باید نوشت... |
حالا تو دست بی صدا
دشنه ی ما شعر و غزل
قصه ی مرگ عاطفه
خوابای خوب بغل بغل
انگار با هم غریبه ایم
خوبیه ما دشمنیه
کاش من و تو می فهمیدیم
اومدنی رفتنیه
یک ساعت پیش بود. ار در دانشگاه که بیرون میآمدم صدایی از پشت سر گفت: آقای گودرزی؟ برگشتم. صاحب صدا غریبه مینمود. تا اینکه اسمش را گفت.
و حالا روبرویش نشستهام. ۱۷ سالی میشود که ندیدمش، درست مثل خود تو. چشمهایش رنگی است، عین خود تو. و من با چشمانی که از سیاهیشان خوشحالم آنقدر نگاهش میکنم تا شروع کند. حرفهایی بزند که از قبل برایم مثل روز روشن است. ذرهذرهاش را پیشبینی میکردم. از تو میگوید. از اینکه فلان جا اسمم را دیدهای. زیر فلان نوشته. خبر بازداشتم را خواندی یا مصاحبههایم را شنیدی. از دل پرپرشدهات میگوید. از اینکه میخواهی با هم دوست باشیم و از قصدت برای جبران گذشتهها. و من ناخودآگاه فکرم میرود سمت گذشتهها. با خودم فکر میکنم کدام گذشته؟ از تو تنها چند تصویر گنگ مانده که آخرینهایش برمیگردد به چهار سالگیم و اغلبشان از تلخترین لحظات زندگیم است.
و برادرت همچنان دارد حرف میزند. از بخشش میگوید. از اینکه مقصر نبودی. از شما دو نفر میگوید و کودکی که این میان قربانی شد. و به من حق میدهد. کدام حق؟ صحبت که میکنم نمیتوانم عمو خطابش کنم. این واژه برای من تعریف نشده. چیزیست که هرگز جایی در زندگیم نداشته، عین خود تو. اسمش را میگویم. میگویم که ازت نفرت ندارم. نه اینکه لایقش نباشی، چه بسا بیشتر هم که تو را سزاواری کند. نه ازین سان که نفرت را از زندگیم کنار گذاشتهام. نفرت کور یا بینا فرقی نمیکند. برای من تو سالها پیش مردی. نه... نمردی. تو حتی نبودی که بمیری. یک عدم صرف و نیستی هیچ وقت نمیمیرد. یک عدم بودی. عدم خودت، خانواده، گذشته، زندگی و انکار نطفهات. و این من بودم که مردم. توی تمام لحظههایی که نه تو نه برادران خوشگذران و بیاحساست و نه پدر و مادرت سراغی از تنها نوه خاندانتان نمیگرفتید، کوهبان(این واژه حالم را بهم میزند) تو در ثانیه ثانیه کودکیش مرد. چه از زخمهایی که به خودش زدی که دردشان هنوز که هنوز است تمامی ندارد و چه زخمهایی که مادرم از تو خورد. نمیدانم از الطاف لاجوردی بود یا کابل های کس دیگر. اما با چیزهایی که شنیدهام تشخیصش سخت نیست که از آن دخمه لعنتی که بدر آمدی پارانویید حاد داشتی و صد جور مشکل روانی دیگر و پشت بندش احمقانه ازدواج کردی. این شد که شکنجهدیده خود شکنجهگر شد . این بار تو بر جایگاه حاجاسدالله نشستی. آن هم برای عزیزانت.
برادرت از من حسن نیت طلب میکند و من خندهام میگیرد. از اینکه درک نمیکند همین که اینجا نشستهام حسننیت محض است. وگرنه سالهاست که اسم اساطیریات را هم تکرار نمیکنم. پدر و مادر برای من یک نفر بوده و خواهد بود. زنی که بزرگترین ضربهها را از تو خورد و باقی زندگیش را پای من گذاشت. منی که تو انکارش کردی و حالا با وقاحت تام میخواهی جبران کنی. هی برادر جان نمیدونی چه تلخه وارث درد پدر بودن.
سعی دارد احساسات مرا تحریک کند. ترا مظلوم جلوه بدهد. از سختیهای زندگی در غربت میگوید. از شباهت نوشتههای ما دو نفر و شباهتهای دیگر که مبادا چنین باشد. که همه خواستم پیوسته این بوده که تو نشوم. دردا خلقی که نجاتدهندهاش تو باشی. چنین است که امروز خودم را فعال حقوقبشر میدانم نه یک آدم سیاسی. به برادرت میگویم که از قطعیت بیزارم، مطلقگرایی حالم را بهم میزند. اما در این بین تنها یک استثنا هست. جایی که منطق و احساس و وجودم از تو و هرچه نشان تو دارد دوری میکند. نامهای را که به توسط برادرت فرستادهای جواب نمیدهم(بهتر بگویم نیم نگاهی هم بهش نینداختهام) و اینها را مینویسم(نشانی از تو ندارم چنان که همه عمر نداشتم، برادرت گفته اینجا را میخوانی) که امید واهی برایت نماند. من و تو را راهی به سوی ما شدن نیست. ره ما ازهم جداست. به حال خودمان بگذار و حضور آزاردهندهات را از میان بردار، درست مثل گذشتههایی که یک دمش هم قابل جبران نیست.
خون را با خون نمیشویند. خون دل را هم. خونی که جنون شد. دریغ از دلی که ریش شد و دندانی که تو بر جگر ما فشردی.
