تبليغاتX
ارنستو، اسطوره‌ی عصيان
 
باید نوشت...
 

۱. بچه‌تر که بودم مادرم که دل و جگرش از دست من تکه پاره بود برای توجیه آنچه بر من روا می‌داشت همیشه می‌گفت: دوستت دارم که بهت می‌گم. وگرنه می‌گفتم بکن این کارهارو. یادش بخیر هنوز صداش توش توی گوشم زنگ می‌زنه: دوست میگه گفتمت. دشمن میگه خواهمت گفت. البته مامان جان هنوز در قید حیاته.( و منم هنوز با جگرش پدر گشتگی دارم) ولی من تازه فهمیدم که چی می‌گفت.

۲. شادی صدر آمده بود دانشگاه ما. جلسه رو در روی انجمن. قبل از جلسه با هم صحبت می‌کردیم. از کمپین لغو سنگسار گفت و دو نفری که چندی پیش تو مشهد سنگسار شدند. پرسیده بودم ازش که کجا؟ زندان مشهد؟ گفت: نه، بهشت رضا( قبرستان مشهد). یه صبح زود یه گوشه‌ی قبرستونو بستن و زن رو تا شونه و مرد رو تا کمر توی خاک کردند و بعدش داوطلب‌ها که عمدتاْ پاسدارهای خود سپاه بودند کارشون رو شروع کردن. گفت که یکی از داوطلبین بعدها حالش بد شده و قضیه رو برای دیگری تعریف کرده و همین طور دهان به دهان گشته تا ما ازش مطلع شدیم. عجیب آنکه دستگاه قضایی در برابر صدور حکم رجم مقاومت کرده و تحت فشار شوهر زن که پاسدار ذی‌نفوذی بوده تن به این حکم داده. 

و بعد از یازده نفری گفت که حکمشون رجمه که ۹ نفر زنن و ۲ تا مرد. و از پریسا که شوهرش مجبورش کرده بود که تن‌فروشی کنه و شبی نیروی انتظامی ریخته بود توی خونه و...

حکم پریسا رجم بود و حکم شوهرش یک سال تبعید و ۱( شاید هم ۱.۵ میلیون) جزای نقدی. و خبر خوش که قبلش می‌دانستم اینکه حکم پریسا توی دیوان عالی لغو شده ولی هنوز ابلاغ نشده. و اينكه از كمپين و بعد هم در باب حقوق بشر و زنان.

۳. بحث سنگسار فقط مرگ یک انسان نیست. قرون وسطی مدت‌هاست که سپری شده ولی به نظر می‌رسه هنوز هستند آدمهایی که آدمها را با چوب و ترکه به انسانیت دعوت کنند.

فرض کنیم شما یک جامعه دارید که باید از جرم و جنایت جلوگیری کنید. برای نیل به این مقصود چه کار می‌کنید؟

راه حلی که از دیرباز به ذهن جوامع رسیده این بوده که مجازات کنیم تا کسی جرمی مرتکب نشود. و البته پیش‌شرطهای موجود هم باید مد نظر قرار می‌گرفت. تناسب مجازات با جرم که میزان قبح عمل و اثرات ناشی از وقوع جرم خود عاملی است در جهت افزایش شدت و سختی مجازات.

در اینجا عامل موثر در جلوگیری از وقوع جرم ترسی است که از فکر به مجازات در فرد پدید میاد.

راه‌های دیگری هم البته هست.

اگر مجازات‌کننده از قداستی مورد تأیید اکثریت جامعه برخوردار باشد هم مجازات توجیه می‌شود و هم مجرم خودش را در تضاد با اکثریت می‌بیند.

و بدین ترتیب دین پا به عرصه می‌گذارد. انسانها را از کار بد منع کنیم چرا که یک نیروی ماورایی دستور داده. کسی که به تمامی مالک جسم و جان ماست. عمل زشت را مرتکب نشوید چرا که ما بهتر میددانیم چه چیز به صلاح شماست و چه موجب تباهی. و البته بعدها اصحاب دین برای تک‌تک اینها دلیل و برهان خواهند آورند تا توجیهی باشد بر آنچه که قرار است خود ابزاری باشد برای حاکمان. و همین طور ابزاری برای انتقام فردی. شوهری که حقارتش را در زن که بی‌شک خود بیشترین سهم را در وقوعش به عهده دارد در پس محو وحشیانه‌ی صورت مسئله پنهان می‌کند.

