تبليغاتX
ارنستو، اسطوره‌ی عصيان
 
باید نوشت...
 

دوستی در پست قبلی کامنتی گذاشته و از ما استفتاء نموده بود:

یک خواهر بسیجی

يکشنبه 27 اسفند1385 ساعت: 20:20
 
«یک سوال از کوهیار
آیا میشود یک دختر بسیجی و پسر انجمنی که تو لاو هم دارن میترکن با هم ازدواج کنن؟؟
آیا همچین ازدواجی امکان پذیره؟؟
منو راهنمایی کنین دارم میمیرم»
 
از آنجا که سلامت و شاسی شما عزیزان برای ما در درجه اول اهمیت قرار دارد فلذا خودمان را در برابر حقوق زنان مسئول دیده و به شما پاسخ دادیم.
 

خواهرم

اول از همه چند تذکر:

یکی اینکه صحیح نیست دختر و پسر مسلمان تو لاو هم بترکن. چرا که ترکیدن آنها موجب خواهد گشت که تکه‌های ایمان این عزیزان به اطراف پرت شده و واجب‌القصاص شوند. و دیگر اینکه خواهرم خدا نکنه شما بمیرین، فدات شم دشمنت بمیره. و اما پاسخ:

 

ببینید مسائلی از این دست نیاز به شرح و بسط و تفصیل دارد.

 

اما از آنجا که النکاح سنتنا در حدود شریعت و مقتضیات بالاجتناب به حل مشکل شما مبادرت می ورزیم

و اما در این مورد بخصوص

 

اولاَ در آخور اهمیت بسیار است که پسر انجمنی که باشد؟ و از سوی دیگر اين دوشيزه مكرمه بسيجيه كه باشد؟

 

تبصره: اگر دختره شما باشيد و پسره هم ما باشيم كه تشريف بياوريد ما شخصاً مشكلتان را حل مي‌كنيم.

 

ثانياً آيا مشكل بالواقع عشق است و يا هوسي است زودگذر؟ كه اگر اين­گونه باشد براي رفع آن راه­های نزديك­تري هم وجود دارد. و در كشاف­الحضره از قول ابن­الابنه آمده كه: "پس از اين روزگاري خواهد آمد كه جوانان هذا المرز و البوم الشهيد الپرور مترون في شارع جردن و پايمالون خون شهدا و نمره تيليفون ردٌبدلا. كه عالم بزرگ شيخ چوب پنبه در جلد دوم تفسير الجبرا در توضيح اين عبارت تراوش نموده كه "بيضهٌ بيضاً"

 

و اما ثالثاً بايد به اين نكته توجه نمود كه تيريپ لاو مربوطه به چه قصد و منظوري واقع شده؟  بايستي تحقيقات لازمه توسط برادر مرتضوي و تيم مربوطه انجام پذيرد تا مگر اين برادر انجمني از طرف صهيونيسم جهاني و منطقه­اي مأموريت داشته تا در خواهران مخلص ما رخنه كند و ناموس مسلمین بر باد رود و خداي ناكرده اين سربازان گمنام دچار شكاف گردند.

تبصره: در صورتي كه مرحله فوق با موفقيت طي شد و فرد انجمني سربلند از زير دستان و... تيم مربوطه بيرون آمد و نكاحي صورت گرفت به دليل خودفروخته و بی­دين بودن انجمنی­ها باز هم صلاح نيست ميخ كفر در سرزمين اسلام فرو برود.

 

و سرانجام راهنمايي ما به شما همشيره محترمه

با توجه به نكات فوق صلاح ازدواج اين دو عزيز به صلاح نمي­باشد و به جاي آن ما صيغه را پيشنهاد می‌كنيم كه همانا لذت حلال است و صفاسيتی.

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط کوهیار  | 

زن شمشير بركشيد!