کسی حرف منو انگار نمی فهمه
مرده زنده , خواب و بیدار نمی فهمه
کسی تنهاییمو از من نمی دزده
درده ما رو در و دیوار نمی فهمه
واسه ی تنهاییه خودم دلم می سوزه
قلب امروزیه من خالی تر از دیروزه
سقوط من در خودمه
سقوط ما مثل منه
مرگ روزای بچگی
از روز به شب رسیدنه
دشمنیا مصیبته
سقوط ما مصیبته
مرگ صدا مصیبته
مصیبته حقیقته
حقیقته حقیقته
و یک نفر که داره مستونه آواز میخونه، مستونه گریه میکنه. یکی که غم باهاش زاده شده
و ترنم موزون حزن، ابدیت در راه
پرم از سایه برگی در آب
چه درونم تنهاست
اين كه بهترين نويسندهای كه تا به حال آثارش را خواندهام كيست، سواليست تا حدودی عجيب و به غايت سخت! زماني بهترين نويسندهام مارك تواين بود_هنوز هم اعتقاد دارم نويسنده بزرگيست و كيست كه در آن شك ورزد_اما بعدها اين جايگاه را از آن سارتر ديدم هرچند كه همان موقع هم به ضعفهای نويسندگيش تا حدودي آگاه بودم. "كسي به سرهنگ نامه نمينويسد"، ذهنم را به طرز عجيبي متوجه ماركز كرد.بعد فالكنر، جويس، و ... كه نام برخيشان به يادم نميآيد. اما اكنون با دورنماي بلندي بر اين عقيدهام كه اين جايگاه را براي هميشه به "گراهام گرين" خواهم بخشيد!
گراهام گرين در دوم اكتبر 1904 به دنيا آمد. او چهارمين فرزند از شش فرزندي بودكه «چارلز هنري» و «ماريون» گرين داشتند. پدر وي چارلز هنري گرين رئيس مدرسه «برك همستند» بود. در مدرسه پدرش و سپس در آكسفورد تحصيل كرد. وي نوشتن را از مجلات دانشآموزي آغاز كرد. اولين مجموعة شعر وي به نام «آوريل سرايي» در سال آخر حضورش در آكسفورد به چاپ رسيد پس از فارغالتحصيل شدن مدتي را در روزنامه ناتينگهام كار كرد. سپس به عنوان معاون و سردبير روزنامه تايمز لندن مشغول به كار شد. . اولين رمان وي كه در سال 1929 انتشار يافت «مرد وسط» نام داشت. به خاطر انعقاد قرارداد مناسب براي 3 رمان بعدي خود از روزنامه تايمز بيرون آمد و وقت بيشتري را براي نگارش داستانهايش صرف كرد. دو كتاب بعدي وي «نام عمليات» و «شايعه در شب» چندان خوب از آب در نيامد. در سال 1931 به «كاتس وردز» مهاجرت كرد و در آنجا كتاب ترن استانبول را نوشت كه او را به عنوان چهرة شاخص ادبي معروف كرد و موفقيت مالي خوبي داشت.
در همين زمان شروع به نوشتن مقاله انتقادي از فيلمهاي آن روزگار در روزنامه تايمز كرد و به يكي از بهترين منتقدين سينمايي شناخته شد. كتابهاي «انگلستان مرا ساخت» و «اسلحهاي براي فروش» را در طول سالهاي 1936 و 1937 به رشته تحرير در آورد. سپس در 1938 به مكزيك سفر كرد. نتيجه اين سفر 2 كتاب به نامهاي «جادههاي بيقانون» در سال 1939 و «قدرت و جلال» بود كه از بهترين كتابهاي وي به شمار ميرود. گرين با شروع جنگ جهاني دوم در وزارت اطلاعات انگليس مشغول به كار شد. پس از آن به عنوان داوطلب در جوخه پدافند هوايي خدمت كرد. داستانهاي چهارگانه خود را در همين زمان نوشت و اين كتابها پس از جنگ به چاپ رسيدند. رمان «مأمور سري» در سال 1939 به چاپ رسيد. در سال 1944 خدمت در نظام را كنار گذاشت. پس از جنگ براي نگارش رمان «مرد سوم» كه داستاني است ماهرانه از قاچاق مواد مخدر، با «كارول ريد» همكاري كرد. فيلم آن توانست در سال 1949 جايزه اول جشنواره كن را از آن خود كند. گرين در سال 1950 براي دريافت بهترين فيلم نامه به خاطر كتاب «بت شكسته» نامزد شد. گراهام گرين در سال 1991 در سن 87 سالگي در منزلش در منطقه «ويوي» كشور سوئيس بدورود حيات گفت.
گاهي ميتوان گفت نويسندههايي وجود دارند كه آثارشان به ظاهر بينهايت سادهاند اما داراي چنان پيچيدگيهاي ساختاري و فلسفي هستند كه گاه آدمي را تنها در حيرت باقي ميگذارند.گرين بيشك از اين دسته نويسندگان است.براي بررسي سبك و آثار گرين راهي بهتر از مطالعه آثار وي وجود ندارد. با اين حال من اين جا سياههاي براي ستايش نويسندهاي كه هماره دوستش داشتم و خواهم داشت براي اداي ديني پنهان به وي در نهادم ميآورم.
نگارش گرين بياندازه ساده است.تا آنجا كه شما احساس ميكنيد در كل اين اثر، پيچيدگي ادبي خاصي وجود ندارد.اين در واقع هنر گرين است كه متن ساده اما پختهاي را به خواننده خويش تحويل ميدهد.متني كه كه در ويترينش جملات عادي وجود دارند اما در نهانش به راحتي ميتوان ملغمهاي از تفكرات وي را ديد كه به طور مداوم با جملات زيبايي آراسته شدهاند.جملاتي كه حتي گاه ميتوان به آنها صفت خيال انگيز و شعاري بودن را داد.
