تبليغاتX
ارنستو، اسطوره‌ی عصيان
 
باید نوشت...
 

Unspoken Feelings Are Unforgetable

جمله‌اي از نوستالژيا كه در آخرين بار تماشايش در ذهنم به ياد گار ماند!اين فيلم رو زياد دوست دارم، شايد چون آدمي، چيزهايي را كه نمي‌فهمد عاشقانه مي‌پرستد.فيلمي پر از نماهاي باز يا به قول فيلميها لانگ‌شات.چيزي كه آدم را به ياد وسعت جهان مي‌اندازد و آندره‌ي كوچك در مقابلش خردتر از آن است كه له نشود.ضعيفتر از آن است كه تغييرش دهد.مي‌پذيردش و كنار مي‌آيد.شعار بلند فيلم بر مبناي باز گشت به طبيعت يا به قول تيمسار "فلسفه‌ي هايدگر".اما آيا مادر طبيعت يا حتي مادر خود ما ديگر با حضورش مي‌تواند به ذهن پريشان و حال آشفته اندروني ما آرامش گمگشته را باز گرداند؟!

 

To The Memory of My Mother

                                       Andrey Tarkovsky

انسان به مانند سگ دومنيكو كه همواره در كنارش است و پس از آن به آغوش بر باد رفته آندره‌ي باز مي‌گردد، فرد انسانيست كه تمناي بازگشت به حضور مادر را دارد.نمي‌توانم درك كنم چرا ولي حسش مي‌كنم.آن گاه كه پس از سفر بلند به نزدش بر مي‌گردم لمسش مي‌كنم اين احساس خواب‌ آلوده را...!نوستالژي غريب آندره‌ي از حضور مادري كه انگار مردي غريبه در يك شب و با يك هوس نطفه او را بسته است و ابايش از برقراري ارتباط با مترجمش.مترجمي كه از روي شوق و با روشهايي احمقانه سعي دارد آندره‌ي را به دنياي اطرافش بشناساند، حال انكه خودش نيز از ادراكش دست خالي بازگشته است.

 

Poetry is Untranslatable like any other kind of art!

جمله غريبي كه در هتل، آندره‌ي آن را بر زبان مي‌آورد.نگاه مضطربش به سوي دوربين، پشت مبلي كه روي آن نشسته است.جمله‌اش را با پرتاب كردن كتاب شعري كه به قول مترجم از سوي يك شاعر زبده ايتاليايي از روسي برگشته است، كامل مي‌كند.و با سوزاندن مبهم كتاب در آبراهه‌اي كه درش مست مي‌كند آن را به اوج مي‌رساند.سوزاندني كه با نوستاژي گذشته آغاز مي‌شود و با پايان خواب آندره‌ي(در اثر مستي) و بيداري ظاهري و باطنيش تمام مي‌شود.

 

1+1=1

فلسفه‌اي كه چند بار تاركوفسكي تكرارش مي‌كند.يك بار بر روي ديوار، بار ديگر در جمله‌هاي دومنيكو و ...!به چه اشاره مي‌كند، آيا به قولي به جمله سارتر بر مي‌گردد كه با ازدواج كردن عملا دو فرد تبديل به يك فرد مي‌شوند و از اين رو آن را مردود مي‌سازد؟! آيا تلاش مردم در هماهنگ و متحد كردن جوامع و انسانها را مترود مي‌شمارد؟! اين فرضيه‌ها با اين نكته كه دومنيكو خانواده‌اش را هفت سال در خانه محسور كرده است قوت مي‌گيرند.اما با سخنراني وي بر بالاي مجسمه تضعيف مي‌شوند و خودسوزيش باز مهر تاييدي مي‌زند بر آن!زيادي مبهم است انگار...

از صحنه مجذوب كننده خودسوزي دومنيكو و مردمي كه هريك به گونه‌اي به تماشايش نشسته اند چيزي نمي‌گويم،هرچه پالوده تر باشد بهتر است...

 

 

Haha…I live in there…

درآبراهه در حين مستي داستاني بازگو مي‌كند آندره‌ي، كه ملكه ذهنم است:"مردي در لجنزاري در حال غرق شدن بود.مرد ديگري با به خطر انداختن جان خود، وي را نجات مي‌دهد.مرد نجات يافته مي‌گويد، احمق چرا اين كار را كردي؟!من آنجا زندگي مي‌كردم..."

خيلي چيزها در ذهنم هست اما نه ديگر، نيازي به گفتنشان هست و نه ميلي تنها اگر Nostalghia را نديده‌ايد، ببينيد...

 

به ياد انتهاي فيلم افتادم، يك نماي باز چند دقيقه‌اي از بازگشت آندره‌ي...

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط آرمان  | 

انتشار از: كميته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر

 

تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم

و آن نگفتیم که به کار آید؛

چرا که تنها یک سخن

یک سخن در میانه نبود

آزادی

ما نگفتیم

تو تصویرش کن...

 

تنها چیزی که در ایران امروز آزاد است، آزادی بازداشت و سرکوب و آدم ربایی و ارعاب و سانسور است؛ در حالی که محکومیت‌های پیاپی جمهوری اسلامی در مورد نقض اصول اعلامیه جهانی حقوق بشر از سوی مجامع بین المللی هر روز ابعاد گسترده‌تری به خود می‌گیرد، دستگاه حاکم بی توجه به کلیه میثاق‌های بین‌المللی به تشدید فضای امنیتی و خفقان در جامعه پرداخته است. در طی ماههای گذشته  تعداد زندانیان سیاسی در زندان‌های مختلف کشور روندی تصاعدی داشته است. که از آن جمله میتوان به زندان مشهور اوین اشاره کرد که تعداد بسیاری از فعالین سیاسی- دانشجویان و .. در چند ماه گذشته بازداشت و به بندهای امنیتی منتقل گشته‌اند.

از جمله بازداشتگاههای امنیتی موجود در زندان اوین که کاملا مستقل اداره شده و از قوانین سازمان زندانها پیروی نمی‌کند بند ۲۰۹زندان اوین است، بندی که در طی سالیان گذشته بسیاری از فعالین سیاسی، دانشجویی، زنان، کارگران طعم تلخ بازداشت در آنجا را تجربه کرده‌اند.

