باید نوشت... |
فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامي گفت: بسيج ميتواند براي كشورهايي تازه استقلال يافته الگو باشد؛ چاوز رئيس جمهور ونزوئلا از ايران درخواست كرده كه براي دفاع از تماميت ارضياش برا ي راهاندازي بسيج در ونزوئلا وارد عمل شويم.
ترجمه: بعد از اینکه با تلاش برادران گمنام انقلاب اسلامی را به تمامی کهکشان راه شیری صادر کردیم هم اکنون برادران مخلص بسیجی رو هم به کشورهای دیگه صادر می کنیم.
چهل سال بعد
خبر اقتصادی
بهای بسیجی در بورس نیویورک با ۶/۳ درصد کاهش نسبت به ماه گذشته به ۴۳ دلار و ۳۴ در هر وانت رسید. طی سالیان گذشته و با پس از آنکه ایران در زمینه صادرات بنزین به موفقیت چشمگیر دست یافت، صادرات برادران متعهد بسیجی سومین منبع درآمدهای غیرنفتی کشور بوده است.
بینالملل
شهردار منطقه ۳۴ شانگهای طی مراسمی از بسیجیان مخلص این خطه تقدیر به عمل آورد. وی در این مراسم خاطرنشان کرد: بدحجابی، شرب خمر و مزاحمت برای نوامیس مردم از جمله مشکلات بزرگ این ناحیه بوده که بحمدالله با تلاش شبانهروزی این عزیزان مرتفع گشته.
سعید عسگر، رئیس هیأت متوسلین به مائو نیز ضمن تشکر از جناب شهردار کارت عضویت فعال بسیج را به همراه یک چفیه به ایشان اهدا کرد.
میزگرد اقتصادی
دکتر فلان استاد اقتصاد بینالملل دانشگاه الزهرا علت کاهش صادرات بسیجی را کیفیت نامناسب این محصول عنوان کرد. وی با اشاره به تولید مکانیزه این محصول در لبنان افزود: در گذشته بیش از نیمی از تولید این محصول را دولت بر عهده داشت. اما به دنبال اجرای سیاستهای اصل ۴۴ در چهل سال پیش بدست رئیسجمهور اون زمان آقای احمدی نژاد تولید و بویژه بستهبندی این محصول با نقایصی همراه شده است.
رجانیوز
الهام الهام، نوهی فاطمه رجبی همسر سخنگو، وزیر دادگستری، رئیس قاچاق کالا و ارز، آبدارچی بیت و غیره دولت چهل سال پیش در مقاله جدید خود محمد خاتمی را مسئول کاهش صادرات بسیجی عنوان کرد.
مجلس
مهرداد بذرپاش که برای تصدی پست وزارت عرضه بسیجی به مجلس معرفی شده بود رای نیاورد و مجبور شد برگردد پشت میز کارش در شرکت پارس ایران سایپا خودرو.
بی بی سی
تجمع مردم بسیجیستان سفلی با حضور مسئولین و قول مساعد ساعتی پیش پایان یافت. لازم به ذکر است بسیجیستان با ۲۰۰ هکتار مساحت پس از بسیج آباد دومین استان بسیجی خیز کشور محسوب می شود.
دویچه وله
مسعود احمدینژاد، رئیس جمهور با اشاره به اینکه تحریمهای قبلی شورای امنیت برای پاک کردن اسرائیل از روی نقشه کافی نبوده تصریح کرد: اگر تحریم بنزین(توجه کنید که الان چهل سال بعد است و طبق گفته احمدینژاد ما داریم فرت و فرت بنزین صادر میکنیم، حتی با وجود تمام شدن مخازن نفتی) نتیجهبخش نباشد آن وقت تحریم بسیجی را در دستور کار قرار خواهیم داد.
رئیسجمهور رژیم اشغالگر قدس(مجدداْ توجه کنید که چون ما انقلاب رو صادر کردیم و فرهنگ بسیجی جهان شمول شده در نتیجه ماهیت این رژیم بر همه روشن شده حتی صدای آلمان) در واکنش به این تهدیدات در حالی که با چفیه اشکهایش را پاک میکرد گفت: نه، مستر پرزیدنت، هوا را از ما بگیر، بسیجی را نه.
هس هس نفسهاش توي راهرو ميپيچيد. مردك از پياش ميدويد. زمين و زمان بر گرد سرش در دوران بود. گويي مجالي براي آه كشيدن نداشت. ضربه خشك باتوم بود كه بيهيچ پريشاني بر كمرش وارد شد. تير كشيد. انگار هزاران سوزن با هم بر تنش فرو رفتند. ولي كوتاه نيامد. آنان را به باد دشنام گرفت. دشنامي سخت و درشت. اما اينبار همسنگران نخنديدند، نگفتند آه او نيز...نه، آنان هم برخاستند با كلمه، با دست، با فرياد و شايد با نفسي گرم در گوشهاي خاموش، او را خواستند. آري پسرك ميدانست كه تنها نبود. ميدانست كه از پي يك فرياد او دهها فرياد بلند ميشوند. "گوپ" دوباره باتوم بود كه بر تنش وارد ميشد. «آه...نميخواهم بعد از من دهها فرياد بلند شود...تنم تاب ندارد...مرا رها كنيد...»
هماني بود كه آنها ميخواستند...او شكست...
دستي بود كه از ناكجا اوج گرفت...جوان را ياري ميكرد...خدايش بود؟ خلقش بود؟ مادرش يا رفيقش؟
صداي نالهها به گوش ميرسيد...نفسي كم نميآمد چون آنجا هوايي نبود...بمان،بمان مقاومت كن، شايد من هم روزي دستت را بگيرم...شايد همين حالا...