«آلونك در ميان گونيهاي زغال كاميونهاي متروك، جايي كه اگر علف كوچكي جوانه بزند، در ميان زغالسنگها از بين ميرود»
گرين در نثر خود از اين دست جملات زياد دارد، گونهاي كلام آرايي رمان. يكي ديگر از نكات قابل تامل نوسيندگي وي بازي با كلمات است. در تمام آثارش به نحو حساب شدهاي نامها و فاميلهاي اشخاص را تعيين ميكند و در ميانه داستان به زيبايي از ويژگي نام آنها در توضيح شخصيتشان سود ميبرد.اما بازي وي با كلمات به اينجا محدود نميشود:
«-ميتوانيد تحقيق كنيد كه اصل اتهامش چيست.درست است؟!
-اتهام؟
-اتهام!
-آه!اتهام.
-دقيقا هماين طور است، اتهام.
-حتما نبايد اتهامي در كار باشد.»
در اين يك پاراگراف كوچك كه از كتاب "مقلدها" بر گرفته شده است، به زيبايي نوع حكومت ديكتاتوري موجود در "هايي تي" را با ابزار قلم توصيف ميكند.
اين گونه توصيفات از ويژگيهاي نثر گراهام گرين محسوب ميشوند. ميتوان گفت وي در توصيف ظاهر شخصيتهاي داستانش نيز روش خاصي دارد، عموما هيچگونه جزئيات ظاهري جز چند سرنخ كوچك در اختيار خواننده قرار نميگيرد.اما در روايت داستان چنان قدرتمند ظاهر ميشود كه خواننده بيشك با مراجعه كوچكي به تخيلش ميتواند ظاهر شخص را همانگونه كه گرين ميخواهد، براي خويش مجسم كند.ويژگي نابي از ادبيات، كه كم كم گم ميشود.توصيفات وي چنان موجز و زيباست كه ماركز دربارهاش ميگويد:« گرين كسي است كه ميتواند سراسر يك منطقه گرمسيري را در بوي يك "درخت گويا" خلاصه كند.» با ظهور رمان نو و جايگيري توصيف به عنوان يك ركن اصلي داستان ما با توصيفات بيهمتايي مواجه گشتيم، اما هيچيك هرگز پختگي توصيفات گرين را ندارند.
گرين يك ژورناليست بود، آن هم يك ژورناليست قهار.اين يعني داشتن توانايي به گزين كردن و استفاده مناسب جملات در جايگاه خويش.اين موضوعي بود كه تاثيرش را بر نوشتهها و عملا جهتگيري ادبي وي، نميتوان ناديده گرفت.در آثار گرين همانطور كه خودش هم در مقالههايش بيان ميكند ميتوان ردپاي ، ديكنز، چخوف و مخصوصاً هنري جيمز را ديد.اما اين مانع آن نميشود كه وي نويسندهاي باشد كه ماركز بيشترين تاثيرش را _بنا به بيان شخص ماركز در كتاب "زندهام كه روايت كنم"_ از او گرفته باشد.
گرين نويسندهاي است با جهتگيري سياسي و اين را ميتوان در تمام آثارش ديد.وي به وضوح نويسندهاي ضد استعماري و ضد امپرياليستي است.گرين، زماني نيز در حزب كمونيست حضور داشت، هر چند كه خيلي زود از آنان جدا شد اما احترام به اين تفكر را در كتابهاي "مردي كه ميشناختم" و "مقلدها" و همچنين در ديگر آثارش چون "اسلحهاي براي فروش" ذكر ميكند. اما تاكيد وي بر آن است كه كمونيزم از ماركسيسم جداست. وي ماركسيسم را ايده اقتصادي جدا ميداند، همانطور كه كاتوليزم را از كاتوليكها جدا ميداند.
وي توجهات انساني و سياسي خود را در كتاب "مقلدها" به اوج ميرساند.كتابي كه آن را بر ديكتاتوري سياه "هايي تي" بنيان مينهد و زماني كه دنيا در خواب فراموشي به سر ميبرد، با اين اثر مسايل اين كشور مهجور را بر جهانيان روشن ميسازد.كاري كه بعدها ماركز در كتاب "پاييز پدر سالار" انجام داد.
عدهاي گرين را "پليسي نويس" ميدانند. هرچند كه جدا كردن اين ژانر از كل ادبيات چندان معقول به نظر نميرسد اما عدهاي بر وجود آن اصرار ميورزند. شايد به اين دليل كه در اين زمينه، رمانهاي بي ارزش بسياري_از لحاظ ادبي_ نگاشته شدهاند . وگرنه پليس و مسايل پليسي هم گوشهاي از زندگي روزمره ما هستند و پرداختن به آن از وظايف رمان و رماننويس محسوب ميشود.به هر حال گرين اگر در برخي آثارش حضور كارآگاهي خاص _تنها در سه اثر وي_ را متذكر ميشود دليلي بر ضعف نوشتههاي وي نيست بلكه تاكيد چند بارهايست بر قدرت نگارشي وي.چرا كه از موضوعاتي دست خورده، آثاري بديع پديد آورده است.