 

 بند 209 زندان اوین از جمله بندهایی است که زیرنظرمستقیم وزارت اطلاعات بوده و هیچ مرجعی از قوه قضائیه تا سازمان زندان‌ها، اجازه بازدید از آنجا و بررسی وضعیت آن را ندارد( توضیح اینکه: یک روز پیش از مرگ اکبر محمدی در زندان، نمایندگان مجلس مجوز بازدید از این بند را بدست نیاوردند).به همین دلیل زندانیان نگهداری شده در این بند که عموما زندانیان سیاسی- امنیتی هستند نامشان در لیست زندان ثبت نشده و در اکثر موارد خانواده های این افراد برای مدت طولانی از وضعیت زندانیان خود بی اطلاع هستند.

در این بازداشتگاه، زندانیان سیاسی برای مدت‌ گاه تا چندین ماه در سلولهای انفرادی نگهداری می‌شوند و تحت بازجویی‌های طولانی‌مدت قرار می‌گیرند.

از قوانین این بند داشتن چشم بند است، بطوریکه که از لحظه ی ورود به ساختمان، چشم‌بند به زندانی زده می‌شود و فقط درسلول خود اجازه برداشتن آن را دارد. زندانیانی که به استفاده از چشم بند اعتراض کنند و از زدن آن خودداری ورزند، مورد ضرب و شتم  و آزار و اذیت قرار می‌گیرند( مهندس موسوی خوئینی در اعتراض به غیر قانونی بودن استفاده از چشم بند در این بازداشتگاه از سوی مامورین بند 209 مورد ضرب و شتم قرار گرفت). بازجوییها نیز در اغلب اوقات با چشم بند انجام می‌شود.

زندانیان پس از تکمیل پرونده ی خود و پس از طی کردن مراحل کارشناسی که گاه تا چندین ماه طول می‌کشد، حق استفاده از تلفن را دارند که هفته‌ای یک بار به مدت حداکثر 5 دقیقه می‌باشد.

علاوه برسلول انفرادی در بند ۲۰۹بندهای موسوم به عمومی نیز وجود دارد که به صورت انفرادی‌های چند نفره میباشد که به ادعای بسیاری از افراد نگهداری شده در آن؛ از شرایط به مراتب بدتری نسبت به سلول‌های انفرادی برخوردار است.

پنجره های این اتاق‌ها( که به صورت انفرادی های چند نفره است به این شکل که دیوار بین دو سلول انفرادی را برداشته و آن را به اتاقی بزرگتر تبدیل کرده‌اند) به عوض اینکه رو به هوای آزاد باشد به سمت راهروهای منتهی به سلولهای انفرادی است. همچنین تهویه نامناسب در این اتاق‌ها شرایط را برای زندانیان بسیار نامساعد ساخته است.

در این بند زندانیان در هفته تنها ۱۲۰ دقیقه حق استفاده از هواخوری را داشته و به مدت ۲۰ دقیقه امکان ملاقات با خانواده‌شان را دارند. فضای شدید امنیتی در این بند از جمله معضلات آن است.

با اینکه بند ۲۰۹ محلی برای نگهداری زندانیان سیاسی به منظور کارشناسی پرونده آنان است،  با این حال تعدادی از زندانیان با وجود صدور حکم از سوی دادگاه همچنان در این بند نگهداری می‌شوند. از جمله تعدادی از افراد که در این بند نگهداری می‌شوند می‌توان به موارد زیر اشاره داشت:

 

 

1. احمد باطبی دانشجویی که که ۷ سال پیش به جرم بلند کردن یک  خونین به عنوان یکی از متهمین ردیف اول کوی دانشگاه شناخته شد و حکم اعدام را در مقابل خود دید؛ پس از گذشت ۷ سال بار دیگر در حالی که مشغول گذراندن دوران مرخصی خود بود، بازداشت و به بند ۲۰۹ منتقل شد. و تاکنون (بیش از ۴ ماه) هچمنان در بازداشت موقت به سر می‌برد.

2. کیانوش سنجری فعال سیاسی و وبلاگ‌نویس که برای تهیه گزارش به محل تجمع هواداران آیت‌الله بروجردی رفته بود؛ در پی حمله نیروهای انتظامی و درگیری های صورت گرفته بازداشت و به بند ۲۰۹ انتقال یافت و هم اکنون به مدت بیش از ۲ ماه است که در سلول انفرادی نگهداری میشود.,

3.کیوان رفیعی، فعال حقوق بشر در روز ۱۸ تیر ماه در مقابل دانشگاه تهران بازداشت و به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل گشت. وی پس از گذشت ۵ ماه همچنان در زندان وزارت اطلاعات  و در وضعیت بلاتکلیفی به سر میبرد.

4. ابوالفضل جهاندار مدیر سایت خبری پویا نیوز و عضو سابق انجمن اسلامی دانشگاه علامه طباطبایی و شورای عمومی دفتر تحکیم وحدت، با وجود گذشت بیش ۳ ماه  از زمان بازداشت همچنان در بند ۲۰۹زندان اوین نگهداری می‌شود. بنا بر اطلاعات رسیده ابوالفضل جهاندار تحت فشارهای شدید بازجویان جهت انجام اعترافات تحمبل شده قرار دارد.

.5. دکتر کیوان انصاری عضو دفترسابق دفترتحکیم وحدت نیز به دلایل نامشخص بازداشت و هم اکنون در بند ۲۰۹ نگهداری ‌می‌شود. انصاري در ملاقات با همسر و پدر خود از فشارهاي وارده بر خود در بند امنيتي اوين مبني بر اعتراف و پذيرش برخي اتهامات بي اساس خبر داد و عنوان كرد تاكنون هيچ اتهامي را نپذيرفته است.

6. خیرالله درخشندی عضو سابق انجمن اسلامی دانشجویان یزد،  بیش از ۳ ماه است در بند ۲۰۹ نگهداری می‌شود. خانواده درخشندی چندی پیش پس از ملاقات با وی در زندان نسبت به شرایط نگهداری وی ابراز نگرانی شدید کردند.