يك روز بود كه با روزهاي ديگر تفاوتي بر نمي‌انگيخت. مردم همه از سمتي به سويي در حركت بودند. پياده روها پر از آدم‌هاي شتاب‌زده‌اي كه دانه‌هاي عرق بر صورتشان خودنمايي مي‌كرد، به جلو مي‌رفت. بر خلاف هميشه اين انسان‌ها نبودند كه حركت مي‌كردند. راه بود كه طي طريق مي‌كرد. خرامان از ميان مردم به سوي مقصد نامعلوم خويش مي‌رفت. آرام و گاهي تند. خانم "ش" هم در ميان اين راه رفتن و ايستادن آن روز بود. قدم بر مي‌داشت اما نه به جلو. پشت به پشت همه راه مي‌رفت و از سمتي ديگر مي‌دويد. زماني كه مي‌نشست، مي‌ايستاد! در مسيرش به كوچه‌اي رسيد، يك كوچه خاموش و آرام. برخلاف مسيرهاي ديگر زندگيش كه همواره صداها و تصويرها از ميانشان مي‌گذشت، اين كوچه ساكت بود. تيره بود، گويي از تاريكي خلق شده بود براي تاريكي. او هم به آن خلوتي احترام گذاشت، آرام در كوچه قدم بگذاشت، انتهاي كوچه ناپيدا بود، پرنده‌اي حتي صدا نمي‌داد. صداي انسان‌ها كه هرروزه در ديوارها غرق مي‌شد، به آب سپرده مي‌شد. آبي كه از دهانه لوله‌هاي درون خانه‌ها به ليوان‌هايي مي‌ريخت كه دهان‌هاي هراسان و تشنه‌شان را بر درز شير دوخته‌بودند، به اين اميد كه عطش ديگري را برآورده كنند، دريغا كه هيچ كس آبي براي نوشيدن آنان بر جاي نمي‌گذارد. خانم "ش"، هم‌چنان مي‌رفت. من اصراري بر نام ندارم مي‌توانيد مرا راوي صدا بزنيد، اگر دلتان خواست نامي ديگر بر من بگذاريد حتي اگر دوست داريد مرا "مرد" صدا كنيد، مرا با پل نيومن اشتباه بگيريد! من خانم "ش" را هر چه بخواهم صدا مي‌كنم چون وجودش براي خودش و خداي خودش مهم است، نه براي من و نه حتي براي شما! خانم "ش" صداي پايي، پشت سرش شنيد. صدا آرام بود، به محيط مي‌آمد. "فردي" كه پشت سرش بود كلاه سياهي بر سر گذاشته بود، كت و شلوار مخمل برازنده‌اي به تن كرده بود. انگار كه خياط براز‌نده‌اي اندازه تنش را براي پوشش دوخته بود. پوششي كه نه براي پوشانيدن بلكه براي پنهان كردن شهوت نا پيدايي بود كه از چشمان "فرد" ‌سرازير مي‌شد، راه ديگري هم نداشت، به مانند مورچه‌اي كه تمناي صعود از ديوار آغشته به روغني را دارد و تنها گريز از اين زندان را مرگ خويش و حصار شيشه‌ايش مي‌داند. صداي نفس‌هاي "فرد" به گوش هر جنبنده‌اي مي‌رسيد. اكنون ديگر شانه به شانه‌ي خانم "ش"‌بود. به مانند عاشقاني كه در روزهاي باراني دست در دست يكديگر از خيابان‌هاي تر مي‌گذرند. اما ميان اين دو عشقي نبود، احساسي نبود جز حس مغلوبه ترس. اما اين كه ترس بينشان مشترك بود يا نه بر داناي كل پوشيده ‌است. حس آيا متعلق به خانم "ش" بود يا به آن "فرد"؟! "فرد" دستش را دراز كرد به سوي خانم "ش" شايد به قولي به سمت هستي او. به جانش نگاهي نكرد، يكراست به سوي تمام وجودي كه خانم "ش" براي خويش ذخيره كرده بود، ذخيره نه براي استفاده در دمي ديگر بلكه براي تن خويش. گويي فكرش براي تنش و تنش به قصد فكرش زندگي مي‌كرد. يك رابطه ساده اما برابر. آن لحظه خانم "ش" به دنيا فكر مي‌كرد به دنيايي كه مقدر شده بود در آن روزگار به سر برد، چه خوب چه بد. "فرد" از او چيزي را مي‌خواست كه از چشمانش تراوش مي‌كرد، يك ميل براي بقا اما اين چيزي نبود كه خانم "ش" به او بدهد. شايد دلش مي‌خواست اما نبايد! كوچه ديگر ساكت و آرام نبود، همپاي قلب او مي‌زد، چيزي انگار از ذهن شهر شره كرد و به وجود كوچه ريخت. دوست داشتن مرده در نيزارهاي جنوب را تنفس مي‌كرد، عشق به خاك به خود به تن! اما "فرد" آنها را براي خودش مي‌خواست.آري او راهي نداشت...