خوب عامل مجازات از خشکی اولیه بیرون آمد و چاشنی ضرر و زیان فردی و جمعی هم اضافه شد. در اینجا هم برای جلوگیری از پلیدی مجازات نقش مهمی بازی می‌کند. یکی مجازاتی که نیروی ماورایی برای حیات دنیوی فرد مقرر نموده و توسط نایب با یا بی‌واسطه‌اش به اجرا گذاشته می‌شود و نیز مجازاتی که پروردگار محترم بعدها در آن جهان موعود بنده‌اش را از آن ترسانده. و البته یک عامل تشویقی که اگر نکرد قاقالی‌لی‌اش می‌دهیم.

اینجا هم عامل بازدارنده مجازات است و ترس از آن و صد البته ترس از اون بالای بالاترها و خشم او.

واقعیت اینست که در همه‌ی این دیدگاه‌ها به مجرم به دید یک مقصر صرف نگریسته میشه که پا از حد خودش فراتر گذاشته و باید تنبیه سختی شود تا هم خودش از فکر تکرار بیرون آید و هم جامعه ببیند و عبرت بگیرد. در حالی که مجرم خود قبل از اینکه قربانی‌کننده باشد یک قربانی صرف است. معلول شرایطی که وی را تقریباْ ناخواسته به سمت ارتکاب جرم سوق می‌دهد. و ما بدون دیدن زمینه‌ها جرم را با مجرم یکی می‌کنیم و دومی را نابود می‌کنیم مگر اولی هم به نابودی درآید.

و تا بوده همین بوده. نظارت از بالا. تصمیم‌گیری و خط‌دهی از بالا و در صورت تخطی مجازات از بالا. جامعه نقش یک گله‌ی گوسفند رو ایفا می‌کنه که اگر از راه خطا رفت باید با چوب آنقدر زدش تا به صراط مستقیم هدایت شود. 

البته چه بهتر که جوری بشود که گوسفند خودش از راه دور نشود که هم زحمت مجازات نکشیم و هم گوسفند کتکش را نخورد. چرا که با ما آدمها طرفیم نه یک گله گوسفند. بهتر نیست بهشان بفهمانیم(نه با چماق البته) که این راه که میروی به ترکستان است؟

و اشنباه تنها این نیست. مشکل از فرض ما شروع می‌شود و اینکه شما یک جامعه دارید.

جامعه نه تنها متعلق به شما نیست بلکه اساساْ فردیت در مالکیت جامعه بی‌شک منجر به انحصار و مطلق‌گرایی خواهد شد. بسیار گفته شده که قدرت مطلق مطقاْ فاسد می‌کند. و زمانی که سرنوشت یک جامعه و تشخیص مصلحت اون تنها در حیطه‌ی اختیارات یک فرد و گروه خاص باشد این دسته نه تنها در تشخیص اولویت‌ها دچار مشکل خواهد شد بلکه خواه ناخواه منافع فردی با مصلحت جمعی جایگزین می‌شود.

انتخاب جمعی و استفاده از دیدگاه گروهی امکان مطرح شدن کلیه دیدگاه‌ها را فراهم ساخته و زمینه پرداخت چند وجهی به مسائل را به وجود می‌آورد. مضاف بر اینکه راهی که مقبولیت عام را به همراه دارد کمتر شاهد انحراف خواهد بود.

۳. با تمام این حرف‌ها سنگسار مقوله‌ی دیگریست. بحث تنها جان یک انسان و قصاص و خون در برابر خون نیست.

انتقام از چه؟ اینکه ازدواج با یک زن چه حقی را برای مرد تضمین می‌کند؟ یا به عکس برای یک زن در برابر مردی دیگر؟

شبی آرمان زنگ زد و آمد خوابگاه دنبالم و رفتیم زیر پل کالج قلیان کاشان بکشیم. نشسته بودیم و بغل‌دستیمان سر صحبت را باز کرده بود و هی می‌گفت. از ترکیه و سفر هفته‌ی گذشته و باکو و دختران  عمدتاْ ایرانی و سنشان و نرخشان و...

بین صحبت‌هایش از یکی از فرماندهان ۱۱۰ تهران هم گفت که پاتوقش آنجاست و ماجراهایی که تعریف کرده بود. از آن جمله مردی که زنش را توی خیابان با پسری دیده بود و تعقیبش کرده بود و..

مرد از زنش خواسته بود که پسر را به خانه دعوت کند و غذا و مشروب تدارک دیده بود و در مشروب هر کدام قدری تریاک ریخته بود.