7.در اواسط مهرماه آیت‌الله بروجردی و هوادارنش که داعیه‌دار اسلام غیر سیاسی بوده و تجمعاتی را در حمایت از این عقیده در مقابل منزل آیت‌الله برگزار کرده بودند بازداشت و به بند 209 منتقل شده‌اند. همچنین تعدادی از افراد آزاد شده در طی چند روز اخیر اعلام کرده‌اند که بازداشت‌شدگان به شدت تحت شکنجه قرار دارند. همچنین آخرین اخبار دریافتی از زندان اوین حاکی است وزارت اطلاعات قصد دارد با تحت فشار گذاردن آیت‌الله بروجردی وی را وادار به انجام مصاحبه تلوزیونی کند.

8. رضا ملک زندانی امنیتی که به اتهام افشاگری در مورد پرونده قتلهای زنجیره ای بازداشت شده بود، با گذشت بیش ار ۶ سال از زمان بازداشتش همچنان در بند ۲۰۹نگهداری میشود. رضا ملک در اعتراض به برخوردهای صورت گرفته با وی و عدم دسترسی به هر گونه امکانات انسانی، از حدود ۱.۵ سال پیش، از رفتن به هواخوری خودداری کرده است.

9. سعید ماسوری زندانی سیاسی مجاهد که زیر حکم اعدام به سر می‌برد پس از انتقال به بند ۲۰۹ زندان اوین در سال ۸۲، همچنان در این بند نگهداری شده و در شرایط نامعلومی به سر می‌برد.

10. منصور اسانلو، رئیس هیئت مدیره سندیکای شرکت واحد پس از اینکه با تحمل ۸ ماه حبس در بند ۲۰۹ زندان اوین، با قرار وثیقه ۱۵۰ میلیون تومانی آزاد گشته بود، مجدداْ حدود دو هفته پیش بازداشت و به این بند انتقال یافته است. هم اکنون برای آزادی آسانلو قرار ۳۰ میلیونی صادر شده است.

( توضیح اینکه: موارد یاد شده تنها بررسی وضعیت تعداد انگشت‌شماری از زندانیان نگهداری شده در این بند است)
بدیهی است که موارد یاد شده و نیز شواهد بسیار دیگر، همگی حاکی از نقض مستمر و برنامه‌ریزی شده حقوق زندانیان سیاسی؛ در بند ۲۰۹ زندان اوین و سایر بندهای مرتبط است.

ماامضا کنندگان این بیانیه نگرانی هر دم فزاینده خود را نسبت به دور جدید برخورد، اعمال فشارو تهدید بر فعالان سیاسی- دانشجویی و اعمال شکنجه بر زندانیان سیاسی و عقیدتی  اعلام داشته و ضمن پافشاری بر خواسته خود جهت  آزادی کلیه زندانیان سیاسی، همه جانبه جوامع و نهادهای حامی و بانی حقوق بشر را در  جهت جلوگیری از نقض مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر در ایران به اقدامات موثر و تلاش هر چه بیشتر در این زمینه فرا می‌خواند.

رونوشت به:

  • کمیساریای عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد
  • شوراي حقوق بشر ملل متحد
  • کمیسیون حقوق بشر پارلمان اتحادیه اروپا
  • عفو بین الملل
  • دیده‌بان حقوق بشر

اسامی در بخش ادامه مطلب


ادامه مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط کوهیار  | 

 شهید گمنام:

پنجشنبه 23 آذر1385 ساعت: 22:42
حرف زیبایی است که می گه" نبین کی میگه، ببین چی می گه"
اما رفیق این موضوع همیشگی نیست. من نمی تونم وقتی احمدی نژاد از آزادی و عدالت حرف می زنه باور و یا تایید کنم، من نمی تونم وقتی خامنه ای از تقوی و خدمت به خلق صحبت می کنه باور کنم هرچند این صحبت ها زیبا باشند.

ربط این مقدمه به پستت می تونه دارای یک ایهام باشه. خودت خیلی خوب می دونی که اگر عده ای با آقایون به اصطلاح چپ مشکل دارن و یا به مخالفت با اونها افتخار می کنن نه به دلیل اعتقاداتشونه (که اتفاقا بزرگترین مخالفین این چپول ها چپ هایی هستند که تمام زندگیشون رو صرف آرمان های چپ کردن، هرچند من از این دسته نیستم)، بلکه قضیه درست برعکسه. (به مقدمه ای که گفتم دقت کن).

اما در مورد خودت، کوهیاری که خیلی خوب همه این ماجراها رو می دونه و نمی تونه ادعا کنه که بی اطلاعه و یا داره این حرف ها رو به صورت کلی می زنه (حداقل برای من که می دونم کوهیار با چه کسایی در ارتباطه و چه فشارهایی رو به خاطر پست قبلیش داره تحمل می کنه). جناب کوهیار، شاید درست نباشه این حرف ها رو در یک کامنت و در جایی که خیلی های دیگه هم می تونن بخونن بهت بگم، اما فکر می کنم اگه نتونی تلخیه شنیدن حقیقت رو تحمل کنی، و یا شهامت اعتراف در برابر دیگران رو به خودت راه بدی اون وقت به هیچ وجه شایسته اون نیستی که نام مبارز بزرگی مثل ارنستو رو روی وبلاگت قرار بدی، پس گوش بده:
 
«حقیقت و بگو حتی اگه به ضرر خودت و یا اطرافیانت باشه». اگه این توصیه رو قبول نداری ادامه مطلب رو نخون، دیگه حرفی باهات ندارم، اما اگه قبول داری باید بهت بگم که ناراحت شدن و یا اعتراض کردن فلان آقای محترم که مثل یه بت پوشالی معبود خیلی‌ها شده نباید باعث می‌شد که اعتقادات خودت رو زیر پا بذاری، مخصوصا اینکه خودت هم خیلی خوب اون آقا رو می‌شناسی و می‌دونی در پشت ماسک زیبایی که به چهره زده چه موجودی رو پنهان کرده. (خوب می‌دونی که از چی دارم حرف می‌زنم).
اگه من نمی‌خوام فعلا اسم اون شخص رو بیارم برای اینه که دوست ندارم حساسیت آدم‌هایی رو که هنوز به خوبی نمی‌شناسنش و گول ظاهرش رو خوردن تحریک کنم. به من ربطی نداره که یک عده دوست دارن یکی پیدا بشه و سرشون کلاه بذاره، من همیشه سعی کردم این جور آدم‌ها رو به اطرافیان خودم بشناسونم اما لزومی نداره که همه چیز رو داد بزنم. (باز هم می‌دونی در مورد چی حرف می‌زنم).
 
