظر من او نه تنها شبيه شيطان بود و نه حتي تجسمش بود بلكه خود شيطان مينمود.فقط دو شاخ قرمز كم داشت.ادامه داد كه ببين پسر من ميدونم كه خدايان يوناني همه ديوث و حرامزادهاند ولي اين يكي از همشون مادر قحبه تره.من كه خون توي صورتم دويد گفتم چه طرز حرف زدن با آفريننده آسمانها و زمينه؟!توي لندهور فكر كردي چه گوزي هستي؟!باز با همون خنده مسخره كه در عين حال لرزه به اندام بشري مثل من مياندازه بهم زل زد و گفت من پير اين كارم!يه چيزيو مي گم باور كن و قهوش رو مزه مزه كرد و پي گرفت كه من قهوه رو با ويسكي ترجيح ميدم.داد زدم ام الخبائثه اون بي پدر.نچ نچي كرد و گفت آهاي صوفي ، فلان فلان من قبله العذاري!متفكرانه گفتم حافظ،حافظ قرآن بود.ننه منم هرجايي بود، صداي زنگدار مرد روبروييم بود كه اينو ميگفت.چه ربطي داره آخه؟! گفت مثل گوز به شقيقه! به خداوندي خدا مزخرف ترين آدميه كه من تا حالا ديدم ولي دوسش دارم به خاطر همين چرندياتش...ببين آرمان تو فكر ميكني كه من و عمهام براي ازدواج به هم ميايم؟! من زير لبلب غرغر كردم كه زناي با محارم؟! تو چرا همش در پي بدي هستي؟ پاسخش محدود به اين شد كه بدي در پي من اين در و اون در ميزنه! من بازم با چشماي وق زده مورد سوال قرارش دادم كه مگه به نظر تو نيكي بالاخره بر جهان حكم فرما نميشه؟! هاهاي خندهاش منو ياد غول چراغ جادو انداخت،آهسته داد زد كه دنيا رو بدي پر ميكنه، دور و برتو نگاه كن،هر دين و آييني كه مياد در گوش ما داد ميزنه كه نيكي كنيد اگه قرار بود نيكي خودش بياد كه اين قدر زور زدن نداشت.ده فرمانو دادن دست ما كه يادمون نره زنا چيزه خيلي بديه،بايد نيكي رو در گوش ما، هي جار بزنند وگرنه بدي كه توي هر سوراخي پيدا ميشه ميزنه بيرون و هيكل متعفن شده مورچه ماليه بشريتو از بالا تا پايين گه مالي ميكنه!ببين من خودمم يه حرومزاده شريفم و ميدونم كه چي ميگم.خيلي سرد نگاهش كردم و گفتم پس ارزشهاي انساني چي؟!با چشمهاي گشاد به من خيره شد و گفت كدوم ارزش؟!با حالت مبهمي گفتم:"دانش،آزادي،رفاه،انسانيت،عدالت"زير لب گفت خودت اينارو باور داري؟به نظر تو آدمي كه در اوج آزادي و رفاه و باقي اين چيزا به سر ميبره به درد ريدن هم ميخوره؟!بايد به همه آدمها به همون اندازهاي كه گه توليد ميكنند غذا داد ولي بايد همون چيزيو كه خودشون پس مياندازند به خوردشون بدي، عين يك چرخش 180 درجه! همه چيو بر عكس ميكني حتي خودتو! من با غضب غريدم كه چي سرهم ميكني؟در حالي كه ميرفت با روزنامه روي پاش ضرب گرفت،ببين رفيق چرا همه مثل من نيستند؟تو خسته نيستي؟من گمم!من ميخوام پياده شم!!!
چرخ يك گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابيدن گاریچی
مردگاريچی در حسرت مرگ
خیلی سخته مدتها با خودت فکر کنی یه چیز هست. بعد کمکم بین بود و نبودش گیر کنی و یکباره بفهمی اشتباه میکردی. مثل اینه که یه دفعه زیر پاهات خالی بشه.
