تبليغاتX
ارنستو، اسطوره‌ی عصيان
 
باید نوشت...
 

لنگيدن پاي مرد از خستگي بود نه به خاطر زخمي كه توي مبارزه برداشته بود.مبارزه‌اي سخت با يك شمشيرزن جوان كه اسمش را كسي نمي‌دانست يعني به نظر چندان مهم نمي‌آمد، جوبي كه از آن قصد پريدن داريم نامش به چه كار مي‌آيد؟ دانه‌هاي عرق بر روي پيشانيش نقش بسته بود. به سرعت ليواني بالا انداخت وبلند شد، قدش از همه بلندتر بود. مردم ده مدتها بود كه وي را مي‌ديدند، همه استاد صدايش مي‌زدند، اما اين كه واقعا استاد بود يا نه از مبارزاتش پيدا بود. تنها شغلي كه پيرمرد داشت (البته زماني جوان بود)، مبارزه با كساني بود كه از جاهاي دور به نزدش مي‌آمدند. چند مرد و زن را كشته بود از شمارش خارج بود. شمشير سياه رنگش را همواره به دست چپ مي‌گرفت اما كسي نمي‌دانست كه آيا آن را با دست راست مي‌كشد يا چپ. زمين و خانه‌اي نداشت. كسي هم نمي‌دانست شبها را كجا به صبح مي‌رساند. پاي راستش كمي مي‌لنگيد، براي فهميدنش البته نياز بود كه كمي دقيق شوي و حركاتش را پيوسته در نظر بگيري. عينك نداشت ولي همگان تصديق مي‌كردند كه چشمش ضعيف است. هر روزصبح زود در ميدان ده  از چاه آب مي‌نوشيد و بعد غيبش مي‌زد. كسي از گذشته‌اش خبر نداشت و خوب آينده هم كه جاي خود دارد. روزگار بر همين منوال مي‌گذشت تا روزي سپيده دم همه بيدار شدند و به كار خويش مشغول. اما گويي تمام ده احساس مي‌كرد كه در شريانش چيزي نمي‌زند. آري پيرمرد امروز صبح به نوشگاه نيامده بود. اهالي كمي نگران شدند هرچند كه مرگ پيرمرد به خاطر سن و سالش دور از ذهن نبود. هر كس خيالش را به سويي سوق مي‌داد، ولي خالي از نتيجه گويي به سان صياد پيري كه خسته به اعماق جنگل برمي‌گردد، پيرمرد در تاريكي شب محو گرديده است. باد سرد پاييزي، ريزش پي در پي برگها و نوشيدنهاي پياپي مردم...همه چيز خوب بود. اين بار شمشير زن قوي هيكلي در ميدان شهر عربده مي‌كشيد و پيرمرد را به مبارزه مي‌طلبيد. همه تعجب كردند، پيرمرد شمشير زن از يادشان رفته بود. اين مردمان چه سريع او را از ذهن خويش پاك كردند. انگار كه از ازل حضور نداشته است. زني به سراغ شمشيرزن قوي هيكل رفت و گفت پيرمرد نيست. اما مردك در ميان هياهوي صداي خويش وي را نمي‌ديد يا نمي‌خواست ببيند. چند ساعتي به همان حال ماند و شمشيرش را تاب داد و دست آخر كه از حريفش خبري نشد، بي حوصله آنجا را ترك گفت. مردمان از اين سو به آن سو مي رفتند. زني شام درست مي‌كرد تا در كنار مردش به عيش بنشينند. ديگري كودكش را با افسانه‌اي در خواب مي‌كرد. آن يكي گوشه‌اي مست كرد. پيرمردي را اما نديدند. شايد تا سالها بعد. آن زماني كه زمين تن خويش را به گرمي گلوله توپها مي‌داد هم كسي او را نديد. ولي من كه كودك چند ساله‌اي بيش نبودم به جانم قسم مي‌خورم كه آن شب پير مردي را ديدم كه مرد قوي هيكلي را به خون نشاند!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 2:34 قبل از ظهر  توسط آرمان  | 

آهاي مرگ ، دمي كه نقاب دهشتناكت را بر كشي، بس دلپذيري مرگ...بسي دلپذير

 

قدمم از قدم نمي‌رود، انگار همه دهان باز كرده‌اند مرا مي‌نگرند...

بس دلپذيري مرگ...

 

هوا، مي‌گويند سرد است، تنم اما كرخت، در نمي‌يابد گذر كسل كننده اطرافش را، بس دلپذيري مرگ...

 

 

نواي موسيقي در جانم، به كدامين سو مي‌خواندم، بس دلپذيري مرگ...

 

تنها، ميان مردمان، جماعت ديگر دل بريده‌ام از آن، بس دلپذيري مرگ...

 

بسي دلپذير آن دم كه نقاب بر مي‌كشي...

به آغوشت مي‌شتابم...تنها....

