باید نوشت... |
آب سرد رود در پيش بود و تن خسته من.پروژكتوري كه هرزگاهي نقطهاي از رود رو روشن ميكرد و صداي بي امان تير.نالهي سربازي كه انگار پوستش دريده شده بود. خدا را در ميان پوست سوخته و خون از كجا ميآورد؟ خدارا اينجا ميان آب گلآلوده رود از كجا بيابم. آهاي اگر هستي به جانم توان بده. ميخواهم خط بشكنم...
خيلي گشته بوديم. نه پلاكي،نه كارتي، چيزي همراهش نبود. لباس فرم سياه به تنش بود. چيزي شبيه دكمه پيراهن در جيبش نظرم را جلب كرد. نگين عقيقي بود. خاك را كه از رويش بر گرفتم، ديگر نيازي نبود دنبال پلاكش بگردم. روي عقيق نوشته بود:"به ياد شهداي گمنام"
آه اگر آزادي سرودي ميخواند. با بچهها توي دانشگاه جمع شده بوديم. قرار بود رييس جمهور بيايد و يك استقبال معركه. يكي گفت من عكسشو آتش ميزنم. شعارهايي كه كپي كرده بوديم رو بين بچهها پخش كرديم. همه حاضر بوديم، ميخواستيم در راه آزادي قدم بگذاريم. پيش از ماهم گذارده بودند. آري انسانهايي بودند كه سياهپوش به استقبال آزادي رفتند. ما هم در پيشان...
قلمم افتاد، ناي برداشتن نيست...
پ.ن.:صداي تنور پاواراتي، به خاطره خاكآلود زمان پيوست...
داشت از ته كوچه ميومد، همون مسيري كه هميشه بايد طي كنيم تا به خيابون اصلي برسيم.چشماي آبيش برق ميزد. بفهمي نفهمي تند و لغزان راه ميرفت ولي هرزگاهي پاپس ميكشيد و نگاهي به پشت سرش ميانداخت، انگار كه منتظر بود كسي از دور نگاش كنه، ولي ديگه نه، اين روزها انگار بچه محلها مثل قديم به دنبال دختر قشنگ كوچه نبودند. سعيد هميشه كنار جدول مينشست، پاهاشو ميگذاشت توي جوب و زل ميزد به جلو. باباش گفت رفت جنگ، به هيچ كدوم ماهام نگفت كه داره چي كار ميكنه. رفت جنگ و اونجا تركش خمپاره خورد،ديگه برنگشت... مسعود كه هميشه پشت سر فاطمه راه ميافتاد و خوشمزگي ميكرد هم ديگه اين روزا نيست، يه موشك خورد تو خونه پدربزرگش، همشون اونجا جمع بودند. رضا رو بگو هميشه از اين سر كوچه ميدويد كه برسه به ته كوچه، اونوقت اونجا كه ميرسيد انگار كه چيز عجيبيو كشف كرده باشه، بهت زده ميايستاد، گويي كه كوچه ما تازگيها بن بست شده. يادش نبود كه از همون روزي كه چشم باز كرديم ته كوچه يه ديوار سيماني بلند كشيده بودند، اون موقعها خالد داد ميزد كه طرف ديوار نريد، يه ديوار خاكستري رنگ بي حال كه جاي جايش اثر گلوله و خون بود. ما همه ديوارو دوست داشتيم. محمد ولي هيچ وقت به ديوار نگاه نكرد، هر وقت ازش ميپرسيدم كه چرا اين كارو ميكنه بهم لبخند ميزد و ميگفت بگذار من يه روزي اون چيزيو كه ميخوام داشته باشم اون وقت بهش نگاه ميكنم. يادمه يه روز محمد سلانه سلانه اومد توي كوچه، چشماش قرمز بود، رنگ غروبهاي بيروت. نگاهشو مستقيم دوخت به ديوار. كم كم دستشو بلند كرد. زل زده بود به ديوار و بعد صداي انفجار اومد. من وحشت زده به ديوار نگاه كردم ريخته بود پايين.م حمد دويد به سمتش، فرياد ميزد، عين آدم ديوانهاي كه تازه به دليل ديوانگيش پي برده باشه. اشك ميريخت و ميخنديد. پارههاي ديوارو به آغوش كشيد. فاطمه ولي ديگه پاپی نشد. آروم مسير كوچه رو طي كرد و رسيد به خيابون اصلي. من زل زده بودم به بند كفشم. كنارش يه پوكه خالي افتاده بود. صحنه مضحكي بود...