این پستت به نظرم شبیه یه مطلب سفارشی اومد، شاید اگه کس دیگه‌ای و در شرایط دیگه‌ای این پست رو می‌نوشت به نظرم جالب هم می‌اومد، ولی حالا که به قلم تو، اون هم در این شرایط (این بار من خوب می‌دونم که در مورد چی دارم حرف می‌زنم) نوشته شده به نظرم بوی تعفن یه مطلب سفارشی رو می‌ده. امیدوارم از این اظهار نظر گستاخانه ناراحت نشده باشی، شاید بیش از حد تند بیانش کردم که به صورت عملی بهت نشون بدم وقتی کسی اشتباهی می‌کنه که ممکنه دودش توی چشم دیگران هم بره نباید باهاش مماشات کرد، حتی اگه اون فرد دوستی باشه که نیت بدی هم نداره (یعنی تو)، چه برسه به نون به نرخ روزخوری که تکلیفش کاملا معلومه (یعنی همونی که خوب می‌شناسیش).
 
و اما پاسخ:
۱. دوست عزیز آرمان جان
من هم قبول دارم که وقتی احمدی نژاد از آزادی و عدالت حرف می زنه نباید باور کرد. یا وقتی خامنه ای از تقوی و خدمت به خلق صحبت می کنه قبول نمی‌کنم. چرا که در پست قبلی هم نوشتم که درستی یک عمل صرف نظر از خود عمل در قالب زمان و مکان تعریف و تأیید مجدد پیدا می‌کنه. بله من قبول دارم که صحبت این افراد را نمی‌شه پذیرفت. اما اشتباه بزرگ اینه که بخواهیم با فرد مبارزه کنیم. اینجا تو تنها نمود و جلوه بیرونی یک ساختار را مورد حمله قرار می‌دهی و از علل و شرایط صرف‌نظر می‌کنی.
کاملاْ پذیرفتنی است که دیکتاتور عنصر پلیدی است. اما راه چاره این نیست که دیکتاتور را از بین ببریم. همان طور که ۲۸ سال پیش این کار را کردیم بدون توجه به اینکه نظام همان است و این محتوا ساختار مجددی را موجب(که چنین هم شد).
گیرم فردی الگویی پوشالی شده و  معبود بسیاری. افرادی که از این وضعیت ناراضیند عمدتاْ دو دسته‌اند: یک آنان که دلسوزند و پیامد(های) نابسامان این قضیه آزارشان می‌دهد و عده‌ی دیگر را عبودیت پوشالی و دیگر مسائل رنجشان می‌دهد.
چاره چیست؟
بت را شکستن چاره نیست دوست من. فرهنگ بت‌سازی را بباید برانداختن. این بت نیست که مشکل‌ساز این مجلس شده. مشکل پرستش است و جامعه‌ای پیش روی توست که بت را می‌پرستد. همان جامعه‌ای که ساختار قدرت را سالهاست جز به خودکامگی نشناخته.
 
و اما قسمت جالب‌تر ماجرا
شاید این اشتباه من بود که با چهره‌ی خندان به تو و دیگر دوستان گفتم که فلانی‌ها تماسی گرفته‌اند و از پست ۱۶ اذر گله داشتند.
و اما نه دوست من. یقین داشته باش اگر بنا داشتم سفارشی بنویسم جور دیگری رفتار می‌کردم.
نه شهید عزیز. به خون پاک همان شهید که اسمش را به جای اسمت می‌نویسی، سفارشی زیستن پیشه‌ی ما نیست.
پستی را که خوشایند تو نبود نوشتم چرا كه باید می‌نوشتم. چرا که ابهاماتی بود که باید برطرف می‌شد. و هیچ‌گاه قصد این نبود که دل از دست رفته‌ای را باز بستانم. دلی که به یک انتقاد دوستانه از کینه پر شود همان به کزو نیک نگه داری دل.
متأسفم ولی مطمئنم که این بار نمی‌دونستی از چی داری صحبت می‌کنی. کاش قبل از نوشتن این همه حداقل یک نفس عمیق می‌کشیدی.
همين كارها و همين قضاوت‌های غیرمنصفانه و اینکه هر کس انتقاد را ابزاری می‌بیند برای کوبیدن دیگری و نه هیچ گاه اصلاح دیگری(گیرم که دشمن باشد،  مگر نه اینکه دشمن مصلح به از دوست نابکار؟) هم منتقد را(منتقد درست و حسابی، ما که کشک هم محسوب نمی‌شویم) پشیمان می‌کند و هم انتقاد را را به ترکستان رهنمون.
 
۲. وبلاگ کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر در بلاگفا فیلتر شد. این خبر بد بود.
و اما خبر نیمچه خوب: کلیک کنید.

۳. ما هم خر شدیم و رأی دادیم. آخرین اخبار میگه که نیمی از لیست اصلاح‌طلبان رأی آورده.

از نکات جالب این دوره استفاده از جانونی به عنوان صندوق اخذ رأی بود.

نیم ساعت پیش هم که با آرمان می‌آمدیم خوابگاه دو فروند از دوستان بسیجی‌‌مانند را سوار بر موتور دیدیم که یک صندوق خالی بدست معلوم نبود که به کجا می‌رفتند.(فکر بد نکنید، لابد می‌رفتن نون بگیرن)

۴. جهت انبساط خاطر آخرين افاضات پريوش فخرآور رو هم بخونيد. وي در آخرين اقدام خود حيطه‌ي تاريخ رو هم به لجن كشيده.

از گفتن اينكه :" نخست وزیری دکتر محمد مصدق (نخست وزیر انتصابی پادشاه وقت ایران که تحریف کنندگان تاریخ ایشان را نخست وزیر انتخابی! میخوانند)" گرفته تا ريشه ي حوادث ۱۶ آذز:

"در مورد ریشه حادثه ۱۶ آذر در فرصتی دیگر اگر دوستان علاقمند بودند خواهم گفت. اما همین اندازه بگویم که از ۱۴ آذر ۱۳۳۲ و در پی اعلام باز گشایی سفارت انگلیس (که پس از ملی شدن نفت تعطیل شده بود) و ورود کاردار جدید انگلستان ( سر دنیس رایت ) ،  اعتراضات توسط بازار و دانشگاه صورت گرفت و تا ۱۶ آذر و حادثه هولناک کشته شدن سه آذر اهورایی در دانشکده فنی دانشگاه تهران ادامه یافت. در گیری بین دانشجویان و یک گروه سرباز ( بنام دسته جانباز ) که تخلف نظامی مرتکب شدند ، پیش آمد و ( بزرگ نیا، قندچی و شریعت رضوی ) به شهادت رسیدند. پادشاه وقت ایران از خانواده کشته شدگان عذر خواهی کرد و دولت برای پرداخت خون بها اعلام آمادگی کرد و دانشجویان شهید با عزت و احترام در امامزاده عبدالله دفن شدند.

