باید نوشت... |
تكه تكه لمسش ميكنم.جرعه جرعه مينوشمش.و باد، بر باد، بر بادش ميدهم،زندگي را مي گويم.

زندگی یعنی حاصل جمع و تفریق یه مشت ثانیه و دقیقه و روز و ماه و سال که بعد از علامت تساوی منتهی میشه به یه جایی به اسم گور.
مدام باید به خودت فشار بیاری که زندگی اینه، خوب پس من منم. من و نه کس دیگه. منی که جدا از هر چی نکبت و گه توی زندگیه باید باشم. آسمان و فکر و سایر چرندیات مال من است. حالا هر چقدر هم زندگی شبیه فاضلابه اشکال ندارد. خاموشی گناه ماست. حالت باحالترش اینه که تو خودتم قبول داری همهی اینهارو ولی باز کم نمیاری.
زندگی یعنی هر روز مجبوری بارها مسیر اتاق تا توالت رو طی کنی و تازه اونجا که میرسی دچار سهگانگی بشی که از بین سه تا بری توی کدوم یکی؟ و اگه چپ باشی میری توی سمت چپی و با یه چرخش ۱۸۰ درجه حالا تو یه راست محافظهکاری. سپس مرکز ثقلتو تقریباْ ۴۸ سانتیمتر میاری پایین و سوراخ کونتو با سنگ توالت تنظیم میکنی، عضلاتتو در حالت ریلکس نگه میداری و میرینی. و صد البته گوز که جای خودشو داره.
زندگی یعنی در دانشگاه لعنتی کثیف و توی خوابگاهش تو مجبوری با سوسکهایی که بدون کنکور وارد شدند و هیچ کدوم حتی سهمیه هم ندارند یجا باشی و وقتی داری ظرف میشوری در و دیوار و پنجره و سینک ظرفشویی پر سوسکهایی است که به فوارهی هوش تو هر و هر میخندند. آری سوسک موسیقی احساس تو را میشود ولی معاون دانشجویی نه.
زندگی یعنی از هر چی درس و دانشگاه و مهندسی بیزار باشی و هی به گوش خودت بخونی که تو میتونی. میخوام صد سال سیاه نتونی. که هر روز بشینی پشت کتاب و چشت به کتاب باشه وفکرت یجا، دلتم جای دیگه. و بعد چند ساعت هیچی به هیچی. عکساشو نگاه میکردی سنگینتر بودی.
زندگی یعنی با موبایلت که حرف میزنی یه احمق منگل که به درد هیچ کاری نمیخوره الا شنود مثل گاو نشسته حرفای تورو گوش میکنه که اگه یه موقع برانداز شدی یا مخمل پوشیدی بهت جا کنه.
زندگی یعنی آرمان بشکه این اواخر تو هر پستش یکی داره سیگار میکشه و مشروب میخوره بعدم ترجیحاْ میمیره.
و مبارزه برای بهبود،برای بقا، Food for all
و هی گوسفندها
با شما هستم
از شما خفتهی چند
یکی بیاید با من داد و بیداد کند
من که دارم از بیداری میترکم. منی که از دغدغهی حقوق بشر خواب و خوراک ندارم. منی که پرم از چس نالههای روشنفکری. های زنده باد دموکراسی. یار دبستانی من. برخیز.
برخواستی؟
حالا بگیر بشین. آفرین پسرم.
ههههههههههههی زندگی
این یعنی تو داری خودتو تکرار میکنی و خودتم تکرار یکی دیگیی که خودشم...
صبح تا شب
شب تا صبح
و زندگی یه روزنامهی خیس مچالهس که خالقاف به مقعد ما فرو کرده و کمکم داره خشک میشه.
پ.ن: بزرگی گشاد گشاد راه میپیمود. عدهای گفتند ساختارشکنی میکند. برخی گفتند فاصلهگذاری برشت را در بوتهی نقد نهاده. ظریفی گفت: دچار خوداگزیستانسیالیستبینی کفدار حاد مزمن شده.