فلسفه در داستان:
در باب مجادله حضور فلسفه در داستان شايد بيش از عمر رمان به سبك و سياق مدرن و پست مدرنش سخن است. از بلاغتي كه افلاطون در رسالههايش به كار برد تا نوشتههاي ولتر و هيوم كه بگيري و پيش بيايي بيشك اين سير روشن است. با آنكه بيشتر فيلسوفان در قالب مقالاتي خشك و بي پر و بال به بيان منظر خويش پرداختهاند نميتوان گفت كه "فيلسوف داستانگو" نداريم. شايد بهترين نمونههايي كه اكثرا با آنها آشناييم را بتوانيم بر دست بگيريم، كساني مانند سارتر و كامو و...بگذاريد خارج از اين مثالها به اين نكته بپردازم كه آيا در داستانها نيز ميتوان به خوبي مقالات فلسفهورزي كرد؟ شبهاتي كه در اين زمينه به ذهن من ميرسند، اين گونه است:
1.كه شايد مهمترين آنها هم باشد اين است كه داستان نوشتهاي سرراست نيست، به خصوص اگر با فلسفه گرد بيايد، شبهه و چند پهلو بودن آن بيشتر ميشود. داستاننويسي كه "انديشهاي" را براي گفتن انتخاب ميكند و آن را ورز ميدهد به هر ترتيب بايد آن را در قالب يك داستان غيرواقعي اما باور پذير بر ما عرضه كند.هرچند كه گواهي نيست كه خواننده به همان مفهوم نويسنده دست يابد، چه بسا ممكن است انديشهاي را از آن مجال برنگيرد.
براي پاسخ به اين شبهه كه حتي ميتوان آن را نقطه قوتي ديد، بايست ابتدا بررسي كرد كه داستان چه از ما ميگيرد و چه به ما ميدهد! اولين پنجرهاي كه قالب داستان به ما ميدهد يك دنياي ديگر است. دنيايي كه آدمهايش و فضايش در اختيار داستاننويس انديشمند است. چيزي كه به ما اجازه ميدهد آدمهاي مختلف را به ورطه انديشه خود بيندازيم و آن(انديشه) را به گونهاي به بوته آزمايش بنهيم. اين ابزار قوي را فيلسوف مقاله نويس ندارد(شايد بگوييد آن را با مثال بيان ميكند، ولي همان مثال خود داستان كوتاهيست.)از سوي ديگر پرده ابهامي كه بر داستان كشيده شده است، خواننده را به درگيري در انديشه و پرداخت آن واميدارد. شما خود را در بيرون كشيدن انديشه از داستان بي تاثير نميبيند، هر چند كه ممكن است هر كسي برداشتي از براي خويش بكند.مهمترين چيزي كه داستان از ما ميگيرد يك داناي كل مقاله نويس است كه به همه مسايل روشن و واضح ميپردازد و برهان ميدهد، اما آيا ضرري به بيان فلسفه ميزند؟
2.ميتوان به اين انديشيد كه براي بيان هر انديشهاي نياز به برهان است و بيان اين برهان در داستان امكان پذير نيست جز از طريق بيان ديالوگها و نوشتهها كسل كننده منطقي چون يك مقاله كه داستان را از شكل مياندازد. من شخصا اين را بارها ديدهام و به نظر من واضحترين اين مثالها آثار بورخس است، خصوصا داستان كوتاهي به نام "جاودانه" كه در آن مدام فريادهاي "گم در داستان" قهرمان را ميشنويم كه ميگويد ارسطو گفته است فلان، افلاطون گفته است فلان و ...من هم ميگويم بيان اينگونه برهانها و انديشهها، ره به ناكجا ميبرد.اما آثار اساتيد داستان نويسي مانند "داستايوفسكي" كه از غرض ميخواهم به اوبپردازم، كامو، كافكا، تولستوي و احمد محمود و هدايت خودمان را كه ميخوانيم كمابيش در هركدام به فراخور خواست نويسنده تفكرات را به بهترين شيوه در طرح و پيرنگ داستان ميبينيم. پس بيشك اين به توانايي نويسنده بستگي دارد، همانگونه كه فيلسوف خوب مقاله خوب ميدهد و فيلسوف ضعيف مقاله نه چدان شايسته، يا به قولي "از كوزه همان برون تراود كه در اوست"