بس دلپذيري مرگ...!

 

پ.ن:

 

حسین : .. با مسعود وایسادن جلوی هم ٬ مسعود می گه مطمئنی ٬ می گه آره ٬ رگ گردنشو می گیره و می شماره .. بیهوش می شه ٬ می ترسیم ٬ فرهاد می زنه تو صورتش ٬ حشی ٬ حشمت ! یه هو بیدار می شه ٬ حالش عجیبه ٬ گریه می کنه ٬ بلند بلند ٬ می پرسیم چی دیده .. بابام نبود ٬ خواهرم گریه می کرد ٬ همه گریه می کردن ...

 

هومن:

«دسته‌ي ِ کاغذ بر ميز در نخستين نگاه ِ آفتاب. کتابي مبهم و سيگاري خاکسترشده کنار
ِ فنجان ِ چاي ِ از يادرفته. بحثي ممنوع در ذهن.»

این را پای یکی از نوشته هایم نوشته بود. دوستش داشتم.

وقتی باورم می شود، بغضم را فرو می دهم، سرد و تلخ است. آرام گریه می کنم... امیدوارم آرام شده باشی رفیق...

آرمان :

مثل زهری که چکیده از شب ظظلمانی شهر مثل اندوه تو مثل گل سرخ که به دست طوفان پرپر شد

تلخ ماندم ، تلخ


مثل عصری غمگین که تو را بر حاشیه اش پیدا کردم و زمین را توپ گردان پرت کردم به دل ظلمت


تلخ ماندم ، تلخ


دیوار از پنجره سر بیرون کرد از دهانش بوی خون می آمد

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

گزارش یک زندگی- بخش نخست   رادیو زمانه


شهرنوش پارسی‌پور در کودکی بهمراه مادرش در پس زمینه

به طور معمول در رادیو زمانه من برنامه‌ای دارم با عنوان به روایت شهرنوش پارسی‌پور اما وقتی قرار شد برای سایت رادیو زمانه هم مطلبی بنویسم تصمیم گرفتم خاطراتم را بنویسم. بعد قرار شد من این خاطرات را بخوانم. من این خاطرات را زیر عنوان گزارش زندگی می سازم و منتشر می کنم.

در آغاز این خاطرات من سعی کردم برخی از خاطرات جنسی‌ام را که از دوران کودکی به خاطر دارم بنویسم. ممکن است این برای برخی از کسانی که این خاطرات را می خوانند یا می‌شنوند عجیب باشد اما من در طول چهار سال و هفت ماه در زندان شاهد اعدام صدها و صدها زندانی شدم و امروز در آماری که می‌دهند متوجه شدم بیش از ده هزار نفر اعدام شده اند.

همیشه در جستجوی انگیزه این اعدام ها بودم. یعنی فکر می کردم چرا افراد وارد فعالیت هایی شده اند که بعد به این نحو دردناک زندگی شان را از دست بدهند. بدون شک دلیل عمده بسیاری از کسانی که جانشان را از در این فعالیت ها از دست دادند مبارزه در راه آزادی و نجات انسان و انسانیت بوده است.

من هیچ شکی در این قضیه ندارم هرچند در صداقت برخی شک می کنم که احتیاطا شاید به دلیل جاه طلبی‌های سیاسی و یا رسیدن به مقامات بالا خودشان را درگیر مسائل سیاسی کرده اند و دستگیر شده اند.

اما انگیزه‌های دیگری را هم باید جستجو کرد برای این که چرا افراد به مسائل سیاسی علاقه‌مند می شوند یکی از این انگیزه ها بدون شک مسائل اقتصادی است یعنی کمبودهای مالی فقر و گرفتاری های خانوادگی باعث می شوند شخص وارد زندگی سیاسی شوند. یعنی سعی کند برای نجات خودش و دیگران از فقر و بدبختی حرکت کند و چون اغلب به تنهایی قادر نیستند این مهم را به انجام برسانند در نتیجه وارد فعالیت اجتماعی- سیاسی گسترده می شوند.

اما در جوار فقر، یک انگیزه دیگر هم می تواند باعث فعالیت سیاسی شود و آن هم رفتارهای جنسی و خاطرات جنسی است که از گذشته به یاد ما مانده و ما را رنج می دهد و برای مبارزه با آنها سعی می‌کنیم جهان بهتری بسازیم؛ جهان نوینی که به دور از تجاوزهای جنسی باشد. جهانی که در آن مشکلات جنسی در میان نباشد و یا تحریم های جنسی به صورتی که در جامعه باب هست وجود نداشته باشد.

بررسی این انگیزه بسیار کار مشکلی است چون بسیاری از افراد حاضر نیستند هرگز در مورد این نوع مسائل زندگیشان توضیح بدهند.