از خودش پرسیدند. فرمود: آقا اومدیم بشاشیم، ریدیم.
پس در کون جماعت بسی عروسی شد و نعرهها بزدند و جامهها بدریدند.
"كجا داري ميري؟بازم داري منو اينجا جا ميگذاري و ميري؟"بازم همون سوال هميشگيشو ازم پرسيد واقعا نمي دونم چه علاقه اي به پرسيدن اين سوال داشت وقتي كه به وضوح من اونو توي پس زمينه مغزم به تنهايي رها كرده بودم.اجازه داده بودم بهش توي همون يه خورده جاي متشكل از سلولهاي خاكستري تا مي خواهد خودشو به در و ديوار بزنه ولي عادتش بود كه افزونتر از اوني كه داره بخواد،عادت منم اين بود كه بزنم تو سرش و بگم بسته!اين بار من اسلحه رو برداشتم،يه چاقوي آشپزخونه آلماني خوش دست،با صداي بلند كه به فرياد مي موند بهش گفتم فقط يه دليل فقط يه دليل بيار كه خودمو نكشم.قبل از اينكه جواب بده ياد اون جمله افتادم،"تو مي خواي بري يه بطري عرق بخري، خوب برو ولي من باهات نميام چون من عرق خور نيستم!" اينم يه دليل خوب براي زنده موندن.واقعا كدوم اين كه عرق ميخورم يا اين كه عرق نميخورم؟سلاح دوست داشتنيم هنوز توي دستم بود.اما يه روزگاري بود پدربزرگمون ميگفت بهشت همين دنياي ماست!من يادم نمياد همچين چيزيو شنيده باشم!دارم حالا با اون چاقو يه مرغو ريز ريز ميكنم چه قدر بامزه.دلم براي چارلي چاپلين تنگ شده.ميخوام بغلش كنم!
اينان مرگ را سرودي كرده اند.
اينان مرگ را
چندان شكوهمند و بلند آواز داده اند
كه بهار
چنان چون آواري
بر رگ دوزخ خزيده است!
از او پرسيدند عشق چيست؟
گفت امروز بيني و فردا و روز بعد از آن.
امروزش بكشتند، فردايش بسوزاندند و روز بعدش خاكسترش بر باد دادند!
صداي گلوله از هر سمت شنيده ميشد. سربازهاي آموزش ديده لعنتي هر چند به خوبي چريكها نبودند ولي تعدادشان بر آنان به راحتي ميچربيد. پومبو و افرادش از سمت ديگر از حلقه گريخته بودند ولي اكنون حلقه محاصره تنگتر و منسجمتر از آن بود كه دكتر و افرادش بتوانند آن را بشكنند. داروهاي آسمش نيز همراهش نبودند، صحنهها پيش چشمش سياه و تار بود اما هنوز فرياد مي زد مبارزه كنيد، زنده باد آزادي. دكتر جوشان از خشم به مهمات با قي مانده نگاه كرد و آهسته زير لب غريد: "دوام نمي آورند" از گوشه اي صدا آمد رفيق من زخمي شدم. مرد آخرين نفسهايش را كه مي كشيد او بالاي سرش بود دستي به سرش كشيد و گفت بدرود رفيق! تعدادشان كم بود و دل دشمنانشان تيره ولي ايستادند. گلوله اي صفير كشان از دهانه اسلحه خارج شد. بر پيكر دكتر نشست و ارنستو گوارا زخمي شد، خون سرخش همچون هزاران آزاده ديگر در گوشه گوشه جهان بر زمين سرد ريخت. گلوله شرم داشت! زمين دلچركين شد. سيگار برگ نيم سوخته در گوشه اي بدين انديشه بود كه ديگر مردي نيست تا بر او پك بزند. دژخيمان اكنون نزديكتر بودند، دكتر را به بند كشيدند ولي مگر بندي پيدا ميشود كه آزادگي را تحمل بستن داشته باشد؟ به مدرسه مخروبه اي بردندش و آنجا بي اميد شنيدن يك كلام از او بازجويي كردند. ارنستو در جهان آنگونه بود كه آنها از زنده و مردهاش وحشت داشتند. افسري اسلحه را برداشت و از نزديك به سر او شليك كرد. خوشحال بود كه دشمنش را كشته ولي فرياد ارنستو به گوش مي رسيد كه من هنوز زندهام منتها از گلوگاه ميليونها آزادي خواه ديگر!