نكته ديگر حضور خشونت در نثر گرين است.خشونتي كه به جد افسار گسيخته نيست، بلكه به گونهاي مناسب و ماهرانه در اثرش تلطيف شده است.به عقيده وي:« زندگي خشن است و هنر بايد اين خشونت را منعكس كند... رمان به اقتضاي ماهيتش دراماتيك است، اما لازم نيست كه ملودراماتيك هم باشد.» وي همچنين معتقد است كه در رمان بايد همه چیز حساب شده باشد.بايد در حين رمان نويسنده ضربههاي تميز و حساب شدهاي را به خواننده وارد كند.و ما هنگامي كه رمان گرين را ميخوانيم به طور مداوم اين ضربهها را بر خو احساس ميكنيم.
گرين در رمانهايش از شگردهايي سينمايي هم سود ميبرد، كه بارزترينشان استفاده زياد وي از ديالوگهاست. مسالهاي كه هر نويسندهاي از پس خوب انجام دادنش بر نميايد، حال آنكه گرين ديالوگهاي بيبديلي نقل ميكند.
«همچنين با تماشاي مارتا، در دو قدمي خود، در دل ميگفتم چرا پيشترها زندگي نيمه مشترك ما اين همه اهميت داشته است.انگار مارتا يكسر متعلق به پورتوپرنس بود، به تاريكيها و ترس از قرق، به تلفنهاي از كار افتاده، به تونتون ماكوتها در پس عينكهاي سياهشان،به خشونت به بي عدالتي و شكنجه.همچون برخي بادهها، عشق ما نه ميرسيد، نه ميپريد.»
۱. سایت ایرانیوز (که بحث بازداشت میثم زمانآبادی، مدیر عاملش و فیلتر شدنش هنوز داغ است) در صفحه اول خود در مطلبی تحت عنوان عکس روز آورده: "ژاندارك دختر كوچك و باذكاوتي كه از عوامل پيروزي فرانسويان در جنگ برابر بريتانيا بود در چنين روزي براي مجازات اعدام به يك كشيش مسيحي سپرده شد. ژاندارك بالاخره در مقابل چشم مردم و زنده زنده سوزانده شد."
زبانم لال ولی تا آنجا که اطلاعات ناقص ما متذکر میشود باکره اورلئان در ماه می سوزانده شد و تازه در فوریه ۱۴۳۱ بود که دادگاهش آغاز شد. و خوب الان ژانویه است و..؟
۲. خانوادهی احمد باطبی به دلیل کابینی بودن ملاقات و به نشانه اعتراض به این امر از ملاقات وی سر باز زدند خبر تکمیلی: دکتر حسام فیروزی (پزشک معالج احمد باطبی) به شعبه ۱۴ دادگاه انقلاب تهران احضار شد. در احضاریه ای که برای او فرستاده اند قید شده است که ظرف مدت سه روز از تاریخ مشاهده ی احضاریه باید خود را به دادگاه معرفی کند و در غیر این صورت، حکم جلب وی صادر می گردد. فیروزی در تاریخ ۱۱ مهرماه سال جاري در منزلش بازداشت شد و پس از دو روز آزاد گردید.
پ.ن: از اینجا، اینجا، اینجا، اینجا و اینجا میتوانید وارد وبلاگ کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر شويد.
۳. واحد اطلاعات اكونوميست در تازهترين گزارش خود پيشبيني كرد كه نرخ تورم میهن عزیز اسلامیمان در سال جاري به 15.8 درصد برسد.
نکته خندهدار اینکه خبرگزاری ایسنا در خبر خود آورده که: گزارش ماه دسامبر واحد اطلاعات اقتصادي اكونوميست كه آخرين گزارش سال 2006 اين واحد به شمار ميرود حاكي از آن است كه ميانگين نرخ تورم ايران در سال گذشته معادل 13.4 درصد بوده است كه نسبت به نرخ تورم 14.8 درصدي در سال 83 كاهش خوبي نشان ميدهد.
توجه مبذول نمودید؟ به جای اینکه اشاره کنه که از زمان روی کار آمدن جناب احمدینژاد تورم ۲.۴ درصد رشد داشته (البته به لحاظ آماری وگرنه من و هر کسی که ظرف هفتههای اخیر خرید کالا داشته میدانیم که تورم چیزی حول و حوش ۵۰-۴۰ درصد است) اشاره کرده که بهبه پارسال نسبت به پیارسال ماهش خوبی داشتیم، فلذا آخ جون.
۴. دولت محمود عزیز در تلاش مستمر خود در حال شکستن رکورد دریافت تذکر ازنمایندگان است. ايران به نقل از سيداحمد موسوي معاون پارلماني و حقوق رييسجمهوري نوشت: كابينه دوره اول آقاي مهندس ميرحسين موسوي 6700 تذكر و به كابينه دوره دوم وي 4988 در دوره اول كابينه آقاي هاشميرفسنجاني 4288 و در دوره دوم 2406 تذكر يا در دوره اول آقاي خاتمي 2927 و در دوره دوم 5481 تذكر از سوي نمايندگان به دولت داده شده، در حالي كه در دوره آقاي احمدينژاد تنها در يك سال (از 6/6/84 تا 6/6/85) حدود 3 هزار تذكر داده شده است... اين روند طبيعي نيست... طبيعي نيست كه تنها 3 نماينده در طول عمر مجلس هفتم بيش از 157 سوال و تذكر ارايه كنند... نبايد اينگونه باشد كه از حد طبيعي خود خارج شود... در 3 ماه اول 141، 3 ماهه دوم 129 و در 3 ماهه سوم 93 نماينده به دولت تذكر دادهاند...
حالا اینکه این آقای مشاور سوتی داده یا دوستان مشارکتی حرفهایش را گلچین نمودهاند خود بحثی است که در این مقال نمیگنجد.
