تبليغاتX
ارنستو، اسطوره‌ی عصيان
 
باید نوشت...
 

داشت از ته كوچه ميومد، همون مسيري كه هميشه بايد طي كنيم تا به خيابون اصلي برسيم.چشماي آبيش برق مي‌زد. بفهمي نفهمي تند و لغزان راه مي‌رفت ولي هرزگاهي پاپس مي‌كشيد و نگاهي به پشت سرش مي‌انداخت، انگار كه منتظر بود كسي از دور نگاش كنه، ولي ديگه نه، اين روزها انگار بچه محل‌ها مثل قديم به دنبال دختر قشنگ كوچه نبودند. سعيد هميشه كنار جدول مي‌نشست، پاهاشو مي‌گذاشت توي جوب و زل مي‌زد به جلو. باباش گفت رفت جنگ، به هيچ كدوم ماهام نگفت كه داره چي كار مي‌كنه. رفت جنگ و اونجا تركش خمپاره خورد،ديگه برنگشت... مسعود كه هميشه پشت سر فاطمه راه مي‌افتاد و خوشمزگي مي‌كرد هم ديگه اين روزا نيست، يه موشك خورد تو خونه پدربزرگش، همشون اونجا جمع بودند. رضا رو بگو هميشه از اين سر كوچه مي‌دويد كه برسه به ته كوچه، اون‌وقت اونجا كه مي‌رسيد انگار كه چيز عجيبيو كشف كرده باشه، بهت زده مي‌ايستاد، گويي كه كوچه ما تازگيها بن بست شده. يادش نبود كه از همون روزي كه چشم باز كرديم ته كوچه يه ديوار سيماني بلند كشيده بودند، اون موقعها خالد داد مي‌زد كه طرف ديوار نريد، يه ديوار خاكستري رنگ بي حال كه جاي جايش اثر گلوله و خون بود. ما همه ديوارو دوست داشتيم. محمد ولي هيچ وقت به ديوار نگاه نكرد، هر وقت ازش مي‌پرسيدم كه چرا  اين كارو مي‌كنه بهم لبخند مي‌زد و مي‌گفت بگذار من يه روزي اون چيزيو كه مي‌خوام داشته باشم اون وقت بهش نگاه مي‌كنم. يادمه يه روز محمد سلانه سلانه اومد توي كوچه، چشماش قرمز بود، رنگ غروبهاي بيروت. نگاهشو مستقيم دوخت به ديوار. كم كم دستشو بلند كرد. زل زده بود به ديوار و بعد صداي انفجار اومد. من وحشت زده به ديوار نگاه كردم ريخته بود پايين.م حمد دويد به سمتش، فرياد مي‌زد، عين آدم ديوانه‌اي كه تازه به دليل ديوانگيش پي برده باشه. اشك مي‌ريخت و مي‌خنديد. پاره‌هاي ديوارو به آغوش كشيد. فاطمه ولي ديگه پاپی نشد. آروم مسير كوچه رو طي كرد و رسيد به خيابون اصلي. من زل زده بودم به بند كفشم. كنارش يه پوكه خالي افتاده بود. صحنه مضحكي بود...

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 3:12 قبل از ظهر  توسط آرمان  | 
بار و بنه مان را بستیم

رفتیم اینجا

http://kouhyar.wordpress.com

تشریف بیاورید

خوشحال می شویم

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط کوهیار  | 

فلسفه در داستان:

در باب مجادله حضور فلسفه در داستان شايد بيش از عمر رمان به سبك و سياق مدرن و پست مدرنش سخن است. از بلاغتي كه افلاطون در رساله‌هايش به كار برد تا نوشته‌هاي ولتر و هيوم كه بگيري و پيش بيايي بي‌شك اين سير روشن است. با آنكه بيشتر فيلسوفان در قالب مقالاتي خشك و بي پر و بال به بيان منظر خويش پرداخته‌اند نمي‌توان گفت كه "فيلسوف داستان‌گو" نداريم. شايد بهترين نمونه‌هايي كه اكثرا با آنها آشناييم را بتوانيم بر دست بگيريم، كساني مانند سارتر و كامو و...بگذاريد خارج از اين مثال‌ها به اين نكته بپردازم كه آيا در داستانها نيز مي‌توان به خوبي مقالات فلسفه‌ورزي كرد؟ شبهاتي كه در اين زمينه  به ذهن من مي‌رسند، اين گونه است:

 

1.كه شايد مهمترين آنها هم باشد اين است كه داستان نوشته‌اي سرراست نيست، به خصوص اگر با فلسفه گرد بيايد، شبهه و چند پهلو بودن آن بيشتر مي‌شود. داستان‌نويسي كه "انديشه‌اي" را براي گفتن انتخاب مي‌كند و آن را ورز مي‌دهد به هر ترتيب بايد آن را در قالب يك داستان غيرواقعي اما باور پذير بر ما عرضه كند.هرچند كه گواهي نيست كه خواننده به همان مفهوم نويسنده دست يابد، چه بسا ممكن است انديشه‌اي را از آن مجال برنگيرد.