و هی زور زده که: اعتراضات هیچ ارتباطی به نیکسون نداشت. ماله كش هم ماله كش‌های قدیم.

در پست قبلی هم عکس خودش را انداخته با شاهزاده رضا پهلوی. پسر همان کسی که از کشته شدگان عذرخواهی کرده و لابد آدم خیلی خوبی هم بوده. خدا بیامرز شاهنشاه آریامهر.

دیدید تا به کجا در قعر گمراهی دست و پا می‌زدید؟

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط کوهیار  | 

زندگی عرصه‌ی یکتای هنرمندی ماست                      هر کسی نغمه‌ی خود خواند و از صحنه رود

         صحنه پیوسته بجاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

۱. تمامیت‌خواهی پذیرفتنی نیست. همان طور که مطلق گرایی نهایتاْ در روند شکل‌گیری ایده‌های نو اخلال ایجاد می‌کند.

وقتی یک موضوع را(خواه با بررسی تمامی جوانب احتمالی یا بدون آن) نقد و نسبت به رد یا پذیرش آن رأی می‌دهیم، یک عامل مهم را همواره باید مد نظر قرار دهیم. اینکه پشت سر نگذاریم. کنار بگذاریم.

قطعیت در رد یک دیدگاه نه تنها امکان نمایانیده شدن وجوه مثبت را از یک پدیده دریغ می‌کند که راه بررسی مجدد را هم درون ذهن فرد مسدود می‌کند.

بزرگ بود آن که گفت: من مخالف تو هستم. با این وجود حاضرم جانم را بدهم تا تو بتوانی حرفت را بزنی.

و اما فراتر از رد یک اندیشه یا دیدگاه، انکار یا بهتر بگویم ضدیت با آن است. اینجا دیگر ردپای منظق میان دلایل کمرنگ می‌شود. درست است که آنتی‌ها به افراد معدود منحصر نمی‌شوند و جمعیتشان هم کم نیست. اما اینجا گروه نیست که با ایدئولوژی عناد می‌ورزد. فرد است و با نه با ایدئولوژی نه با ایدئولوگ که خصومت بنا به دلایل تا حد بسیار شخصی ایجاد می‌شود.

و شیوع این برخورد جامعه‌ای را می‌سازد که به دنبال صحت و سلامت نیست. هدفش هم سازندگی نیست. انتقاد را نه ابزاری برای اصلاح، بل سلاحی می‌بیند برای کوبیدن هر که دیدگاهش در تعارض است با خواسته‌های وی.

و اینچنین است که تنها افتخار یک فرد اینست که با فلان متفکر، افکارش و تمام همفکرانش ضدیت دارم.

مثال بارزش دوستانی که تمام افتخارشان اینست که من یک آنتی‌چپ معروفم.

البته آنتی بودن به خودی خود ابزار بدی نیست. چرا که موارد بسیاریست که باید با تمام وجود نفی کرد و دوری ورزید، از جمله جنگ، نسل‌کشی، نقض حقوق بشر و...

و اما تفاوت‌های مهمی در این بین وجود دارد. دراینجا نفی از مصلحت و عقل جمعی ناشی می‌شود و نه از خواست و سلیقه‌ی فردی در سعی برای ارضای شخصی.

و تفاوت در ابزار.

چرا که همان مصلحت جمعی که ضدیت را برگزیده تصریح کرده که هر فردی حق ابراز عقیده دارد. عقیده‌اش قابل احترام است و..

و الیوم نه با آنتی‌چپ‌ها که با هر که کوچک‌ترین انتقادی را به ابزاری می‌بیند برای کوبیدن آنچه با دیدگان بسته به جنگ با آن برخواسته آبمان در یک جوی نخواهد رفت.

۲. و سخنی هم با دوستان خودمان و البته تصحیح یک اشتباه

اگر گفتیم که ۱۵ آذر نباید آن طور میشد، نباید چهره‌ی نه چندان روشن چپ بنا به خواست لحظه‌ای آن گونه مخدوش می‌گشت نه از جهت این بود که غرضی در گفته باشد و نه این که سفارشی در پی.

آنچه بر آن تأکید داشتم همه این بود که درستی یک رویکرد از دو دید قابل بررسی است. نخست به طور مطلق و دیگر با عنایت به زمان و مکان.

چه بسیار درستی که شرایطش به گونه‌ای دچار کنند که نادرست تفسیر شود.

و تمام گلایه از این بود که چرا این درست باید انجام شود حتی به قیمت تخریب دیدگاه مخاطبی که تنها عمل را می‌بیند و نه ریشه و استدلال فاعل را.

در تمام مدتی که دوستان ما هو می‌کردند و شعار می‌خواندند و مانع صحبت‌های سخنران، ما کناری ایستاده بودیم و حداقل به قول جناب شمس به عنوان دوستدار ناسیونالیسم دهه ۵۰ از نفرتی که در دیدگان و گفتار ناظرین موج می‌زد و هر دم فزاینده می‌نمود در رنج.

از لطف کلیه دوستان هم ظرف این مدت در دادن القاب محافظه‌کار و غیره سپاس‌گذارم.

در پست مربوط به دانشگاه تهران هم ار لیبرالیسم گفتم که منظور لیبرال بود و نه مقایسه مکاتب.

