تبليغاتX
ارنستو، اسطوره‌ی عصيان
 
باید نوشت...
 

آب سرد رود در پيش بود و تن خسته من.پروژكتوري كه هرزگاهي نقطه‌اي از رود رو روشن مي‌كرد و صداي بي امان تير.ناله‌ي سربازي كه انگار پوستش دريده شده بود. خدا را در ميان پوست سوخته و خون از كجا مي‌آورد؟ خدارا اينجا ميان آب گل‌آلوده رود از كجا بيابم. آهاي اگر هستي به جانم توان بده. مي‌خواهم خط بشكنم...

خيلي گشته بوديم. نه پلاكي،نه كارتي، چيزي همراهش نبود. لباس فرم سياه به تنش بود. چيزي شبيه دكمه پيراهن در جيبش نظرم را جلب كرد. نگين عقيقي بود. خاك را كه از رويش بر گرفتم، ديگر نيازي نبود دنبال پلاكش بگردم. روي عقيق نوشته بود:"به ياد شهداي گمنام"

آه اگر آزادي سرودي مي‌خواند. با بچه‌ها توي دانشگاه جمع شده بوديم. قرار بود رييس جمهور بيايد و يك استقبال معركه. يكي گفت من عكسشو آتش مي‌زنم. شعارهايي كه كپي كرده بوديم رو بين بچه‌ها پخش كرديم. همه حاضر بوديم، مي‌خواستيم در راه آزادي قدم بگذاريم. پيش از ماهم گذارده بودند. آري انسانهايي بودند كه سياهپوش به استقبال آزادي رفتند. ما هم در پيشان...

قلمم افتاد، ناي برداشتن نيست...

پ.ن.:صداي تنور پاواراتي، به خاطره خاك‌آلود زمان پيوست...

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط آرمان  |