هر دو را با چاقو تکه‌تکه کرده بود. استخوان پای زن را شکسته بود و بعد زنگ زده بود به ۱۱۰. این فرمانده تعریف کرده پا که روی فرش می‌گذاشتی خون به کفشت می‌زد.

کم نیست نمونه‌هایی از این دست. کافیست نگاهی بیندازید به اخبار حوادث. و بعید است زنی را ببینید که به جرم خیانت مردش را کشته باشد.(به استثناها کاری ندارم) چرا که زن ناموس مرد نیست. مرد توانش را دارد که نگاه‌بان خویشتن و خویش باشد و زن را نیز تحت پوشش بگیرد.

و باز هم سوال: چرا مرگ و چرا این‌قدر فجیع؟ چه چیزی بر فنا رفته که رفتاری را موجب می‌شود که جنون هم توصیفش نمی‌کند؟

سنگسار، حکم زنای محصنه. در واقع‌بینانه‌ترین وضعیت تصور احمقانه‌ای است از عذاب الهی.(واضح است که پروردگاری که در جای‌جای کتاب فرستاده‌اش از قول وی نقل شده که بترسید از انجام این کارها و عبادت کنید مرا والا شما را به سیخ خواهیم کشاند و کباب خواهیم نمود و... برای زندگی دنیوی بندگان عزیزش هم مشابهی در نظر می‌گیرد. چرا که مجازات از برای تطهیر روح و روان است. یک روح پلید تنها با زجری که از طریق جسم می‌کشد می‌تواند از قید کثافت رهایی یابد)

نگریستن به ازدواج به عنوان پیمان و تعهدی برای وفاداری. اشتراک احساسات. گفتم که به استثناها کاری ندارم. ولی زنانی هم هستند که شوهرشان را می‌کشند. اینجا عامل قتل نفس حس مالکیت تام و خروج از محدوده تعهد شده نیست. آزار و اذیت اعم از جنسی و غیر جنسی، داشتن هوو و گاه زندگی با وی زیر یک سقف و فشار و ناراحتی روانی از جمله عواملی‌ست که قتل همسر را در پی دارد. در این موارد عمدتاْ زن در هنگام ارتکاب جرم نشانه‌های کاملی از جنون با خود دارد.(نکته‌ای که معمولاْ دادگاه در زمان صدور حکم قصاص کوچکترین توجهی بدان نمی‌کند، چرا که اصولاْ حق رسیدن به جنون را هم برای زنان مردود می‌داند) و در مردها هم این موارد کم و بیش صدق می‌کند ولی یک عامل دیگر به شدت خودنمایی می‌کند: تابویی که شکسته و لکه‌یی ننگی که حلالی بجز خون برای آن وجود ندارد.

و این جرم در دین و جامعه‌ای که تار و پودش از دین است چنان نابخشودنی‌ست که مجازات آن هم در ذهن نمی‌گنجد. باز جالب است که در اینجا هم زن را گنهکارتر می‌دانند. زن را تا بالای کمر و مرد را تا باسن در خاک می‌کنند. خاک نباید آنقدر سفت باشد که امکان درآمدن نباشد و نه آنقدر سست که به راحتی بتواند از این سرنوشت شوم بگریزد. و سنگها که شروع می‌شود با کورسویی از امید و نیز از درد به خودش می‌پیچد تا مگر راهی بیابد و چه سود...۱ دوستی می‌گفت به نظر من تلاش برای خارج شدن اشتباه است چرا که زجر بیشتری به همراه دارد، بهتر است صبر کند که با رنج کمتر بمیرد.

آن روز به ذهنم نرسید که بگویم بینهایت هم مگر کمتر و بیشتر دارد؟ قساوت انسان‌ها را هم؟

نفس عمل مگر چیست که خودمان را جر داده‌ایم؟ جواب در روابط آزادی‌ست که مدت‌هاست لولوی جامعه‌ی آخوندی شده. در تابوی سکس. پنهان کردن واقعیات، شرم، دوگانگی و...

بماند

فرصتی بود باز روده‌درازی خواهیم کرد.