پ.ن: کامنت‌های پست قبلی را می‌خواستم اینجا کپی کنم و چیزی اضافه. درازایش اجازه نمی‌دهد.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط کوهیار  | 
هما دارابیپروانه فروهر: "در مورد زنان باورهای خاص داشت ، باور داشت که زن برای آن به وجود آمده تا به عنوان موجودی انسانی سرنوشت بشری خويش را کامل سازد و توقف زنان برای او موضوعی بس دردناک بود و سر انجام به اين نتيجه دست يافت که اگر زنان می خواهند زندگی شان دگرگون شود بايد خود کاری کنند. نبايد چشم به راه آينده بمانند ، بايد بی درنگ دست به کار شوند"

دوباره يک روز روشـنا،
سياهی از خانه می رود
دوباره می سازمت وطن ،
اگرچه با خشت جان خويش
سيمين بهبهانی

دکتر هما دارابی روانپزشک ، استاد دانشگاه ، مبارزسياسی و فعال حقوق زنان و کودکان بود.
زنده ياد هما دارابی در بيست و شش دی ماه ۱۳۱۸ در تهران زاده شد. پس از ورود به دانشگاه به حزب ملت ايران پيوست و در نخستين يادواره روز دانشجوکه در برابر دانشکده هنرهای زيبا بر پا گرديد ، در کنار پروانه فروهر در آن شرکت کرد و به سخنرانی پر شوری پرداخت و ياد شهدای شانزده آذر ۱۳۳۲ را گرامی داشت و شير زن دانشگاه نام گرفت.
کوشش ها و مبارزات سياسی هما دارابی از سال ۱۳۳۸ در رژيم ستمشاهی آغاز گشت و پس از انقلاب با تاکيد بر دفاع از حقوق پايمال شده زنان در رژيم کنونی همچنان ادامه يافت.
او در سال ۱۳۳۸ با همرزم خود منوچهر کيهانی ازدواج کرد و صاحب دو دختر بنام های آناهيتا و سالومه گرديدند که هر دو در رشته پزشکی به تحصيل روی آوردند.
هما دارابی و پروانه فروهر نخستين زنانی بودند که سازمان زنان جبهه ملی را تشکيل دادند و در کنگره اول جبهه ملی ايران در بهمن ماه ۱۳۴۱ در آن شرکت کردند.
در همين کنگره هما دارابی به عنوان نماينده سازمان زنان به سخنرانی پرداخت و با فرستادن درود به دکتر محمد مصدق ، سخنانی را در باره ِی مقام زن و دفاع از حقوق زنان بيان کرد و از جبهه ملی ، خانه سياسی دکتر مصدق تشکر نمود که زنان را در صفوف خود راه داده است.
هما دارابی پس از دريافت درجه دکترا در رشته بيماری های کودکان به آمريکا رفته و رشته روان پزشکی را هم با نهايت موفقيت به پايان رسانده و به عشق خدمت به وطن در سال ۱۳۵۳ به ايران باز می گردد و در کسوت استادی دانشگاه به تدريس پرداخته و به حّدی از لحاظ علمی موفقيت حاصل می نمايد که در سال ۱۳۶۶ به بلند ترين درجه ممکن در رشته در رشته روان پزشکی کودکان و جوانان از آمريکا دست می يابد.
هما بنيانگذار « کلينيک » روان پزشکی سهامی گرديد و در درمان کودکان سر از پا نمی شناخت و مهر آور خانواده ها بود.
زنده ياد پروانه فروهر در باره ی او چنين می گويد :
« به چشم او انسان برازنده کسی است که مسئول باشد. مسئول در برابر خود و در برابر همه دلواپسی هايی که در اين ميهن رنجور است. رسالت برابری زن و مرد را که مبتنی بر يک ساخت ذاتی عام ومستقل از جنسيت است را باور داشت و جز خيز گرفتن به سوی آينده ای باز و آزاد و سالم توجيه ديگری برای هستی نمی شناخت.
ناسيوناليسم ، اين مشرب سختگير و رياضت آميز که تلاش خاصی را طلب می کند، مکتبی است که بدان سر سپرده و در اين راه پيوسته تلاش می کردکه موجودی مفيد باشد و زندگی او ارزش زيستن يابد.
تعهد سياسی ، نبرد برای آزادی ، پشتيبانی از آزاديخواهان ، اينها همه ويژگيهای اوست. در راستای دستيابی به کنه انديشه های مصدق بزرگ ، اين پيشتاز مبارزه ضد استعماری در شرق ، اين راه گشا و مشعل دار استقلال و ناوابستگی ، هيچ فرصتی را از دست نمی داد و با شوقی پايان ناپذير در زندگی اين خرد هميشه بيدار ، کند و کاو می کرد.»
اين شير زن مبارز در مبارزه با استبداد شاهنشاهی نقش فعالی داشته و پس از انقلاب نيز لحظه ای راه آزاديخواهی را ترک نکرد و اين خادم مردم وکودکان به بهانه بد حجابی از دانشگاه اخراج گرديد و حتی مطب شخصی او را هم باز به بهانه آنکه چرا در برابر کودکان حجاب ندارد ، تعطيل کردند و اين استاد ارزنده را از هر خدمتی محروم کردند.
پروانه فروهر در باره او می گويد:
« در مورد زنان باورهای خاص داشت ، باور داشت که زن برای آن به وجود آمده تا به عنوان موجودی انسانی سرنوشت بشری خويش را کامل سازد و توقف زنان برای او موضوعی بس دردناک بود و سر انجام به اين نتيجه دست يافت که اگر زنان می خواهند زندگی شان دگرگون شود بايد خود کاری کنند. نبايد چشم به راه آينده بمانند ، بايد بی درنگ دست به کار شوند و وضع خود را زير و رو سازند. اين وجدان ، اين خود آگاه ، بی گمان در برابر قدرت هوش ربای دستيابی به يک همبود انسانی ، هر چه حساس تر می شد ، اما از سوی ديگر نياز به شناختن هر چه بيشتر جهان ، به طرز تفضيلی تر ، دقيق تر و زنده تر از گذرگاه برخورد واقعی با هم نوعان احساس می شد. با چنين احساسی است که تا شور زندگی در او جريان دارد از آموختن و افزودن در گستره دانش خويش باز نمی ايستد ، راه می جويد ، راه می نمايد ، پيکار می کند ، از بامداد تا شامگاه که سر بر بستر می نهد ، در تلاش است ، هيچ کجا تسليم نشود.
هم پای کودکی که نبودها و کمبودها و تبعيض ها و نا ايمنی روانش را پريشيده ، از جان و دل می تپد ، می گريد ، می نويسد ولی سرانجام درد را در جای ديگر می يابد.تا رابطه های اجتماعی سامان نيابد ، تا انسان در جايگاه واقعی خود قرار نگيرد ، تا حرمت نداشته باشد ، تا حد و مرزش رعايت نگردد ، تا احساس برابری و همبود انسانی نداشته باشد، از اين همه تنگنا به در نخواهد شد. »
امّا شب پرستان جهل و تعصب ، راه را از هر سو بر او بستند و چنان او را آزردند که وی نيز در انتخاب ميان سوختن وساختن ، سوختن را برگزيد و مرگ را با آغوشی باز برگزيد و عصر روز دوشنبه ، دوم اسفند ماه ۱۳۷۲خورشيدی ، در يکی از ميادين مرکزی شهر تهران در اعتراض به اختناق حاکم بر کل جامعه ايران و به ويژه زنان ، نخست حجاب تحميل شده بر خويش و سپس جسم خود را به شعله های سوزان آتش سپرد و با اين کار گوشه ای از وضعيت ناخوش آيند زنان ايرانی را به تصوير کشيد.
گر چه پزشکان با تلاشی گسترده کوشيدند که او را نجات دهند ، ولی سودی نبخشيد و بامداد سوم اسفند « قرة العين » ديگری ديده از جهان فرو بست و غم و اندوهی سنگين بر سينه ياران بر جای گذاشت.
يادش گرامی باد که فروغ شعله های سرکش پيکرش ، روشنی بخش راه رهروانش خواهد بود.