سرانجام سید حسین کاظمینی بروجردی دستگیر شد. حدود دو ماه پیش حکم جلب وی توسط دادگاه ویژه روحانیت صادر شده بود که در آن زمان نیز با مقاومت خود و اطرافیان حاضر به حضور در دادگاه نشد.
صبح دیروز مأمورین امنیتی قصد بازداشت وی را داشتند که با حضورپرشمار طرفداران وی این امر ممکن نشد. بیش از ۱۰۰۰تن از طرفداران وی با تجمع در خیابان محل سکونت وی و با دادن شعارهايي نظير «آزادي مذهبي حق مسلم ماست», «آزادي, آزادي, حق مسلم ماست», «يازهرا, يا حسن, يا حسين» و «ابوصالح, التماس دعا, هر كجا رفتي ياد ما هم باش» خواستار آزادي برخي هواداران بارداشت شده وي و فراهم شدن امكاني براي ترويج افكار اين روحاني شده بودند. اخبار موثق حاکی از آن بود که طی روزهای گذشته حدود ۱۰۰نفر از هواداران وی توسط اطلاعات دستگیر شده بودند.
تجمعکنندگان که گویی مجهز به سلاحهای سرد از قبیل قمه و شمشیر و چماق بودهاند بارها و بارها با نیروهای ضدشورش درگیر و بسیاری را زخمی کردند و زخمی شدند.
نکتهی جالب توجه در این میان حضور چشمگیر زنان عمدتاً مسلح در میان تجمعکنندگان بود. از سویی دیگر دختر آیت الله کاظمینی بروجردی در کانون تجمع کنندگان حضور داشته و شعارها را وی هدایت میکرده.
درگیریها تا صبح امروز ادامه داشته و گویا هواداران آیتالله دمشان خیلی گرم بوده. چرا که به گفتهی دوست ما شهید گمنام که در محل حاضر بوده حتی جمعیت انصار حزبالله هم کاری از پیش نبرده. تا اینکه یگان ویژه به کمک ماشینهای آبپاش و گاز اشکآور و نهایتاً شلیک تیر( که معلوم نیست هوایی بوده یا نه) طرفداران قمه به دست و خود آیتالله(به ادعای خبرگزاری انتخاب شمشیر به دست) را دستگیر کرد.
و اینکه ماجرا از کجا شروع شده؟
بسیاری معتقدند کاظمینی بروجردی ادعا کرده با امام زمان رابطه دارد.(و احتمالاً این رابطه به صوزت نامشروع بوده که در پی دستگیری وی برآمدند)
خود وی اما این موضوع را تکذیب کرده و بر این نکته تأکید دارد که: خواسته وی و هوادارانش دفاع از دین سنتی است. " به اعتقاد ما مردم از دین سیاسی خسته شدند و خواستار بازگشت به دین سنتی هستند."
و اما خبرگزاری انتخاب خبر از ادعاهای عجیب و غریب این روحانی که به گفتهی معاون سياسي امنيتي استاندار تهران آیتالله هم نیست داده:
سيدمحمد كاظميني بروجردي كه همانند پدرش از مدعيان رابطه با امام زمان (عج) است، توانسته در 10 سال گذشته و در سنتي ترين نقاط تهران به فعاليت هاي عميق و خرافاتي صرف، بپردازد.