پانوشت:

۱. سه سال بیش که تازه آمده بودیم دانشگاه رفتیم شهریار تا در نشست سالیانه تحکیم شرکت کنیم. یادش بخیر که با علی افشاری برگشتیم و آقاجری هم جلو نشسته بود و من و علی عبدی مثل ندید بدیدها ازش امضا گرفتیم. موسوی خوئینی که آن زمان شناخت چندانی ازش نداشتم(بماند که هنوز هم ندارم)، تعریف می‌کرد که: در دوران نمایندگی مجلس ششم در ملاقات‌های مردمی زنی مراجعه کرد که به کرده می‌ماند. زن تعریف کرده بود که چگونه وی را که در خیابان به دلیل وضع نامناسب بازداشت کرده بودند همراه با عده‌ای دیگر به زندان اوین برده بودند. برای تماشای مراسم سنگسار. که متنبه شوند. بترسید و عبرت بگیرید. زن را پیچیده در کفن در خاک کردند و خاک اطرافش را خوب کوبیدند و پاسدارها تکبیرگویان شروع کردند به سنگ انداختن. زن رجیم تقلا می‌کرد و گویا می‌رفت که از خاک در بیاید و نجات پیدا کند، ما زنها همه خوشحال شدیم و تشویقش می‌کردیم که در همین بین مأموری تکه بلوکی سیمانی برداشت و از چندین متری به طرف سر زن پرتاب کرد و کاسه‌ی سری که متلاشی شد و کفنی که به خون بیگناهی رنگین شد.

و زن به موسوی گفته بود که سه روز است مثل دیوانه‌ها در خیابان می‌گردد و اون صحنه لحظه‌ای از ذهنش دور نمی‌شود.

با شادی صدر که صحبت می‌کردم گفت که آن زن اسمش زهرا بود و آن مأمور هم اسمش را گفت ولی یادم نمانده اگر حیوان بود به خاطر سپردنش راحت‌تر می‌نمود.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط کوهیار  | 

روزی پسرکی از پدرش پرسید: سیاست یعنی چه؟

پدرش گفت: بهترین راه اینه که من برای تو مثالی در مورد خانواده‌ی خودمان بزنم تا بهتر متوجه موضوع بشی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می‌کنم. مامانت دولت است، چون اداره‌ی کارهای خونه به عهده‌ی اونه. کلفتمون قشر مستضعف و بدبخته، چون از صبح تا شب کار می‌کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می‌خونی و پسر فهمیده‌ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالشه نسل آینده است. امیدوارم متوجه منظورم شده باشی و در این مورد بیشتر فکر کنی.

پسرک نصفه شب با صدای برادرش از خواب پرید . رفت به اتاق برادرش و دید زیر خودش رو کثیف کرده. رفت به اتاق پدر و مادرش و دید پدرش نیست و مادرش خوابش عمیقه و بیدار نمیشه. رفت به اتاق کلفتشون که اون رو بیدار کنه. دید که پدرش تو تخت کلفتشون خوابیده و داره ترتیبشو میده. پس رفت و سر جاش گرفت خوابید.

فردا صبح پدرش ازش پرسید: خوب پسرم فهمیدی سیاست چیه؟

پسر گفت: بله پدر. دیشب فهمیدم. سیاست یعنی حکومت ترتیب قشر مستضعف و بیچاره رو میده. در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می‌کنه نمیتونه دولت رو از خواب بیدار کنه. در همین حال نسل آینده هم داره تو گه خودش دست و پا می‌زنه.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط کوهیار  | 

يه روزايي فكر مي‌كردم كتاب ايراني گيرم نمياد كه بيشتر از بوف كور جذبم كنه ولي احمد محمودي كه قبلا هم خونده بودم با همسايه‌ها كاري كرد كه تا سالها مديونش باشم...

احمد محمود

 

 

ماهتاب جلوتر كشيده است،چيزي نمانده كه به پاهامان برسد.

مادرم آن قدر سيرابي را خوش طعم مي‌پزد كه آدم دلش مي‌خواهد انگشتاش را باش بخورد.

جميله اونجا رفتين چي كار كنين؟!-رفتيم كه مادر ملافه‌هاشونو بشوره.

آخه پسرم اگه ما ‌آدماي يه لاقبا به همديگه كمك نكنيم، كي به دادمون مي‌رسه؟!

كجا خوشه، اونجا كه دل خوشه.

چه كنم خواهر؟...پشت زن بي شوور،هزار حرف مفت ريسه مي‌كنند.

ما ديگه دنيا رو كهنه كرديم...مارها خورديم تا افعي شديم.

حسني سوزاك گرفته،چه بايد بكنم؟

شنيدم يه زينيكه هر جايي رو مي بره تو قهوه خونه!