دکتر پرويز داورپناه

منابع :
۱ ـ سخنرانی پروانه فروهر در مراسم بزرگداشت دکتر هما دارابی
۲ ـ احمد رناسی ـ به ياد دکتر هما دارايی
۳ ـ کاوه کرمانشاهی ـ به ياد دکتر هما دارابی و به مناسبت سالروز خود سوزی او
۴ ـ حميد رضا مسيبيان ـ دکتر هما دارابی
۵ ـ زندگی ، افکار و آثار دکتر هما دارابی در سايت ايشان به زبان انگليسی www.homa.org

به نقل از سایت گویا

لینک مطلب

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط کوهیار  | 

۱. گزارش تصویری تجمع امروز دانشگاه تهران

سکس، موزیک، لنین دوستتون دارم


ادامه مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط کوهیار  | 

1. In honor of World AIDS Day on December 1st, Bristol-Myers Squibb, one
of the biggest pharmaceutical companies in the world,  is donating a
dollar to AIDS research every time someone goes to their website and
moves the match to the candle and lights it.

https://www.lighttounite.org/

The best part is refreshing the page and seeing how much the number grows second by second.

۱. با عنایت به اول دسامبر، روز جهانی ایدز، کمپانی بریستول مایرز یکی از بزرگترین شرکت‌های داروسازی در جهان به ازای هر مرتبه بازدید ۱ دلار به تحقیقات در زمینه‌ی ایدز اختصاص میده. کافیست با حرکت کبریت شمع را روشن کنید.

https://www.lighttounite.org/

قشنگ‌ترین بخش زمانی است که صفحه رو Refresh می‌کنید و می‌بینید که تعداد شمع‌ها هر لحظه چقدر بیشتر میشه  

۲. اگر بهت بگن سه روز دیگه می‌می‌میری چه حسی بهت دست میده؟ یک ماه دیگه چی؟ دو سال؟

ایدز تنها یک بیماری نیست.

از اساسی‌ترین خواسته‌های درونی هر فرد ادامه‌ی زندگی است. و اخلال در این روند و ایجاد مانع بر سر این خواسته به نوعی در تعارض با تمامی معیارهای پذیرفته شده در یک اجتماع سالمه.

اینجا بحث تنها سر مرگ و نیستی نیست. قصه یک محو تدریجیه. این تویی که ثانیه به ثانیه تحلیل میری و نظاره‌گری تا کی مرگ بهت لبخند بزنه.

۳. الگوی انتقال ایدز در ایران در حال تغییر است. دیگر نمی‌شود رو به دوربین لبخند بزنیم و بگوییم "به علت پایبندی ما ایرانیان به اخلاق و ارزشهای دینی بیشترین میزان انتقال از طریق سرنگ‌های آلوده در بین معتادین است." در ایران هم قاعده هرم به آمیزش و انتقال ویروس از طریق روابط جنسی اختصاص می‌یابد.

مکانیسم برخورد با ایدز در جامعه‌ی ما هم به تقریب خوبی کاملاْ مشابه دیگر رفتارهای یک جامعه‌ی قبیله‌ای با انواع پدیده‌های غیرمنتظره و نامتعارف است. چرا که ما در حال زندگی می‌کنیم. گذشته‌ها که گذشته و آینده را هم به دستان تقدیر سپرده‌ایم.

این در حالی است که یک جامعه‌ی باز رشد یافته و فارغ از معیارهای سنتی هیچ وقت تقصیر این معضل را به گردن دیگری نینداخت. هیچ گاه چشمشان را نبستند که زشت است و مذموم. نه، تقدیر ناگزیر این بود ولی تقدیر را ما می‌سازیم.

برای آنها مواجهه با مسائل یک روال معمول بود. از صورت مسئله هم شرمی وجود نداشت.

آنها چاره را تنها در آموزش دیدند و این‌گونه است که امروزه بانیان آموزش و پرورش در سوئد یا هر کشور واقع‌گرای دیگر دغدغه‌شان این نیست که برای کودک دبستانی چادر رنگی طراحی کنند. تمامی هم وغم آنها این است که دانش‌اموزان اهمیت کاربرد کاندوم را درک کنند و زمان سکس استفاده از آن را فراموش نکنند.

و اما ما چه کردیم؟

مشکل ما نه تنها خود مسئله بود که بدتر از این ما به حل مسئله هم عادت نداشتیم.

‌نمی‌شد به افراد گفت که زمان سکس از کاندوم استفاده کنید. چرا که کسی نمی‌دانست سکس یعنی چه؟ ما مثل آنها نه در دبستان که حتی در دبیرستان هم درسی تحت عنوان توضیحات جنسی نداشتیم. خیلی که قضیه شور شد و دیدیم نمی‌شود شب زفاف نمی‌شود نیمی از زندگی را به مغز فرد شیاف کرد که برو و تلمبه بزن و دیگر هیچ، یک چرندیاتی را در جزوه‌ای به اسم تنظیم خانواده نوشتیم و دادیم دست دانشجو(بماند که خیلی هنر کردیم و از هیچ بسی بهتر است) و از شرم تاریخیمان هم کلاس‌هایش را غیرحضوری کردیم و...