۵. طرح ساماندهی وبسایتها و وبلاگها هم حکایتی شده. دولت کریمه از کلیه دارندگان سایتها و وبلاگهای اینترنتی خواسته بروند اینجا و خودشان را به ثبت برسانند. در صورت ممانعت از انجام فعل مزبور(که دو ماه مهلت دارد) آدرس آن سایت فیلتر و با دارنده آن برخورد خواهد شد.
احتمالاْ طی سالهای آینده پایگاهی راهاندازی خواهد شد و از هموطنان خواسته خواهد شد تا در صورت تمایل به جماع با پارتنر خویش به این پایگاه مراجعه و مشخصات خود از جمله: انگیزه از انجام این کار، سایز سوتین عیال مربوطه(اگر فرد مربوطه مؤنث باشد طبعا سایز متقابلی ذکر خواهد شد)، مارک کاندوم مصرفی مکان،زمان و نحوهی اجرا را درج و سپس منتظر دریافت ایملی بمانند که شناسه و کلمه عبور در اختیار آنها قرار میدهد.
به راستي ما هم در كرانه زيبايي از دنيا، روزگار به سر ميبريم.
روزنامههاي اين دو سه روز را اگر مطالعه گذرايي كرده باشيد، به مبحث جديدي كه جلوي پاي بشريت افكنده شده برميخوريد.آن چيست؟!
روزهايي كه مجادلات داغ بر سر اين بود كه "آيا اين فيلمه، مال خود زهرهست؟!" ميترسيديم كه نكند اين بلا بر سر ما نيز آوار شود. از گوشه ديگر زمزمه بر ميآمد كه فيلم "بهنوش بختياري" هم درآمده است و مردم را پي در پي اندر جستجوي نخود سياه ميفرستادند! اما اين مورد آخر ديگر معركه ماجراست... آقاي مشايي معاون رييس جمهور در "فلان مورد"_آخر رييس جمهور معاونتهاي زيادي دارند_ در مجلسي كه گويي اجلاس گردشگری ملل اسلامی است در تركيه شركت گزيده بودند. ايشان خيلي با جديت مراسم را دنبال ميکردند كه ناگاه چشمشان به صحنههاي كريه ، رقت انگيز و جفاناك رقص افتاد، آنهم رقصي كه زنان در ميانهاش باشند. بماند كه شمس گفت:«يك دست جام باده و يك دست زلف يار...رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست».خلاصه معاون محترم همچنان كه در نخ اين بودند كه اين حركات موزون احمقانه از چه روست، دستشان را به زير چانهشان زدند و محو بينزاكتي رقاصان نقل مجلس شدند. ايشان كاملا آگاه بودند كه بايد اين مراسم را ترك كنند و احتمالا هم ترك كردهاند، گوش شيطان كر. خلاصه ما از شرح دادن مراسم رقص معذوريم! اما ايشان كه با اين عمل استواري و اقتدار ايران را به رخ آن خرده رقاصان كشيده بودند با سينه جلو به مملكت بازگشتند.
اما گويي در ميانه راه خر ايشان را سايت ايرانيوز گرفت. سايت مذكور با ارائه تعدادي فيلم معلومالحال كه معاون راست قامت را در حين مشاهده رقاصي و ژانگولر نشان ميداده است، در راستاي تبر زدن به امنيت عمومي قدم برداشت. و اين طوطئه توسط آقاي"عماد افروغ" و جناب "سعيد خان ابوطالب" در غالب شكايتي مغرضانه پيگيري شد. اينان ادعا كردند كه معاون محترم، ايران را با اين كار زير سوال رده است. اما معاون جان اذعان نمودهاند كه خير ما اصلا آنجا نبودهايم. باري از آنجا كه بازار شكايت و شكايت كشي بر در خانه قاضي "كوه كمرهاي" (*) گرم بود. جناب آقاي مشايي هم كم نگذاشتند و مشت دادخواهي خود را بر ديوان عدالت كوبيدند كه اينها به ما و دولت افترا ميزنند، اينان دارند در راه دولت خدمتگذار سنگ مياندازند. اينجا دعوا سر لحاف ملاست!
بنده يك راهكار براي مسئولين ميدهم كه از اين به بعد اگر در مجلسي شركت كردند و ناغافل چند جوانك بي سر و پا در ميانه قصد تكان دادن باسن خود را نمودند، پيش بگيرند تا از گناه بر كنار بمانند. اما اكنون هرچه به مخيله خود فشار ميآورم يادم نميايد. عليالحساب به خود نارنجك ببندند و به ميانه بپرند تا راه حل نهايي را بگويم!
نميدونم ولي دقت كرديد ما اين همه در مورد يك مراسم رقصُ دعوا و حرف چراني كرديم. واقعا اين آمريكاييها چه قدر وقت دارند كه با اين همه رقاصي و شكايت كردن عليه رقاصان و تماشاچيان رقص و آن بدبختي كه در مجلس رقص "نوشيدني" اين ور آنور ميكند، سفينه هم به فضا ميفرستند.اي داد!
يك موضوع جالب ديگر هم هست. ما فاميلي داشتيم كه 4 تا دختر داشت و يك قطعه زمين، هر وقت كه ما پيش ايشان بوديم و احيانا بحث شوهر كردن دخترانشان اندر ميانه ميامد. فورا ميگفت زمينم را ميفروشم و برايشان جهيزيه ميگيرم. آخر سر هم هر چهارتا را عروس كرد ولي زمينش ماند. ما اينجا بر عكس كار ميکنيمُ يك حساب ذخيره ارزي داريم و هزاران جيب باز! هر كاري كه قصدش را ميكنيم، سه سوت در حساب رو باز ميکنيم وكمي برداشت ميكنيم. آخر سر هيچ جيبي ارضا نميشود، حساب هم تمام ميشود. او ميماند و حوض و معاونش!