زن شمشير بركشيد!

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط آرمان  | 

۱. کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر  یکساله شد. در آستانه تولد یک سالگیش این بالاخره به راه افتاد. تولدت مبارک

پ.ن:  هیشکی به من توجه نمیکنه. هق هق.

۲. ما دیروز مریض شدیم. شاید هم پریروز. به قول بزرگمهر اگر آلن دلون مریض می‌شد چه کار می‌کرد؟ ما هم همون کارو کردیم. رفتیم دکتر. نشستیم رو صندلی. پرسید چه مرگته؟ گفتیم: سینه‌مون سرفه می‌کنه. یه چوب کرد تو حلق ما شروع کرد به نسخه نوشتن. تب و فشار خون و سایر معاینات لازم نبود احتمالاْ. پرسید آمپول بدم؟ گفتیم هر جور صلاح می‌دونید. نسخه‌ که تموم شد سرشو آورد بالا، که آره یه ۸۰۰ نوشتم با یه یک میلیون و دویست قاطی می‌کنی می‌زنی. یه دگزامتازون هم نوشتم اونم می‌زنی.(خوب دوکی جون یه دفعه اون خودکارتم بیا بکن... ) بگذریم. نسخه رو گرفتیم رفتیم تزریقات که از قضا مجانی هم هست. گرفت و گفت شما آماده شید. اگر دقت کرده باشید بین این لحظات آمادگی و فرو نمودن سوزن یه شکاف زمانی ایجاد میشه که از خود آمپول بدتره. به انضمام نقطه اوج قضیه که همانا مالیدن اون پنبه الکی باشه به محل مورد نظر. و سرانجام... اوی و جالب اینکه تزریقاتی عزیز دستشو تا مچ کرده اون تو و هی به ما گیر میده که شل کن دیگه. خوب پدر من خودش سفت میشه. دست من که نیست. شما خودت دستت تو کاره. این رفلکس طبیعیه این منطقه محسوب میشه.  و جالب اینکه آمپولی رو که باید تزریقش ۱ دقیقه طول بکشه ظرف ۳ ثانیه تموم کرد. طوری که فشار مایعی رو که داخل بدنم چپونده می‌شد کاملاْ حس کردم. اصولاْ هر وقت آمپول می‌زنم تا مدت‌ها موضع رو که ماساژ میدم احساس می‌کنم آنتی‌بیوتیک داره وارد خونم میشه.

نتیجه اخلاقی: در طول زندگی هرگاه حس نمودید چیزی قصد دخول به درون شما را دارد، شل بگیرید، دردش کم می‌شود.

نتیجه‌گیری آمریکایی: اگر در زمان تجاوز کاری از دستتون بر نمیاد، سعی کنید لذت ببرید.

۲. یکی از نمایندگان مجلس فرموده که: "دولت موظف به تمكين از مصوبات مجلس است و نه برعكس."

راهکار۱: در شرع مبین مرد حق دارد زنش را به جرم عدم تمکین طلاق دهد.

راهکار ۲: طبق شرع مبین در صورتی که زن تمکین نکند مرد حق دارد از دادن نفقه خودداری کند. پیشنهاد می‌شود مجلس از دادن هر گونه بودجه به دولت تا اطلاع ثانوی خودداری کند.

راهکار ۳: بر طبق نص صریح کتاب مقدس اگر زن تمکین نکند، مرد بایستی ابتدا با زبان خوش(روش مخ‌زنی) وی را ترغیب کند. سپس کمی با خشونت و اگر باز هم چراغ سبزی دیده نشد وی را بزند. از آنجایی که مراحل اول و دوم تأثیر جندانی نخواهد داشت پیشنهاد می‌شود نمایندگان احمدی‌نژاد را به خانه ملت دعوت و سپس با کمربند و ترکه انار وی را به تمکین وادار کنند.