براي پاسخ به اين شبهه كه حتي مي‌توان آن را نقطه قوتي ديد، بايست ابتدا بررسي كرد كه داستان چه از ما مي‌گيرد و چه به ما مي‌دهد! اولين پنجره‌اي كه قالب داستان به ما مي‌دهد يك دنياي ديگر است. دنيايي كه آدمهايش و فضايش در اختيار داستان‌نويس انديشمند است. چيزي كه به ما اجازه مي‌دهد آدمهاي مختلف را به ورطه انديشه خود بيندازيم و آن(انديشه) را به گونه‌اي به بوته آزمايش بنهيم. اين ابزار قوي را فيلسوف مقاله نويس ندارد(شايد بگوييد آن را با مثال بيان مي‌كند، ولي همان مثال خود داستان كوتاهيست.)از سوي ديگر پرده ابهامي كه بر داستان كشيده شده است، خواننده را به درگيري در انديشه و پرداخت آن وامي‌دارد. شما خود را در بيرون كشيدن انديشه از داستان بي تاثير نمي‌بيند، هر چند كه ممكن است هر كسي برداشتي از براي خويش بكند.مهمترين چيزي كه داستان از ما مي‌گيرد يك داناي كل مقاله نويس است كه به همه مسايل روشن و واضح مي‌پردازد و برهان مي‌دهد، اما آيا ضرري به بيان فلسفه مي‌زند؟

 

2.مي‌توان به اين انديشيد كه براي بيان هر انديشه‌اي نياز به برهان است و بيان اين برهان در داستان امكان پذير نيست جز از طريق بيان ديالوگها و نوشته‌ها كسل كننده منطقي چون يك مقاله كه داستان را از شكل مي‌اندازد. من شخصا اين را بارها ديده‌ام و به نظر من واضح‌ترين اين مثالها آثار بورخس است، خصوصا داستان كوتاهي به نام "جاودانه" كه در آن مدام فريادهاي "گم در داستان" قهرمان را مي‌شنويم كه مي‌گويد ارسطو گفته است فلان، افلاطون گفته است فلان و ...من هم مي‌گويم بيان اين‌گونه برهان‌ها و انديشه‌ها، ره به ناكجا مي‌برد.اما آثار اساتيد داستان نويسي مانند "داستايوفسكي" كه از غرض مي‌خواهم به اوبپردازم، كامو، كافكا، تولستوي و احمد محمود و هدايت خودمان را كه مي‌خوانيم كمابيش در هركدام به فراخور خواست نويسنده تفكرات را به بهترين شيوه در طرح و پيرنگ داستان مي‌بينيم. پس بي‌شك اين به توانايي نويسنده بستگي دارد، همانگونه كه فيلسوف خوب مقاله خوب مي‌دهد و فيلسوف ضعيف مقاله نه چدان شايسته، يا به قولي "از كوزه همان برون تراود كه در اوست"

 

3.بي‌شك همه ما باور داريم كه يك داستان خوب و پخته چون ما را در دنياي ديگري سير مي‌دهد و با مغز ما مدتي به راحتي بازي مي‌كند، تاثير احساسي بسيار زيادي بر ما مي‌نهد به گونه‌اي كه شايد يك داستان و انديشه‌اش در ذهن ما نقش ببندد اما در جا اثر ندهد و بلكه بعد از مدتها "حرفش" بر ما روشن شود.داستان به نظر من تاثيرگذاري بيشتري نسبت به بيانات خشك و استدلالي فلسفه دارد.بينديشيد به اين‌كه چگونه "خشم و هياهو" ما را بي زمان مي‌كند. يا "طاعون"، فرد را به بالاترين انديشه در خير و شر مي‌برد.از اين دست مثالها بسيار است.

 

4.با همه اين‌ها از يك مساله نمي‌توان چشم پوشيد و آن هم اين است كه داستانهايي كه  يك فلسفه تمام عيار را ارايه دهند بسيار كم است.اين كه از كجا ناشي مي شود، شايد از يكسو نگاه‌هايي است كه به داستان مي‌شود و تنها آن را مايه تفريح مي‌دانند.از سوي ديگر اينكه بيان فلسفه در داستان كار هركسي نيست، در آغاز نياز به يك انديشمند موجه دارد و بعد يك نويسنده قهار، كه گويي اين معجون به راحتي به دست نمي‌ايد.

 

پي‌نوشتها:

1.اين مسايلي كه ذكر شد يك نكته بزرگتر را بر ما مي‌نمايد و آن اين است كه آيا داستان بي "حرفي" براي گفتن مي‌شود يا خير.بحث كهنه ولي بي‌جواب هنر والا و پست، كه در اين جايگاه به آن نمي‌خواهم بپردازم.

 

2.اين اولين قسمت از بررسي رمان برادران كارامازوف اثر فيودور داستايوفسكي است كه به ذكر مسايل كلي در آن پرداختم.در آينده به ادامه بحث مي‌رسم.

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط آرمان  |