باید نوشت... |
مرداب اتاقم كدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگهايم می شنيدم.
زندگیام در تاريكی ژرفی میگذشت.
اين تاريكی، طرح وجودم را روشن میكرد.
در باز شد
و او با فانوسش به درون وزيد.
زيبايی رهاشدهای بود
و من ديده به راهش بودم:
رويای بی شكل زندگیام بود.
عطری در چشمم زمزمه كرد.
رگهايم از تپش افتاد.
همه رشتههايی كه مرا به من نشان میداد
در شعله فانوسش سوخت:
زمان در من نمیگذشت.
شور برهنهای بودم.
او فانوسش را به فضا آويخت.
مرا در روشنها میجست.
تار و پود اتاقم را پيمود
و به من ره نيافت.
نسيمی شعله فانوسش را نوشيد.
وزشی میگذشت
و من در طرحی جا میگرفتم،
در تاريكی ژرف اتاقم پيدا میشدم.
پيدا، برای كه؟!
او ديگر نبود.
آيا با روح تاريك اتاق آميخت؟
عطری در گرمی رگهايم جابجا میشد.
حس كردم با هستی گمشدهاش مرا مینگرد
و من چه بيهوده مكان را میكاوم:
آنی گم شده بود.
دو سال........
كارگر:من چيزي نمي خوام جز هزينه زندگيم.
كارفرما:خوب منم به همون اندازه بهت مي دم.
كارگر:ولي اين به سختي كفاف زندگي منو مي ده.
كارفرما:خوب من از كجا بيارم كه بيشتر بهت بدم؟
كارگر:ازاين همه ثروت كه خروار،خروار روي هم جمع كردي.
كارفرما:اگر قرار باشه كه من از اينا ببخشم، ديگه ثروتي نمي مونه كه بخواد رو هم جمع شه.
كارگر:خوب نمونه.
كارفرما:خوب اون موقع منم مي شم مثل شما.
كارگر:خوب مگه ما چمونه؟هممون مي شيم مثل هم.
كارفرما:خوب رفيق اگه قرار بود هممون مثل هم بشيم كه نويسنده به من نمي گفت كارفرما و براي تو نمي نوشت كارگر!مي نوشت آدم،انسان،بشر!!!
نويسنده:نخير اگه قرار بود اينجوري باشه كه منم ميشدم آدم به منم دارن مي گن نويسنده.
يكي از اون بالا:گه به من كه شماها رو آفريدم.
.
.
.
و داستان همچنان ادامه داشت و پولها جمع شد تا خير سرش روز قيامت رسيد...!
امروز ۲۱ ساله شدم
از امروز با خیال راحت تو سایت های پورنو روی "بالای ۲۱ سال" کلیک می کنم.
از امروز من مرد خواهم بود. من خواهم مرد را بودن. من دیگر مرد.
الیوم زندگی رنگ دیگری خواهد داشت
شاید قهوهای سوخته
الیوم قصهی ماست که هر سر بازار خواهد بماند
قطعاْ و حداقل تاکنون زاییده شدن فرآیندی دموکراتیک نبوده
و امروز ۲۱مین سال است
۲۱ مین سالگرد دیکتاتوری بودن
و من زیاد خودم را اذیت نمیکنم
که چرا زائوی لعنتی نظر من را نپرسید
چرا که اگر میشد بهتر بود نظر را ۹ ماه قبلترش میپرسیدند
و نتایج رفراندوم سزارین هم به هکذا
یک سال دیگر بگذشت
باقی را چه میکنی؟
تا گور دانش بجوی؟
نه
جویدن دانش برای دندانها مضر است
مسواک بزنید
تا گور راهی نیست
تا نیستی هم شاید
والله زمان ما یک مملکتی بود که توش یه سری آدم بیکار نشسته بودند بعد کمی فکر کردند که ببینند چه کار می توانند بکنند، البته بنده شخصا به این قسمت فکر کردن معترضم یعنی شک دارم! آری آقایان نشستند به نگاه کردن، دور و بر خودشان هرچه دیدند خراب کردند کمی بعد دیدند که ای دل غافل دیگه چیزی نمونده که خراب کنیم اما وقتی بیشتر دقت کردند دیدند ای بابا هنوزم چیزهایی هست که بشه...

ایشان فکر کردند!!!
باز هم فکر کردند!!!

به اینجا رسیدند!
اما جای پیشرفت همچنان بود...

پس به این جا رسیدیم که دوستمان به دوستانمان گیر بدهند!!!

بله...دوستمان را در پارچه پیچیدند!

اما یادشان رفته بود...