کاظمینی كه حتي بدون گذراندن دروس سطحي حوزه علميه برخلاف نص صریح روایات، مدعی رسیدن به مقام «نماينده خاص ! امام زمان(عج) » شده است، طي روزهاي گذشته در گفت و گوهاي متعدد با راديو صداي آمريكا و راديو فردا اعلام كرده است كه: دولت دارد ماهواره ها را به خاطر من جمع مي كند!
وي همچنين با اشاره به سفر كوفي عنان به ايران براي حل مسئله هسته اي، با خوش خیالی تمام خطاب به مسئولين كشور گفت: «من خبر موثق دارم كه كوفي عنان آمده بود به تهران كه مرا ببيند اما شما نگذاشتيد. چرا نگذاشتيد كوفي عنان به ملاقات من بيايد؟"
سيدابوالقاسم الحسيني الاعرجي الكاظميني البروجردي خود را فرزند بيست وهفتم حضرت زين العابدين امام سجاد(ع) مي داند!
و اما وبلاگ تحلیل سیاسی اخبار قم سابقهی بیشتری از این روحانی در اختیار میگذارد:
جد بزرگ سید حسین کاظمینی ، آیه الله سید محمدطاهر کاظمینی بروجردی می باشد که به مدت بیست سال در محضر اقای بروجردی تلمذ نموده و پس از مهاجرت این مرجع فقید به قم ، ایشان در همان بروجرد و در مسجد ناسکالدین بروجرد به امامت و تدریس و بیان مسائل و احکام پرداخته است و در سال 1360 شمسی نیز وفات یافته.
اما پسر سید محمد طاهر ، یعنی سیدمحمد علی کاظمینی بروجردی ، راهی جدا از پدر خود انتخاب نمود و پس از سالها درس و بحث در حوزه نجف و بنا بر توصیه ایه الله اصفهانی ابتدا به بروجرد و سپس قم راهی شده و در قم از محضر اقای بروجردی بهره برده است.سپس با اصرار مردم تهران و دعوت علمای آن بلاد از ایشان ، در مسجد نور میدان خراسان تهران مجلس بحث و وعظ خود را راه اندازی کرد که البته این مکان ، به عنوان پایگاهی مهم و حیاتی برای ایشان و پسرش یعنی سید حسین محسوب می شود، زیرا بافت سنتی و بشدت مذهبی میدان خراسان و مناطق اطراف ان ، نشان از انتخاب درست و هدف گیری دقیق مرحوم سید محمد علی داشت و به همین دلیل ، بیشترین درگیریها با ایشان و پسرش در همین مسجد روی داده است و مهمترین آنها درگیری با ماموران در هنگام مراسم خاکسپاری پدرش یعنی سیدمحمد علی و همچنین بحث ادامه امامت جماعت مسجد نور پس از مرحوم پدرش بوده است .
رویکرد تبلیغاتی که از سوی این پدر و پسر در پیش گرفته شده است ، بر خلاف جریان سید حسن ابطحی مبتنی بر روشهای سنتی و از طریق توزیع تراکت و اعلامیه بر در و دیوار شهر تهران و در میان هوادارن خود می باشد . در این زمینه سالها پیش ، تلاشهای ناموفقی نیز از سوی طرفدارن ایشان برای مطرح کردن نام وی در میان زائران مسجد جمکران صورت گرفت که حتی به توزیع رایگان نوارهای سخنرانی ایشان نیز منجر شد.ولیکن خیلی سریع این رفتار بدلیل اثار سوء تبلیغی آن کنار گذاشته شد .
با توجه به شدت عمل صورت گرفته از طرف هواداران آیتالله(شنیدیم هر کدام را که گرفتهاند لااقل 4-5 نفر را آش و لاش کرده) بسیار محتمل است احکام صادره برای آنها بسیار سنگین باشد. قريب به ۶۰۰ نفر بازداشت شدهاند و احتمالاً بند ۲۰۹ پر شده ، ۲۴۰ هم بايدستي پر باشد.