تازه كلمه "Meat Loaf" را نميتوان جستجو كرد، زيرا فيلتر است!!!
(*) استفاده از اسم اين قاضي، كابوس شبهاي ما شده بود. اگر كمي صفحه حوادث مطالعه نماييد، با وي آشنا ميشويد.
۱. دادگاه علنی شهرام جزایری برگذار شد. این گونه که عکسها نشان میدهد ( 1 و 2 ) بیگناهی وی ظرف این مدت کاملاْ اثبات شده.
با توجه به لبخند دلنشین حاجآقا جزایری همانا به این نکته خواهید رسید که با ذکر خدا دل گیرد آرام. نکته مهم اینکه در بخش "گیرد آرام" نیاز به دو انگشتر عقیق دو کیلویی کاملاْ حس میشود.
نکته: اگر خوب به عکسها دقت کنید میبینید که انگشترها جایشان با هم عوض میشود. نتیجه اینکه اگر روزی روزگاری در یک دادگاه تشریفاتی حاضر شدید به جای اینکه به ریش قاضی بخندید یا انگشتربازی کنید بشینید یه کار مفید بکنید. مثلاْ گوبلن بدوزید.
۲. دختر صدام گفت: "پدرم شهید شد".
ترجمه به فارسی سلیس: بابامو کشتن نامردا
با توجه به اینکه بابایی شوهر این خانم را در سال ۱۹۹۴ کشته ما نیز شهادت مظلومانه آقا صدام حسین، بزرگ خاندان بعث را به تمامی آقاهای دنیا تسلیت و تهنیت عرض میکنیم.
پ.ن: عکس باحجاب دختر صدام(رغد) برای شما مسلمین عزیز و عکس بیحجاب برای شما کفار و مشرکین لعین.
پ.ن.۲: آفلاین یکی از دوستان: " اگر چه ساكت و آرام كردند :: چرا ما را چنين بد نام كردند ::: شب قربان به جاي گوسفندان ::: چرا صدام را اعدام كردند..... ( جمعي از گوسفندان ناراضی)
۳. آمار كشته شدگان عراقي در سال 2006 اعلام شد. طبق این در سال ۲۰۰۶ بر اثر حوداث خشونت بار 16 هزار و 723 شهروند،نيروي نظامي و پليس عراقي كشته شدهاند. سازمان ملل متحد نيز اعلام كرده است كه به طور ميانگين حدود 100 عراقي در روز كشته ميشوند.
تبصره: نه اینکه فکر کنید ما داریم به تداوم تشنج و ناامنی در عراق کمک میکنیم. نخیر. این چوب خداست که بر سر بوش فرود آمده و دامنگیرش شده. منتها به دلیل عدم محاسبه گشتاور صحیح سر چوب به ماتحت عراقیها فرو رفته.
تبصره۲: اصولاْ در عراق اوضاع ملت از دو حال خارج نیست. یا کشته میشوند یا شهید. لابد احمدینژاد هم یه چیزی سرش میشود که گفته بچه درست کنید. بنده خدا خودش مشغول درست کردن شربت شهادت است که بدهد بخوریم. میخندید؟ باید بخورید.
۴. پژوهشگران عزیز اعلام نمودهاند نوشیدن متعادل الکل (چهار پیک برای برادران و دو پیک برای خواهران) به افزایش طول عمر کمک میکند. انشاالله این پژوهشگران عزیز در جهنم با ریتا هیورث و مریلین مونرو مشحون بگردند. از سوی دیگر تعداد دیگری از برادران جهادگر در امر پژوهش اعلام نمودهاند که مصرف سیگار به ای نحواْ کان در حکم محاربه با سلامتی است.
نظر به اینکه مورد اول بدون مورد دوم منتفی محسوب میشود لذا پیشنهاد میکنیم که الکل بنوشید عمرتان زیاد شود بعد سیگار بکشید برمیکردد سر جایش.
محققین عزیز همچنین اعلام نمودهاند که احتمال ابتلا به بيماری پارکينسون در ميان کسانی که سلامت خود را بيشتر به خطر می اندازند، از جمله سيگاری ها و اشخاصی که مشروبات الکلی مصرف می کنند، به مراتب کمتر است.
تبصره: خداوند این محققین را برای ما نگه دارد.
وطن پرنده پر در خون
وطن شكفته گل در خون
وطن فلات شهيد و شب
وطن پا تا به سر خون
وطن ترانه زنداني
وطن قصيده ويراني
ستاره ها، اعداميان ظلمت
به خاك اگرچه ميريزند
سحر دوباره برميخيزند
بخوان كه دوباره بخواند
اين عشيره زنداني
گل سرود شكستن را
بگو كه به خون بسرايد
اين قبيله قرباني
حرف آخر رستن را
با دژخيمان
اگر شكنجه
اگر بند است و شلاق و خنجر
اگر مسلسل و انگشتر
با ما تبار فدايي
با ما غرور رهايي
به نام آهن و گندم
اينك ترانه آزادي
اينك سرودن مردم
امروز ما، امروز فرياد
فرداي ما، روز بزرگ ميعاد
بگو كه دوباره ميخوانم
با تمامي يارانم
گل سرود شكستن را
بگو، بگو كه به خون ميسرايم
دوباره با دل وجانم
حرف آخر رستن را
بگو به ايران
بگو به ايران
خوب مثل اينكه منم بايد وارد اين بازي بشم!