۴. زیاد شوخی می‌کنم. زیاد یعنی خیلی. و بدتر از همه چاک دهانم هم خیلی وا شده. بعضی اوقات دوستان را دلخور می‌کنم. به همه عزیزانی که دلخور شده‌اند در درجه اول باید بگویم که به کتف چپم که دلخور شدین. و در ثانی عذرخواهی می‌کنم.

۵. زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است. به شرطی که آب حوضچه زیاد سرد نباشه. وگرنه آدم میچاد، مجبور میشه بره دکتر، بعدشم باید شل بگیره.

۶. از این پست جمهور در مورد حسین درخشان لذت فوق‌العاده‌ای بردم.(تقریباْ به ارگاسم رسیدم) تمام صحبتهای هودر در مورد این و آن به کنار این چرت و پرت‌های اخیرش در مورد وضع باطبی و هیاهوی تحکیم و اینکه آمریکا می‌خواهد احمد را تبدیل به یک فخرآور دیگر کند حالم را بهم زد. آخر آدم این قدر متوهم؟ این همه از دیگران بریده. حقا که جمهور خوش نوشته. دست مریزاد

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط کوهیار  | 
برای انوش

به یاد گازی که سر پاستیل از لبم گرفت.

 

 

درست یادم نیست

ولی احتمالاْ یکی از روزهای هفته باید بوده باشد

میتا آمده بود انجمن ما

ما و شما نداریم که

شاید هم داریم

همراهش دو تا موجود بود

یکی میانه

یکی نردبان

نردبان را بعدترها خرفهم شدیم که اسمش انوش است

آدم ها زود به همدیگر می‌چسبند

با لباس یا بی

و زیاد طول نکشید

خیلی کم

تا ما به هم تو گفتیم

نه

برای به تو رسیدن زمان تنها بهانه بود

و نکند این جوری که من می‌نویسم یکی فکر کند تو پارتنر من بودی؟

نه

برای خوب بودن هم احساس تنها بهانه‌ای ست

تو به سر تا پای زمانه خودت را کشیده بودی

و خیلی هم ما شدن ما به طول نکشید

زندگی هم از ما خسته شد

مارو کنار زد

مثل قطره اشکی

تو رفتی

و من هنوز

غلامم...

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط کوهیار  | 
 

کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر

 Student committe of

human rights reporters

 

 

شب شعر پاسداشت مقاومت احمد باطبی و سایر زندانیان سیاسی عصر امروز با حضور پدر احمد باطبی ، فعالان سیاسی ، دانشجویی ، روشنفکران و اعضای کانون نویسندگان ایران در محل سازمان دانش آموختگان ایران (ادوار تحکیم وحدت) برگزار گردید.

متن زیر گزارشی است که از سوی "کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر" در مراسم خوانده شد .

احمد باطبی در سال 1378 و در پی وقایع کوی دانشگاه تهران به دلیل بلند نمودن یک پیراهن خونین بازداشت شد و مدت 17 ماه را در بازداشتگاههایی مانند توحید، 325 سپاه و 209 زندان اوین در سلول انفرادی به سر برد و سپس به اتهام اقدام علیه امنیت ملی به اعدام محکوم شد. حکمی که با دو درجه عفو از سوی رهبری به 15 سال زندان کاهش یافت. وی تاکنون قریب به 8 سال از مدت محکومیت خود را پشت سر گذاشته است.

در طی این مدت حقوق شهروندی و قانونی وی به تعدد نادیده گرفته شده است که از جمله این موارد میتوان به نکات زیر اشاره کرد:

احمد باطبی از زمان بازداشت به دفعات مورد شکنجه جسمی و روحی قرار گرفته است. در نامه ی وی خطاب به رئیس قوه قضائیه که در اسفند 79 در روزنامه های ایران به چاپ رسید او اشاره کرده که "مامورین دستهای او را به لوله های آب ساختمان بسته و با چکمه های نظامی سر و ناحیه شکم وی را زیر ضرب گرفته اند و سرش را در فاضلاب پر از مدفوعی فرو برده و تا زمانی که قادر به حبس نفس خود بوده در آن حالت نگاه داشته اند." در حالی که به موجب ماده 5 اعلامیه جهانی حقوق بشر، بند 3 ماده 14 میثاق بین المللی حقوق مدنی- سیاسی، کنوانسیون بین المللی منع شکنجه و اصل 38 قانون اساسی ایران، " هر گونه شکنجه برای گرفتن اعتراف از متهم ممنوع است"