و هیچ وقت نخواستیم که آگاهی عمومی بدهیم. همه را مطلع کنیم. چرا که مبحث مبتذل بود. و مبتذل آنگونه که دهخدا در لغت‌نامه‌اش نوشته در فرهنگ اعراب چیزی است که همه آن را ببینند و این چیز می‌شود پیش‌پا افتاهد.

و ما با این چیز پیش‌پا افتاده آنقدر احمقانه برخورد کردیم که می‌رود که تبدیل به یک فاجعه‌ی انسانی شود.

۴. چند سال پیش بروشوری دیدم از وزارت بهداشت. خیلی مختصر و مفید گفته بود که سه تا راه انتقال وجود دارد این و آن و این و دیگر هیچ. اینکه چطور و چگونه منتقل می‌شود و چه باید کرد را به هیچ انگاشته بود و فقط لطفی کرده بود و از لفظ کاندوم نام برده بود.

و ایدز یک مرحله‌ی مهم دیگر هم دارد. پس از بیماری.

ما اینجا ویژگی دیگر ما رخ می‌نمایاند. پس‌زدگی. ببندیم چشمانمان را. آنچه را با بدی درآمیخته دفن کنیم تا بدی نیز در خاک شود.

و فروغ نیست که ببیند اینجا خانه هنوز سیاه هست و بسیارند کسانی که ایدز را جذامی دیگر می‌بینند که باید از بطن جامعه خروج کند چرا که یک بز گر گله را گر می‌کند.

بسیارند کسانی که از دست دادن، در آغوش گرفتن و حتی با یک مبتلا به ایدز در یک مکان بودن به شدت اجتناب می‌ورزند.

اجتنابی که عمدتاْ ناشی از ترس است. از عنصر مبتذلی که توده را در جهل و بی‌خبری‌اش نگاه داشتیم تا این‌گونه از واقعیت فرار کند.

از سوی دیگر فرهنگ ما مبتلا به ایدز را یک مجرم و (نه یک قربانی) می‌بیند و طردش می‌کند. سوای آنچه بوده مرتکب جرمی است نابخشوده و این عذاب الیم الهی است بر این گنه کرده. عیناْ تصوری که در مورد شیوع ایدز در بین همجنس‌گرایان وجود دارد.

و بدین شکل در خانه‌های سیاه مبتلایان به ایدز را با زنجیر به تخت می‌بندیم مگر بگریزند و گله را گر کنند گله هم رم کند و...

۵. کاش می‌شد بیشتر نوشت. از کودکی که اولین هدیه‌ی مادرش به او ویروس HIV است. از معتادی که قربانی ایدز است و جامعه زندانیش می‌کند که ایدز و جامعه را درمان( و در واقع به دیگر زندانیان منتقل) کند. از فقر و ارتباط مستقیمش نه با ایدز که با هر نابسامانی دیگر. از آفریقا و سنگی که پیش پای لنگ است و ...کودکان کبتلا به ایدز در آفریقای جنوبی

زندگی خالی نیست


 مهربانی هست

سیب هست

ایمان هست

 
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط کوهیار  | 

   ۱. چند روز پيش‌ها توي بوفه دانشگاه پسر ۱۳،۱۲ ساله‌اي رو ديدم كه داشت كار مي‌كرد،يكي از دوستان در ميانه آمد كه در فلان دانشگاه كه مثل بوفه ما جواني رو به كار گرفته بودند دانشجوها تحصن كردند، اينجا چپهاي ما هم چپ نيستند.مي‌گويند به عمل كار برآيد به سخنداني نيست،آنها هم موافقند ولي كو؟!...                                                                      شايد ما

   ۲. از قضا امشب نيز بر سر برزني كودكي ۸ ساله ديدم به نام سارا كه با كيف مدرسه كوچكش كنار خيابان مردم را به وزن مي‌كشيد.اما كو كسي كه وزنش به تن نحيف و صورت معصومانه كودك برسد.اولين چيزي كه به ذهنم رسيد تاسف از اين بود كه دوربينم همراهم نيست وبلافاصله به ياد حرف "تري برت" افتادم كه روزي در گوشه‌اي گفت، فقرا بزرگترين دارايي عكاسانند!اما متاخرتر از آن به ياد معجزه هزاره سوم افتادم كه حتي پر كاپشنش هم به دستان كوچك اما خشن اين دخترك نگرفته است.باز در تداعي هر روزه فقر و مكنت گرفتار شدم.گريزي هست آيا ما را؟!

   ۳. مسير هر روزه‌ام از ميدان انقلاب مي‌گذرد، جايي كه دوستش دارم چون كتاب دارد، چون بيشتر پولم را اينجا خرج مي‌كنم و زيرا از هر دسته‌اي آدمي يافت مي‌شود!اما در گوشه‌اي از اين ميدان دختر جواني هر روز مي‌ايستد و جوراب مردانه مي‌فروشد.من هر روز او را مي‌بينم نه يك بار بلكه هزار بار در ذهنم مرورش مي‌كنم.نگاهش هميشه دوخته به زمين و در هر حالي، سه جوراب در دستانش معلق است!و هر روز فكر مي‌كنم او چه مي‌كند ديگر؟ خانواده‌اش چه گونه‌اند؟ شايد روزي مجبور به تن فروشي شود و آن موقع من مطمئنم كه نگاهش ديگر به زمين نخواهد بود اما شرافت چشمانش، پررنگتر از قبل جلوي تنش صف مي‌كشد.

   ۴. درپارك لاله لبو فروشي است به نام علي، من چند بار ديدمش و دو، سه بار ازش لبو خريدم.عطر لبو و ظاهر اشتها آورش مستم مي‌كند ولي طعمش، لبانم را به گنديدگي مي‌كشاند.مرا عميقا به ياد پسرك لبو فروش "صمد بهرنگي" مي‌اندازد.عجب داستان زنده‌اي است آن.همه داستانهايش زنده‌اند و گواهي آن، علی، سارا، پسرك بوفه ما و دختر ميدان انقلاب است!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط آرمان  |