«مگه من از رفاقت چي ميخواستم؟! يه زخم...زخمم نزد و رفت.»
خسرو اينو كه گفت تسبيحشو محكم توي دست عرق كردهاش فشار داد و بعد انداخت يه گوشه.مهدي رنگ پريده دم در ايستاده بود،خودش هم دليل بهتشو نميدونست، شايد چون خسرو رو هيچ وقت اينجوري نديده بود.با چشمهايي كه از خشم ميسوخت،صدايي كه دورگه شده بود.مهدي برگشت كه بره، ولي خسرو مانعش شد.
«گوش كن مهدي به اون نامردا بگو اگه يه روزم از اين دنياي گه مونده باشه، خودمم كه كاردكاريشون ميكنم.»
«خسرو...ببين...اين دو مساله اصلا ربطي به هم ندارن،اون خودش رفت به اين بدبختا چه آخه؟»
«مهدي به ولاي علي اگه الآن بيرون نري خونت پاي خودته.»
«باشه،باشه...ولي دنيا ديگه فرق كرده...د بفهم!»
...
آره انگار كه راست ميگفت دنيا ديگه فرق كرده بود. خسرو ميدونست كه اين روزها ديگه واسه اون جاي موندن نيست...تو يه عوالم ديگه بود. دوست نداشت وقتي كه تو خيابون راه ميره چشش به اين آدمهاي رنگارنگ بيفته. آره خسرو دلش گرفته بود،نميخواست بره تو يه قهوهخونه و از لب استكان لبپريده چاي بخوره،نه...ميخواست نفس بكشه،ولي انگار درنميومد...نامردي ديده بود،اما واژه مسخرهاي به نظرش ميرسيد...تكرار گذشته مسخره...
«نه، من حوصله دارم...هي خدا منو كجا انداختي؟»
لرزان گرد اتاق ميچرخيد...
«نفس...دارم كم ميارم»
بلند شد كه بزنه بيرون،اما بيرون فضايي نبود...جز درق درق فلز و سنگ وآدم...سه مخلوق كه خود در فضاي بي فضاي گردشون از پي راهحل براي خويشتن بودند...نه خسرو بيرون نرفت زل زد به ماهي تو تنگ،ولي حتي دم عيد هم نبود.
«مرد قوي از خودش محافظت ميكنه...مرد قويتر از ديگران»
نه انگار واژههارو او مرور نميكرد...مغزش...اين مغز پريشان راه به جايي نميبرد...به هيچكجا
«نفس...انگار نفس هم برنمياد...د لعنتي من اين لباسو كه انيجا ننداخته بودم...مردهشورشو ببرن!»
مهدي ميدويد...
خسرو گفت:«من مطمئنم...در سراسر جانم برف ميباريد...»
ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست،هرچه آغاز ندارد نپذيرد انجام...
روي صندلي كه نشسته بودم انگار نفسم برنميآمد لحظاتي قبل سايه را از نزديك ديدم...اصلا انگار آنجا شب نبود...يكسره صدا بود.
زخمه تار، ضربه دف...نالهوش كمانچه...بازيهاي ريز سهتار...
پيرمرد با موهاي سپيد،پاهاي برهنه...در خلسه...مرا برد به ناكجا...ديشب با لطفي انگار زندگيم را مرور كردم،بي هيچ شوخي...
هر زخمه بر تار جگرم را خراش داد...بيحس ميكرد ناگاه طرب بر ميافروخت...چشمانم بسته بود، سرم به دوران، نفسم به شماره...گويي هيچ نبو دبر گردم
پرنده را بگو...او نيز به ناله آمده بود...ستارهها...آه زخمهاي بر جانم ميخورد...از نفس
واي تارم را بگو...كجاست؟!!
اگر تنهاست عاشق، نيست تنها...كه با معشوق به پنهان يار باشد...
يادش بخير روزي كسي شبي برايم نوشت
: hameye hastiye man ayeye tarikist..ke to ra dar khod tekrarkonan be sahargah e shekoftan ha va rostanahye abadi khahad bord,man dar in aye tp ra ah keshidam..ah...man dar in aye tora be derakht o ab o atash peyvand zadam....

اين روزها انگار، صدا هم نميماند...
نه...اين بيشتر براي مرگ خودمان بود...
يك دوستي داشتيم كه ميگفت، روزي در راهي خرامان ميرفته است،پيرمردي لنگ لنگان با چند پاكت فال حافظ در دست نيز از آن گذر عبور ميكرده.گفته، پدر جان، فالي چند؟! گفت بيا پسر...حافظم از آن تو...
حكايت اين است، دخترك خوانندهاي در سايتش گفته است ايرانيها فلان، ايرانيها فلون! مشتي را هم اينجا برق گرفته است كه چرا خواننده "عرب" مشهور محبوب ما اين گونه حرف زده است؟ ديگري گوشهاي بغض كرده كه آييِي، وطنم! اما من ميگويم بهتر، بهليد بگويد...من افتخار ميكنم خانمي كه كونش را بر انحناي كوكاكولا شابلون ميگيرد-گويي كه درزي ازل گل ايشان را از همان آغاز با شيشه نوشابه كپي پيست كرده است-به وطنم ليچار بگويد.
استادي داشتم كه در جايي ميگفت، رفيقم ازم پرسيد استيون، ايرلند، وطنمان را چگونه ميبيني؟ پاسخ دادم ماده خوك پيري است كه مرا ميبلعد...
بله من عاشق اين هستم كه چنين آدمهايي كه ناچيزند، بسيار ناچيز ميشماريمشان، ليچار بارمان كنند. نشستهام اينجا خانم عجرم،"حافظ من از آن تو"، به هفت جد و آبادم فحش بده، من ميخندم و در دل ميگويم:
يارب مباد كه گدا معتبر شود...