پ.ن: کیانوش سنجری هم جزء دستگیرشدگان است.
پیوندهای مرتبط:
گزارش کامل شهید گمنام که شخصاْ در صحنه حضور داشته.
اطلاعیههای کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر:
۱.ناآرامی در اطراف منزل آیت الله بروجردی...
۲.درگیری شدید بین هواداران آیت الله بروجردی و نیروهای ضدشورش و بازداشت آیت الله بروجردی
اطلاعیه کمیته(بخش انگلیسی)
گزارش خبرگزاری انتخاب
ایلنا-محمدحسين كاظميني بروجردي به همراه تني چند از هوادارانش بازداشت شد .
ایلنا-معاون سياسي امنيتي استاندار تهران:سيدمحمد كاظميني بروجردي به همراه چند تن از هوادارنش دستگير شد .
ایلنا- گزارش تصويری
ایسنا-ايجاد ترافيك سنگين در پي حضور گروهي حوالي خيابان زارع واقع در خيابان آزادي
عکسها در بخش ادامه مطلب
بخشی از شهرت روزافزون آيزنشتاين در آغاز پيدايش زبان سينما مربوط به نظريههای سينمايی او بود كه خود آن ها را در عمل پياده كرد. مجموعهی نوشتههای او در اين باب كه بعدها در دو جلد تحت عناوين "درك فيلم" و "شكل فيلم" منتشر شد، از 1923 در حال انياشته شدن بود تا آن كه پس از موفقيت چشمگير "رزمناو پوتمكين" در جهان، او اين نظريهها را تدوين كرد كه مهمترين نقش را در نظريهی فيلم –فرايافت ديالكتيكی در مونتاژ- ايفا كرد. به طور خلاصه میتوان گفت آيزنشتاين تدوين(مونتاژ) را همچون فرآيندی منطبق با ديالكتيك ماركسيستی میديد كه در آن تاريخ و تجربههای انسانی حاصل تضاد دائمی ميان نيروی مبارز(تز يا برنهاد) با نيروی بازدارنده(آنتی تز يا برابر نهاد) است و از برخورد اين دو نيرو پديدهی كاملاً نوينی زاده میشود كه سنتز(همنهاد) اصطلاح شده است. همنهاد در واقع حاصل جمع اين دو نيرو نيست بلكه چيزی بزرگتر از آن دو و متفاوت با آنها است. فرايند مورد نظر را میتوان با نمودار زير نشان داد:
سنتز(همنهاد)
.. ..
.. ..
تز(بر نهاد) آنتی تز(برابر نهاد)
همنهادی كه از تضاد ميان بر نهاد و برابر نهاد حاصل میشود خود بدل به الگوی ديالكتيكی تازهای میشود تا به نوبهی خود برابر نهادٍ نويی بيابد و اين عمل تا پايان زمان تاريخی ادامه دارد. آيزنشتاين معتقد بود كه در تدوين فيلم، نما يا "ياختهی مونتاژ"، بر نهادی است كه در برابر نمای ديگر، با محتوای بصری متضاد- يعنی برابر نهادٍ خود- همنهادی توليد میكند (يك نظر يا يك نقطه نظر) كه به نوبهی خود، و در ديالكتيكی نو خود بدل به بدل به يك برنهاد میشود. اين تضادِ بصريِ ميان نماها بر خطوط موجود در تصوير، بر سطوح، سايه روشنها و نورپردازی و غيره، در درون هر نما نيز حاكم است و تنها به محتوای دراماتيك محدود نمیشود. بنابراين آيزنشتاين مونتاژ را همچون سلسلهای از ايدهها و نقطه نظرهايی كه از "تضاد نماهای مستقل" حاصل میشود تعريف میكرد و به شيوهی خود آن را به "يك سلسله انفجارهايی از احتراقهای درون موتورِ يك ماشين، كه اتومبيل و يا تراكتوری را به پيش میرانند" تشبيه میكرد. يكیديگر از قياسهای مورد علاقهی او قياسی زبانشناختی بود: درست به همان شكلی كه كلماتِ منفرد در يك جمله متكی به معنايی هستند كه در كنار كلمات ديگر میگيرند، نماهای منفرد در يك فصل مونتاژی نيز معنای خود را از عمل متقابل با نماهای ديگر در درون يك فصلِ فيلم به دست میآورند.