3.بيشك همه ما باور داريم كه يك داستان خوب و پخته چون ما را در دنياي ديگري سير ميدهد و با مغز ما مدتي به راحتي بازي ميكند، تاثير احساسي بسيار زيادي بر ما مينهد به گونهاي كه شايد يك داستان و انديشهاش در ذهن ما نقش ببندد اما در جا اثر ندهد و بلكه بعد از مدتها "حرفش" بر ما روشن شود.داستان به نظر من تاثيرگذاري بيشتري نسبت به بيانات خشك و استدلالي فلسفه دارد.بينديشيد به اينكه چگونه "خشم و هياهو" ما را بي زمان ميكند. يا "طاعون"، فرد را به بالاترين انديشه در خير و شر ميبرد.از اين دست مثالها بسيار است.
4.با همه اينها از يك مساله نميتوان چشم پوشيد و آن هم اين است كه داستانهايي كه يك فلسفه تمام عيار را ارايه دهند بسيار كم است.اين كه از كجا ناشي مي شود، شايد از يكسو نگاههايي است كه به داستان ميشود و تنها آن را مايه تفريح ميدانند.از سوي ديگر اينكه بيان فلسفه در داستان كار هركسي نيست، در آغاز نياز به يك انديشمند موجه دارد و بعد يك نويسنده قهار، كه گويي اين معجون به راحتي به دست نميايد.
پينوشتها:
1.اين مسايلي كه ذكر شد يك نكته بزرگتر را بر ما مينمايد و آن اين است كه آيا داستان بي "حرفي" براي گفتن ميشود يا خير.بحث كهنه ولي بيجواب هنر والا و پست، كه در اين جايگاه به آن نميخواهم بپردازم.
2.اين اولين قسمت از بررسي رمان برادران كارامازوف اثر فيودور داستايوفسكي است كه به ذكر مسايل كلي در آن پرداختم.در آينده به ادامه بحث ميرسم.
هس هس نفسهاش توي راهرو ميپيچيد. مردك از پياش ميدويد. زمين و زمان بر گرد سرش در دوران بود. گويي مجالي براي آه كشيدن نداشت. ضربه خشك باتوم بود كه بيهيچ پريشاني بر كمرش وارد شد. تير كشيد. انگار هزاران سوزن با هم بر تنش فرو رفتند. ولي كوتاه نيامد. آنان را به باد دشنام گرفت. دشنامي سخت و درشت. اما اينبار همسنگران نخنديدند، نگفتند آه او نيز...نه، آنان هم برخاستند با كلمه، با دست، با فرياد و شايد با نفسي گرم در گوشهاي خاموش، او را خواستند. آري پسرك ميدانست كه تنها نبود. ميدانست كه از پي يك فرياد او دهها فرياد بلند ميشوند. "گوپ" دوباره باتوم بود كه بر تنش وارد ميشد. «آه...نميخواهم بعد از من دهها فرياد بلند شود...تنم تاب ندارد...مرا رها كنيد...»
هماني بود كه آنها ميخواستند...او شكست...
دستي بود كه از ناكجا اوج گرفت...جوان را ياري ميكرد...خدايش بود؟ خلقش بود؟ مادرش يا رفيقش؟
صداي نالهها به گوش ميرسيد...نفسي كم نميآمد چون آنجا هوايي نبود...بمان،بمان مقاومت كن، شايد من هم روزي دستت را بگيرم...شايد همين حالا...
«مگه من از رفاقت چي ميخواستم؟! يه زخم...زخمم نزد و رفت.»