 

عدم برخورداری از حق محاکمه عادلانه:

بند 3 ماده 14 میثاق بین المللی حقوق مدنی- سیاسی و اصل 35 قانون اساسی تصریح میکنند که "درهمه دادگاهها، طرفین محق اند برای خود وکیل انتخاب نمایند" و بر طبق بند 1 ماده 11 میثاق،" هر کس حق دارد به دادخواهی او منصفانه و علنی در یک دادگاه صالح، مستقل و بی طرف طبق قانون رسیدگی شود."

همچنین اصل 168 قانون اساسی مقرر میدارد که "رسیدگی به جرائم سیاسی و مطبوعاتی علنی و با حضور هیات منصفه صورت میگیرد." در حالی که احمد باطبی در محاکمه اولیه از کلیه موارد فوق محروم بوده و دادگاه مربوطه به هیچ عنوان تناسب جرم و مجازات را در صدور رأی در نظر نگرفته است.

 

باطبی در تاریخ 7 مرداد ماه امسال در حالی که در مرخصی به سر میبرد، با اتهام " زندانی فراری" توسط وزارت اطلاعات دستگیر و مجددا به بند 209 زندان اوین منتقل شد و بیش از 4 ماه را در سلول انفرادی به سر برد که در طی این مدت تحت بازجویی مداوم و فشار فزاینده روحی قرار گرفت. در حالی که این سوال مطرح میشود، در صورتی که اتهام وی منحصر به فرار از زندان بوده و قصدی برای  پرونده سازی مجدد علیه وی نبوده، علت اینکه پس از 8 سال مجددا مورد بازجویی قرار گرفته و در بازداشت موقت نگهداری شده، چه بوده است؟

علاوه بر این، عدم عودت دو وثیقه 120 و 300 میلیون تومانی که برای مرخصی وی گرو گذاشته شده، از سوی دادگاه انقلاب مشخص نیست.

برمبنای گزارشی که در تاریخ 15 مرداد ماه امسال، 9 روز پس از دستگیری و اعتصاب غذای همزمان باطبی، از سوی دکتر حسام فیروزی پزشک معالج او منتشر شد:

به دلیل بیرون زدگی دیسکهای کمر که در اثر ضربه از سوی مامورین ایجاد گردیده، نیاز به فیزیوتراپی دائم، دارودرمانی و بررسی بیشتر جهت انجام عمل جراحی وجود دارد و در صورت عدم درمان منجر به فلج کامل اندام تحتانی میگردد.

 بالا بودن میزان کلسترول، اسید اوریک، و تری گلیسیرید، در صورت عدم درمان باعث تأثیرات غیر قابل برگشت بر روی کبد، کلیه و قلب میگردد.

به دلیل مشکلات عصبی و سوء تغذیه دچار مشکلات گوارشی از جمله زخم اثنی عشر و زخم معده گردیده است. وی در زندان چندین مرتبه به عفونت ادراری و کلیوی دچار شده و به دلیل عدم رسیدگی و درمان مناسب، این بیماریها مزمن شده است.

بر طبق نظریه پزشکی موجود در پرونده، احمد باطبی به دلیل افسردگی تحمل حبس ممتد بدون مرخصی را ندارد. وی در هفته ی گذشته به دلیل حمله عصبی و تشنج در پی فشاهای روحی وارده به بیمارستان شهدای تجریش انتقال یافت اما بدون به انجام رسیدن معالجات، مجددا به زندان اوین بازگردانده شد.

گزارش پزشک معالج دال بر این است که یکی از نیم کره های مغز وی ملتهب و متورم شده و علائمی از افسردگی نیز در او دیده میشود.

با توجه به وضعیت جسمی احمد باطبی مطابق اصل 291 قانون دادرسی جنایی ایران، میبایستی دادگاه دستور دسترسی زندانی به معالجات پزشکی خارج از زندان را صادر کند.

کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر، نگرانی فزاینده خود را نسبت به شرایط بحرانی و نابسامان احمد باطبی اعلام میکند و خواهان توجه جدی و هر چه بیشتر، نسبت به وضعیت این دانشجوی زندانی میباشد.

 

ای که دستت میرسد، کاری بکن                                     پیش از آن کز تو ناید هیچ کار

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر گزارش داد:

بر  اساس گزارشات رسیده از شهر زنجان اسامی سایر افراد بازداشت شده به شرح زیر است:

۱. داوود نعمتی

۲. یوسف محمدی

۳. محسن رفیعی

۴. تلناز نعمتی

اسامی سایر بازداشت‌شدگان به نقل از اطلاعیه قبلی:

۵. سعید متین پور

۶. علیرضا متین پور

۷. حسین رحمتی

۸. علی رحمتی

۹. ناصررحمتی

۱۰. مرتضی مرادی

۱۱. امیر نصیری

۱۲. محمد محمدی

۱۳.  آیدین برادران مقدم

۱۴. کریم جلیلی

۱۵. رحمت الله بیات تبار

۱۶. ایرج محمدی

۱۷. محمد مهاجری

۱۸. جلیل غنی لو

این افراد به همراه ۱۴ نفر دیگر در پی تجمعی که امروز ۲ اسفند مصادف با ۲۱فوریه (روز جهانی زبان مادری) در شهرهای زنجان، ارومیه، تبریز و اردبیل برگزار شد، به وسیله نیروهای امنیتی بازداشت و به زندان زنجان منتقل شده‌اند.

قابل ذکر است که کلیه افراد بازداشت شده به شدت مورد ضرب وشتم، توهین و فحاشی قرار گرفته‌اند و بر اساس تمامی گزارشات ضرب و شتم افراد بازداشت شده در زندان نیز ادامه داشته است.

در مراغه ، نقده، قم و اردبیل هم درگیری‌های بسیار بین برگزارکنندگان مراسم روز جهانی زبان مادری و نیروهای امنیتی رخ داده که از آن میان می‌توان به بازداشت حسن اسدی در اردبیل اشاره کرد.
 
اخبار تکمیلی متعاقباْ ارسال خواهد شد.
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد


احمد عزیز


گرچه مسلخ را قناریان عاشق سکنی شده است ، گرچه پنجره ها رو به تهی باز می شوند و درختان را شور بهار مرده ، گرچه صدای پای هیچ سوار عاشقی خواب جاده رابر نمی آشوبد و ثانیه ها را رمق زنده ماندن نیست ، گرچه شکوه دلاوری مرده ،بغض حنجره هایمان را میهمان اند و سودای هیچ شرری در شریان های خشکیده بودنمان نیست ، آسمان هر شب قصه ابابیل می بارد و سوز طوفان نوح استخوان سوز شده ، گرچه یاران را صلای هیچ فریادی نیست که طاعون به جان شهرمان افتاده که دریوزگان را سروری داده اند و سیاهه فساد جای قرص خورشید را گرفته اما بهار می آید .پشت تاریک ترین دریچه شهر ، خورشید تو را می خواند که هیچ میله زندانی به قد قامت خورشید نخواهد رسید که شب اگر تمام دریچه های زیستن را مسدود کرده انتظار نور در ید بیضای تو ، طلوع را نوید می دهد
هر انسان را از بودن سهمی است و سهم هر انسان اشاره ای است . تو که چون نمادی بر تارک فعل آزادی می درخشی سهمی بزرگ از اشاره مان هستی
باز می گردی می دانیم که با هم به هلهله می نشینیم آزادی را در کوچه های شهر که دیگر هیچ مدرسه ای به زندان تن نمی دهد و هیچ کوچه ای بن بست نخواهد بود. می آیی و همراه تو هی هی و هی هایمان دل تمامی لاله های باران خورده را می شکند و آنگاه بغض رهای فروخورده شلاقشان را بر گرده استبداد می نشاند که عمر این دروغ وضع قتال صفت رو به پایانی است . برای تو تا رهایی می رویم چرا که آزادی بدون تو ترجمان برده گی است . می دانیم می آیی

برقرار باش که قرارمان از پایداری توست


اندکی صبر
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   |