خستهام
زمستانها همه در من است
شنبه ۴ شهریور ۸۵
قرار ساعت ۵ بوده، میدان صنعت. الان ۵ است و من توی خوابگاه در عین وقار دارم کفشهایم را واکس میزنم. خوب به هر حال همیشه دلیلی وجود دارد که من آدمها را کفری کنم. علیالخصوص بچههای کمیته.
خانهی طبرزدی سعادتآباد است. وی پیش از این یک بار دیگر هم پارسال به مرخصی آمده بود. جالب است که قاضی پرونده(حداد) این بار مخالفت کرده، که با نظر شورای زندان به مرخصی آمده. کمی شکسته شده. موهایش را بلند کرده، تا روی شانههایش. شبیه هیپیها شده.
گویا ابتدا که برای بازداشت وثیقه تعیین شده ولی بعد تبدیل به قرار کفالت شده. دکتر .. به عنوان کفیل معرفی شده که اگر غیبت کرد دکتر را ببرند آب خنکخوری.
در متن کیفر خواست صادره در مورد مهندس طبرزدی آمده است: حسب محتویات پرونده متهم فوق الذکر با تشکیل گروهی به نام اتحادیه انجمنهای اسلامی دانشجویان و دانش آموختگان به همراه تنی چند از دوستان خود از جمله جواد امامی، پرویز صفری و محمد سلامتی و رهبری این گروه اقدام به انتشار نشریه ای به نام پیام دانشجو نموده و با نزدیک شده به بعضی از مسئولین و کسب اطلاعات، در روزنامه خود مطالبی علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و مسئولین مینویسد و کم کم پس از چند سال ماهیت خود را که همانا عناد با جمهوری اسلامی ایران است روشن ساخته و نهایتا گروهی تحت رهبری نامبرده ( جبهه متحد دانشجویی) که از جوانان پرشور و ماجراجو تشکیل شده بود، در تیرماه ۱۳۷۸جریانات دانشگاهها و درگیریهایی را تا روز 23 تیرماه بوجود آورده و باعث خسارات فراوان مادی و معنوی گردیده.. و از تیرماه ۷۸ تا بحال وی ۷۴ ماه زندان را تحمل کرده که با احتساب مدت بازداشت بایستی آزاد شود. با این حال دادگاه انقلاب ۳۶ماه از مدت بازداشت او را در بازداشتگاهای متعدد اطلاعات و سپاه در سلول انفرادی جزء سنوات زندان او محاسبه نکرده است.
(سایر عکسها و دنباله متن در ادمه مطلب)
۲. بنابر اخباری از یک منبع موثق(گویا سعید قائممقامی) منوچهر محمدی از ایران خارج شده. وی بعد از فوت اکبر، برادرش در مرخصی بود.
قرار ساعت ۴ بوده. مثل همیشه من نیم ساعت تأخیر دارم. قرار است با بچههای کمیته برویم دیدن بینا داراب زند، کرج، مهرشهر.
ساعتی در راه و تاکسی و رسیدهایم. و اکتای، پسر بینا در را باز میکند و کمی بعد صبحناز همسر بیناست که استقبالمان میکند.
مینشینیم. قسمت ترش و شیرین ماجرا یعنی شربت و ...
بینا هم کلی شکم آورده، گویا زندان خوش می گذرد. خدا قسمت کنه.
و صحبت که شروع میشود و از حکم دادگاه و غیرقانونی بودن بازداشت و بازداشت شیوا و بقیه. و انتقال بینا به زندان رجائیشهر و اینجا بود که خانمش ادامه داد:" ازش بی خبر بودیم تا اینکه از رجائی شهر زنگ زد که به من فکر نکن، فقط فریاد کن که در اینجا چه میگذرد. از بچه های ۱۶-۱۵ ساله که در انتظار اعدام بودند تا تجاوزات جنسی و ...
و دیگر تجلیلی بود که از شیوا کردند و هندوانه هایی که به زیر بغلش حواله میشد. از آنجایی که بعد از آب و نان دغدغهی ثالث خود من هم حقوق بشر میباشد خم به ابروی مبارک نیاوردم.