خسرو اينو كه گفت تسبيحشو محكم توي دست عرق كردهاش فشار داد و بعد انداخت يه گوشه.مهدي رنگ پريده دم در ايستاده بود،خودش هم دليل بهتشو نميدونست، شايد چون خسرو رو هيچ وقت اينجوري نديده بود.با چشمهايي كه از خشم ميسوخت،صدايي كه دورگه شده بود.مهدي برگشت كه بره، ولي خسرو مانعش شد.
«گوش كن مهدي به اون نامردا بگو اگه يه روزم از اين دنياي گه مونده باشه، خودمم كه كاردكاريشون ميكنم.»
«خسرو...ببين...اين دو مساله اصلا ربطي به هم ندارن،اون خودش رفت به اين بدبختا چه آخه؟»
«مهدي به ولاي علي اگه الآن بيرون نري خونت پاي خودته.»
«باشه،باشه...ولي دنيا ديگه فرق كرده...د بفهم!»
...
آره انگار كه راست ميگفت دنيا ديگه فرق كرده بود. خسرو ميدونست كه اين روزها ديگه واسه اون جاي موندن نيست...تو يه عوالم ديگه بود. دوست نداشت وقتي كه تو خيابون راه ميره چشش به اين آدمهاي رنگارنگ بيفته. آره خسرو دلش گرفته بود،نميخواست بره تو يه قهوهخونه و از لب استكان لبپريده چاي بخوره،نه...ميخواست نفس بكشه،ولي انگار درنميومد...نامردي ديده بود،اما واژه مسخرهاي به نظرش ميرسيد...تكرار گذشته مسخره...
«نه، من حوصله دارم...هي خدا منو كجا انداختي؟»
لرزان گرد اتاق ميچرخيد...
«نفس...دارم كم ميارم»
بلند شد كه بزنه بيرون،اما بيرون فضايي نبود...جز درق درق فلز و سنگ وآدم...سه مخلوق كه خود در فضاي بي فضاي گردشون از پي راهحل براي خويشتن بودند...نه خسرو بيرون نرفت زل زد به ماهي تو تنگ،ولي حتي دم عيد هم نبود.
«مرد قوي از خودش محافظت ميكنه...مرد قويتر از ديگران»
نه انگار واژههارو او مرور نميكرد...مغزش...اين مغز پريشان راه به جايي نميبرد...به هيچكجا
«نفس...انگار نفس هم برنمياد...د لعنتي من اين لباسو كه انيجا ننداخته بودم...مردهشورشو ببرن!»
مهدي ميدويد...
خسرو گفت:«من مطمئنم...در سراسر جانم برف ميباريد...»
ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست،هرچه آغاز ندارد نپذيرد انجام...
روي صندلي كه نشسته بودم انگار نفسم برنميآمد لحظاتي قبل سايه را از نزديك ديدم...اصلا انگار آنجا شب نبود...يكسره صدا بود.
زخمه تار، ضربه دف...نالهوش كمانچه...بازيهاي ريز سهتار...
پيرمرد با موهاي سپيد،پاهاي برهنه...در خلسه...مرا برد به ناكجا...ديشب با لطفي انگار زندگيم را مرور كردم،بي هيچ شوخي...
هر زخمه بر تار جگرم را خراش داد...بيحس ميكرد ناگاه طرب بر ميافروخت...چشمانم بسته بود، سرم به دوران، نفسم به شماره...گويي هيچ نبو دبر گردم
پرنده را بگو...او نيز به ناله آمده بود...ستارهها...آه زخمهاي بر جانم ميخورد...از نفس
واي تارم را بگو...كجاست؟!!
اگر تنهاست عاشق، نيست تنها...كه با معشوق به پنهان يار باشد...
يادش بخير روزي كسي شبي برايم نوشت
: hameye hastiye man ayeye tarikist..ke to ra dar khod tekrarkonan be sahargah e shekoftan ha va rostanahye abadi khahad bord,man dar in aye tp ra ah keshidam..ah...man dar in aye tora be derakht o ab o atash peyvand zadam....

اين روزها انگار، صدا هم نميماند...
نه...اين بيشتر براي مرگ خودمان بود...