يكبار يكي از دوستان گفت آدما ميتونن با چيزهاي كوچيك شاد باشند و براي نمونه يه كاغذو مچاله كرد و بعد گفت بيا با دماغ اين كاغذ رو از يك سمت ميز به طرف ديگرش ببريم!يك كار كوچيك!و اين قدر كه ما سر اين بازي شاد شديم و خنديديم، برام عجيب بود...سادهترين كارها روحيه آدم رو به راحتي بالا ميبره، همانند آبشاري كه ذره ذره قطرات آب رو از ارتفاع بلند به زمين ميكوبه...زيباترين صحنه رو پديد مياره!
من نميخواهم چيزي از خودم رو بگم كه كسي نميدونه چون اونوقت ديگه اونچيزو كسي ميدونه!به قولي گلگونه مردان خون ايشان است...حالا اين كه ربطش چي بود، بماند...
من نميخواهم 5 تا جملهاي رو كه دوست دارم بگم، چون اونوقت همه ميفهمند من چيو دوست دارم.
من نميخواهم 5 تا فيلميو كه خوشم مياد بگم، چون منم كه ازشون خوشم مياد.
من نميخواهم 5 تا كتابي رو كه عاشقشونم بگم، چون كتابهاي منند...كتابهايي كه تو خلوت تنها از آن منند.
من نميخواهم 5 تا دختري رو كه دوست دارم نام ببرم، چون گور باباشون...
من نميخواهم هيچ 5 تايي رو نام ببرم چرا كه به قول سارتر «در برابر كودكي كه در گوشهاي از گرسنگي ميميرد هيچ ارزشي ندارد»
من هيچ 5 تايي رو نميخواهم...من نميخواهم خودمو در بند 5 اسير كنم و نه حتي 6 ونه حتي هزار.....من عاشق صفرم يا بينهايت.
من اينو ميپرستم كه يا هيچ نباشه يا همه چي...
قدرت مطلق!
بي چيزي صرف...«دانايي هم خفقان آور است...»
با تشکر فراوان از: پروانه ، زیستن ، نوشین ، زیتون ، علی و نیوشای عزیز برای دعوت از ما
سعی کردم در نهایت خونسردی اعتراف کنم:
۱. اولین تلاش من برای درک مشخصههای جنسی در ۴ سالگی اتفاق افتاد. در این سن برای اولین بار سعی کردم به درک روشنی از تز دوم فوئرباخ دست پیدا کنم. برای این کار دخترخالم رو ترغیب کردم که شلوارشو بکشه پایین. البته گویا اون با دیدگاه من در مورد نگرهی مؤلف چندان توافقی نداشت. در نتیجه کمی بدقلقی میکرد. بهر حال چیز زیادی از توش درنیومد. ضمن اینکه در اون زمان به دلیل کاست اجتماعی حاکم و نداشتن مکان این تجربیات رو در محل زیر میز ناهارخوری انجام میدادیم که شوهرخاله عزیز فضول ما دیده بود و ...
البته مامان ما از این حرفها روشنفکرتر بود. خدا پدر روانشناسی کودک را بیامرزد.
۲. نهضت شکل گرفته در مورد قبل کماکان ادامه داشت. نقطه عطف این رنسانس زمانی بود که دوم راهنمایی بودم. تا آن زمان به این نتیجه رسیده بودیم که بچه از زیر بوته کلم تا توی یک بقچه از طریق لکلکها به وجود نمیاد. اما چیزی که در مخیلهام نمیگنجید وجود چیزی به اسم فیلم پورنو( اون زمان میگفتیم فیلم سوپر) (البته هنوزم میگیم) بود.
تا اینکه دست برقضا برای اولین بار مامان جان مارو یک ماهی راهی منزل خاندان پدری کرد. خاندانی که ازشان تنها پدربزرگ و مادربزرگ ایران مانده بودند. بماند
برای اولین بار اونجا بود که فیلم پورنو دیدم. یادش بخیر باورم نمیشد. بماند که نقش مهمی در گسترش مرزهای آزادی بیان و توسعه جوامع داشت.
اما قسمت کاربردی و بلکه راهبردیتر قضیه نقش پررنگ این فیلم در امر گسترش صنایع دستی بود. بدین شکل که من و شریک جنسیم که در اون زمان دست چپم بود (چپدستم آخه) تصمیم به داشتن روابط آزاد گرفتیم. (فیالواقع کنکاشی درونگرایانه در باب خویشتن)
این بود که روز بعد که گراما و گرندپای عزیز خونه نبودند به مدد یک کرم( که برای کم نمودن ضریب اصطکاک استفاده میشد) و نیز فیلم معناگرای ساختارشکن شروع کردیم به یک سری حرکات رفت و برگشتی. کمکم با گذشت زمان تغییرات شگرفی در ما ایجاد شد و دچار یک نوع عرفان درونی شدیم. عرفان ما میرفت از بن بیضه تا قلههای رفیع معنویت اوج بگیرد که صدای سرفهی پدربزرگ(از نوع اعلام حضور کنندهاش) ما را از عرش به فرش کشید. ای بابا این چرا بیرونه.. برو تو دیگه
هی هی هی
و اما قضیه اینجا تمام نشد. ما بر عزم خویش استوار بودیم. این بود که چند روز بعد از فرصت استفاده نموده ایدهپردازی ترکوندیم که تشکهایی که روی هم نهاده شده خود نوعی تابو جنسی است که باید شکسته شود. در واقع شریک جنسیمان را عوض کردیم.