حالا هر دو لخت مادرزاديم و هر دو مثل مهرگياه به هم پيچيده‌ايم.نفس بلور خانم داغ است.

 

نمي‌دوني چه تكه نابي بود......فقط با اتحاد و همبستگي......

 به سيه چشم لبخند مي‌زنم.لبخندش سرشار از غرورم مي‌كند.

سيه چشم رفته بود سفر.

اما خب كارگر بايد هوشيار باشه و از تجارب تاريخي استفاده بكنه تا بتونه حق خودشو به دست بياره.

فكر نمي‌كردم يه جوون بي سر و پا كه پائينا شهر زندگي مي‌كنه بتونه با يه دختر ماماني رو هم بريزه!

تو كه نمي‌توني خرج منو بدي، بايدم كلاه قرمساقي سرت بذاري.

بلور خانم از شهوت ناله مي‌كند.

آب ديگ، شعله ها را خاموش مي‌كند و رضوان، انگار كه سالهاست مرده است.

آدم بدبختو از گرده شتر،كوسه مي‌زنه.

گفتم امضا كن و الا برات خيلي بد مي‌شه.

تو جووني مادر...تو از حالا ميباس به فكر زندگي باشي.

لزومي نداره چيزي گير من بياد، من مامورم و وظيفه‌م رو انجام مي‌دم.

كنار همديگر مي‌نشينيم، رانش به رانم مي‌چسبد.از لذت پر مي‌شوم.

-خب... حالا شما بگين. –چي بگم؟! –از خودتون. سرش را مي‌اندازد پائين.خرمن گيسويش رها مي‌شود رو شانه‌اش و بعد، خيلي آهسته، آنچنان كه به زحمت شنيده مي‌شود، مي‌گويد –دوستتون دارم.

بايد ياد بگيري وختي درگير مبارزه هستي، مطلقا درگير احساس نباشي.

اين النگو چيه دستش كردين؟!

ناراحت نباش خالد...برا مرد ازين چيزا پيش مياد.

دزدا شرف دارن ولي تو مادر جنده هيچ نداري.

...وختي چش وامي‌كني كه كار از كار گذشته.

...وظيفه به من حكم ميكنه ترو هدايت كنم.بالاخره هرچي هس جووني و قابل اصلاح...

شهري، اسمش را شنيده‌ام، از عذاب دادن آدمها لذت مي‌برد.

باز صداي شهري –ساعت سه و نيم  صداي سيه چشم است –ساعت سه و نيم

اگه دو روز مقاومت كني همه چيز تموم ميشه...اما اين دو روز، آدم بايد فيل باشه...

اون دختره‌رو كه باهاش رفيقي بازداشت كرديم.تو كه نمي‌خواي كفل قشنگ خوشگله‌رو زير  شلاق له كنم؟!

تو ممنوع الملاقاتي.

حتي تو ماتحتشون شيره قايم مي‌كنن.

اگه عمامه آخوندو بدزدي كه زير شلوارش كني، مشمول ماده 127 ميشي.آخه، آخوند از ابنيه و آثار مذهبيه.

...آره پيرمرد، خودتو ناراحت نكن...آدم به اميد زنده‌س.

...وشما اي بدبختان خوب خدا، بيائيد دست مرا ببوسيد و مرا به پيغمبري قبول كنيد وگرنه به رئيس زندان دستور خواهم داد كه به ماتحت قشنگ همه شما، باتون بكارد...غلام قاتل را عبادت كنيد و بر استوار موحنايي لعنت بفرستيد...

هميشه سنگ به در بسته مياد.

ناكس،غلام قاتل فرار كرده.

زمزمه‌اش به گوشم مي‌نشيند – دوستتون دارم ...ناگهان با صداي دورگه مهدي سينه كفتري از جا مي‌پرم.

...تا بدونين هر گهي دلتون بخواد نمي‌تونين بخورين.

صداي رگدارش مي‌پيچد –ناصر ابدي

ازين قرار وختي از زندون آزاد شدي، يكسر بايد بري سربازخونه

قبرسون خيلي آرومه...

-...ددق، دق، دق... -...مادر قحبه... -...ددق، دق، دق

...نامرد!...تو كه گلنگدن‌م كشيدي...زن جنده چرا...   كه صداي تركيدن گلوله دلم را توهم مي‌ريزد.ناصرابدي...

و در پشت سرش بسته مي‌شود.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 4:24 بعد از ظهر  توسط آرمان  |