من دختر جوانی را به خاطر می آورم که یکی از اقوامش از او به عنوان طفل همراه استفاده می کرده تا سر قرار های ملاقات برود و البته از این راه پول هم دریافت می کرده است. دختر جوان یکی از انگیزه هایش برای ورود به فعالیت های سیاسی شاید این خاطرات بوده است.

من فکر می کنم خاطرات جنسی، تجاوزات، رنج هایی که انسان ها برده اند، مهم هستند. در مورد خاص دختران شاید از دست دادن بکارت در کودکی و نوجوانی، رودردو بودن با جامعه سنت گرا و بدخیمی که حاضر نیست زن را جز به شکل یک کالای حاضر و آماده به خانه بخت ببرد و این را به صورت یک معامله انجام بدهد. هیچ بعید نیست که افراد این جامعه به انقلاب بر ضد این ارزش های جنسی کشیده شوند.

البته هرگز هیچ انسان انقلابی حاضر نیست اعتراف کند که احتیاطا در حرکت های اجتماعی- سیاسی انگیزه‌اش همین مسائل جنسی بوده است.

با توجه به این قضیه و رنجی که در این سال ها برده ام، از رنج کسانی که در مقابل چشمانم اعدام شده اند و همین طور جستجو در این مورد که چه کارهایی می شود کرد که جلوی این گونه جنایت ها را برای دفعات بعدی بگیرد به این مسائل فکر کردم. از آنجایی که خود من دچار گرفتاری های جنسی بوده ام و این گرفتاری‌ها به زندگی من شکل بخشیده و باعث شده در دوران جوانی منبه طرف سوسیالیزم مایل باشم که البته من امروز هم یک سوسیالیستم و همین جا بگویم که من بین مفهوم سوسیالیسم و کمونیسم فاصله قائل هستم.

من یک سوسیالیست به سبک سوئدی هستم نه حتی به سبک شوروی یا حتی چین، بنابراین به انگیزه‌هایی فکر کردم که مرا به این قضیه کشاند و باعث شد بروم به جستجوی واقعیت و خودم را از نرم های اجتماعی خارج بکنم و این باعث شد به مسائل جنسی بسیار فکر کنم. ضمن این که باور دارم این مسائل جنسی به نوعی مشکلات و مسائل افراد دیگر هم هست.

برای همین من شروع کردم به نوشتن خاطراتم زیر عنوان گزارش یک زندگی و بعد با ضرباهنگ تندی از مسائل جنسی شروع کردم سپس این خاطرات را برای یکی از اقوامم فرستادم و او با خواندن این خاطرات بسیار عصبانی شد و گفت: "عزیز من! تو مگر دیوانه ای؟ این جور چیزها در زندگی همه بوده، تو چرا خودت را بیندازی وسط و بدنام و گرفتار کنی و باعث خنده و مضحکه عده ای از آدم ها ی بدجنس بشوی؟ مگر تو گوشت قربانی هستی که باید خودت را در عزا و عروسی تقدیم کنی؟".

فکر درستی بود و من هم با خودم فکر کردم عجیب است من مسائل جنسی زندگی ام را نوشته ام و فرستاده ام و گذشته از این که این مسائل به نوعی با زندگی دیگران هم درگیر است که شاید علاقه مند نباشند حضورشان در این خاطرات به چشم بخورد از طرف دیگر مگر من واقعا گوشت قربانی هستم؟

من مدام به این مساله فکر می‌کردم و حتی می‌توانم بگویم کمی روانم پریشان شده بود.

چون تا وقتی سخن در اندرون ماست و در سکوتیم ما بر سخن مسلطیم اما وقتی سخن را بر زبان می آوریم سخن بر ما مسلط می شود.

به هر تقدیر با در نظر گرفتن همه این مسائل من باز هم تصمیم گرفتم در مورد این مسائلم صحبت کنم البته کمی پوشیده تر از آنچه نوشتم و امیدوارم این پوشیدگی شامل حال نوشته من هم بشود.

میل دارم بگویم مسائل سیاسی و زندان من از عواملی بوده که به من اجازه داده یعنی مرا وادار کرده که درباره این مسائل صحبت کنم. و امیدوارم این خاطرات به کسانی که در مقطع حساسی زندگی کردند که ما زندگی کردیم کمک کند.

در همین رابطه:

گزارش يك زندگى- بخش دوممنظره‌هایی که پنهانی دیده‌ایم

گزارش يك زندگى- بخش سوم:خاطراتی که زندگی مرا داغان کرده‌اند

پ.ن: از پارسی‌پور تنها يك كتاب خوندم: زنان بدون مردان. از عقايدش خوشم مياد. همين طور از سوسياليست سوئدي بودنش.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط کوهیار  | 

So close no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters

Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say
And nothing else matters


Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters

Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know

So close no matter how far
It couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters

Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know

I never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say
And nothing else matters

Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters

Never cared for what they say
Never cared for games they play
Never cared for what they do
Never cared for what they know
And I know

So close no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
No, nothing else matters

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط کوهیار