این بود که دست در دامن ساقی سیمین ساق خودمان پیش رفتیم و محصول دعا در ره جانانه (لای تشک) نهادیم. و باز رفتیم و آمدیم و... مجدداْ به سمت عرش اوج میگرفتیم و در بحر مکاشفت و تلذذی بی مهابا مستغرق بودیم که باهاااااااا دیدیم صدای استغفار مامانبزرگ عزیزمان میآید. و البته این بار بازگشت میسر نبود و کلیه روشهای معمول جواب نداد. نتیجه این شد که تا سه روز ملحفه تشکهای شسته شده روی بند آویزان بود و..
تبصره: یک بار نشستیم و تعداد موجودات بر فنا رفته طی انجام این امور را تخمین زدیم. اگر فرض کنیم که هر دفعه ۴۰۰ میلیون اسپرم نصفه انسان به ... داده باشیم میکنه به عبارت ۲۰۰ میلیون آدم کامل و این خودش اثباتی است در امر هولوکاست.
۳. و اما مورد سوم. سال سوم دبیرستان بودم. بدنسازی کار میکردم. هر چد که مامانجان غر میزد که قدت میسوزه و..
یک استاد بدنسازی داشتیم که نسبت به ما توجه خاصی داشت. دائم تصریح میکرد که استعداد ناب بدنسازی داری تو و خلاصه به ما کلی حال میداد. تا اینکه استاد عزیز از ما برای دیدن آلبومهای عکسش دعوت کردیم برویم منزل. ما هم به چشم برادری- پدری رفتیم. نشستیم و پذیرایی و استاد گفت فیلم میبینی؟ (جونم؟) گفتیم تا چه فیلمی باشد. پاشد رفت یه فیلم آورد و گذاشت و بهبه چه فیلمی. با تقریب خوبی فیلم پورنو بود. استاد هم مشتاقانه کنار ما نشسته بود و دستش هم پدرانه روی پای ما بود و بله دیگه. کمی که گذشت احساس کردم دست استاد در نقش ماساژور عمل میکند. همه اینها به کنار کمکم به سمت مرکز امور هم در حال بالا آمدن بود. ای بابا.
البته نه اینکه ما مشکلی با این قضیه داشته باشیم. نه مشکل این بود که بای سکشوال نبودیم. همین
خدا خیری به استاد بدهد که به تعامل جنسی معتقد بود. لطف کرد و به امتناع ما احترام گذاشت و الا با عنایت به سایز استاد الان مجبور بودیم برای جلوگیری از خروج مدفوع برای کونمون درپوش تعبیه کنیم.
۴. مامان جان ما از بچگی عاشق یک چیز بود: درس خواندن و رشد و تعالی و اینها. و هماره از یک چیز نفرت داشت: سیگار.
قضیه این بود که ترم پیش بعد از وقایع ۲۲ اسفند و احضار به کمیته انضباطی از فرصت استفاده کردیم و حذف ترم کردیم. از اون طرف از طرف دانشگاه نامه رفته بود کرمان که فلانی ترک قبل مشروط شده. مامانجان هم همان شب آمده بود تهران و صبح بعدش دانشگاه بود و کل قضایا از جمله حذف ترم را هم فهمیده بود. توی دانشگاه نیم ساعتی جر و بحث داشتیم( که همش از وقاحت من بود و بنده خدا از گل نازکتر نگفت) و مامان جان رفت.
ما هم با اعصاب گهی آمدیم توی انجمن نشستیم. دو هفتهای میشد که سیگار نمیکشیدم. به کارو گفتم سیگار بده. بهمن جوجو را روشن کردم و با ژست خراب و دپرس و چسناله روشنفکری شروع کردم به کشیدن. اواسط نخ اول بودیم که دیدیم صدایی از پشت سر میپرسد: انجمن همین جاست؟ و کمی بعد مامان جان که از کنار ما رد شد و روبروی ما نشست. ما هم موضعمان را حفظ کردیم و خیلی ریلکس پک عمیقی زدیم. تا اینکه جیغش درآمد که خجالت بکش... نتیجه اینکه ظرف یک ۲۴ ساعت ما به گه پیوند خوردیم.
تبصره: خداییش از برخورد مامان جان شرمنده شدم.
۵. یک رسم بدی بود(هنوز هم هست) توی مدارس که معلم جلسه اول که از در وارد میشد از بچهها میخواست که خودشان و شغل پدرشان را معرفی کنند. الحمدلله ما که اطلاع چندانی از ابوی نداشتیم. نتیجه اینکه معمولاْ یا میگفتیم مهندس یا استاد دانشگاه. سال اول راهنمایی اولین معلمی که آمد و این را پرسید نمیدانم چرا خر شدم و گفتم: کارگردان سینما، برای اینکه زیاد تابلو نباشه اضافه کردم: فیلم کوتاه و مستند میسازد کف ملت برید. کلی حال داد. بماند که بعدها یکی از معلمها گیر داده بود که شماره استودیو باباتو بده و... عجب گیری افتادیم ها.
پ.ن: برای ادامه بازی شیوا ، سعید حبیبی ، مجتبی سمیع نژاد ، آرمان امیری و انوش را پرزنت میکنم.
پ.ن.۲: دقت کردید همیشه مهمترین رازهای زندگی ما هموناییه که عمری ازش نهی شدیم؟
پ.ن.۳: از آنجایی که وبلاگ کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر فیلتر شده تا اطلاع ثانوی (اعلام راه اندازی سایت) از "اینجا، اینجا،اینجا و اینجا" وارد وبلاگ کمیته شوید. (با تشکر از نوشین عزیز)
کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست
حیاط خانه ما تنهاست