مانند هميشه در چهرههاشان دقيق ميشوم.عبور پوچ آدمها از كنارم.دختركي دست پسري را گرفته است.با هم از عشق سخن ميگويند،گويا قصد شكستن ساختارهاي پوسيده جامعه را دارند.گويا ميخواهند با عشق بازي، آسمانها را به زمين بكشند،
خدا را مواخذه كنند و بگويند آهاي تو در دينت گفتهاي فلان، خوب برو به برگزيدگانت بگو كه ما نميخواهيم از آنان باشيم!گويا با بوسهاي ميخواهند تري درياها را با خشكي بيباكانه كوير محرم كنند.مردي از كنارشان ميگذرد، از كنار من نيز.برازندگياش به كت و شلوار گور خر مانندش است و فكر كنم به آن كيف چرمي نيم بند كه دسته عرق كردهاش در ميان پنجههاي مرد به گرمي فشرده ميشود.دهها فرشته از دور رقص كنان به بالينم ميآيند، با من هم آغوشي ميكنند، مهر سرخ بوسه زيباترينشان بر لبانم به جا مانده است.دختري كه پايم را لگد ميكند، معصومانه عذر خواهي ميكند و من تنها با لبخندي بدرقه اش ميكنم، لبخندي آن قدر سرد كه خود در خويشتنم ميلرزم!روحم از جسمم ميپرسد مگر درس نداري؟!از دور صداي آواز در سمفوني بيدار خودروها غرق است اما هر دم بلندتر ميشود، بانگي از كوهسار دوردست و فريادي از درهاي در همين نزديكي.رنگهاي سياه و سپيد جلويم رژه ميروند انگار با من سر جنگ دارند.تصوير مبهم بوسهاي در ذهنم،رنگي است،كاملا سبز رنگ.آره خونه بايد سبزباشه.پرده دود آميز صحنه ميافتد اما من هنوز آن ور آبشار، آن سوي درنگ در گنگي خواب خراب خود،سيب گاز ميزنم!
راوند، شهر کوچکی نرسیده به کاشان. از تهران ۳ ساعتی راه است و از اینجا کمی بیش از نیم. و گلستانه را که پشت سر میگذاری دیگر رسیدهای.مشهد اردهال که اهالی به اختصار مشهد میگویند. و اینجا گویی همه امامزاده است. در جادهی ورودی شهر تابلویی به نقل از امام ششم میگوید که هر کس به زیارت برادرم حسینعلی در اردهال برود ثواب زیارت جدم حسین را در کربلا برده.
و اما منظور ما چیز دیگر است. کنار صحن شرقی کسی است که لحن آب و زمین را خوب میفهمید.
به سراغ کسی میرویم که پشت هیچستان است
پشت هيچستان جايي است
پشت هيچستان رگ هاي هوا پر قاصدهايي است
كه خبر مي آرند از گل واشده دورترين بوتهی خاك
روي شنها هم نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سرتپه معراج شقايق رفتند
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي سايه ناروني تا ابديت جاري است
و...

و این سنگ قبر کسی است که همه عمر جز از صداقت افلاک نگفت. تنها برای ادراک زمین و آب و درخت کوشید
و مهربانی را
به سمت ما كوچاند
چيزهايی هم هست لحظه هايی پر اوج
مثلاْ شاعرهای را ديدم
آنچنان محو تماشای فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی از شبها
مردی از من پرسيد:
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
و ترنم موزون حزن که انگار تمامی ندارد.