يك دوستي داشتيم كه ميگفت، روزي در راهي خرامان ميرفته است،پيرمردي لنگ لنگان با چند پاكت فال حافظ در دست نيز از آن گذر عبور ميكرده.گفته، پدر جان، فالي چند؟! گفت بيا پسر...حافظم از آن تو...
حكايت اين است، دخترك خوانندهاي در سايتش گفته است ايرانيها فلان، ايرانيها فلون! مشتي را هم اينجا برق گرفته است كه چرا خواننده "عرب" مشهور محبوب ما اين گونه حرف زده است؟ ديگري گوشهاي بغض كرده كه آييِي، وطنم! اما من ميگويم بهتر، بهليد بگويد...من افتخار ميكنم خانمي كه كونش را بر انحناي كوكاكولا شابلون ميگيرد-گويي كه درزي ازل گل ايشان را از همان آغاز با شيشه نوشابه كپي پيست كرده است-به وطنم ليچار بگويد.
استادي داشتم كه در جايي ميگفت، رفيقم ازم پرسيد استيون، ايرلند، وطنمان را چگونه ميبيني؟ پاسخ دادم ماده خوك پيري است كه مرا ميبلعد...
بله من عاشق اين هستم كه چنين آدمهايي كه ناچيزند، بسيار ناچيز ميشماريمشان، ليچار بارمان كنند. نشستهام اينجا خانم عجرم،"حافظ من از آن تو"، به هفت جد و آبادم فحش بده، من ميخندم و در دل ميگويم:
يارب مباد كه گدا معتبر شود...
"پوكككك"،"پوكككك"...گوشمو كه تيز ميكنم متوجه صداي توپ، توي كوچه ميشم. با خوشحالي لباساي فوتبالو تنم ميكنم، كفش ميپوشم و ميزنم توي كوچه، "حسام" داره با رسم معمولمون توپو به ديوار ميزنه ميگم چهطوري بچه كوني؟چه خبرا؟...زل ميزنه تو چشام ميگه محسن دييونه و محسن چيني و علي و آرشو گفتم بيان، پايه فوتبال كه هسي؟ شلنگ انداز توپو ازش ميگيرم و ميگم با آپارتمانيا بازي كنيم ديه؟ ميگه، ها ميخوايم پدرشونو در آريم! بچهها كمكم ميان، غلام لق از سر كوچه رد ميشه، داد ميزنم نوكرم به مولا، ميگه آرمان جون چاكرتيم، كجايي با؟ ميخندم و ميگذره...بعد فوتبال ميرم دكون "آق يدا..." ميگم سلام خوبين؟ميگه سلام دايي، نوكرم، پي نوشابه سياهي؟ با خنده ميگم ها...نوشابه رو كه ميزنم رضا دهن گاييده مياد دم مغازه، ميگم بابا داش رضا اين مهراب بالاخره مارو سوار اين موتورش نكرد ها،از گوشه لبش، تنها جايي كه گلوله براش مجراي حرف زدن گذاشته ميگه مخلصيم آق آرمان، الآن سر كوچه است بپري ميگيريش ها...پشت مهراب ميدوم...هوي رييسي واستا بينم، برميگرده ميگه بچه تو كه مارو اسير كردي بپر ترك موتور...
ترك موتور هزارش نشستم...باد توي صورتم ميزنه...علي مرد...غلام لق مرد....مهراب زندونه...من تهرون توي دانشگاهم...
دلم هوس گذشته رو كرده....
و هر آه،سكون فرياد است...
ممد نبودی...
يك نفس بيشتر فاصله نيست بين گلولهای كه كينخواهانه بر تنت مینشيند و مرگ...مرگی كه نقاب خونين بر چهره رخ بر مقابلت میافروزد، آرش وار بايد بود تا مرگ را به زانو درآورد. وای از آن پلی كه منفجر كرديم تا دشمنانمان كه نگاهشان چون روزگار ما تيره بود از آن نگذرند تا بر جانمان و ميهنمان دست نيازند...واه از آن روزی كه پل نوساخت، محمد جهانآرا نام گرفت. مرد كودكيهايم، كه به سادگي به عنوان اسطوره میپذيرفتمش همسان ديگران اما اين روزها او را جور ديگر میبينم، شهدا را حس میکنم از مسلمان تا كمونيست، از زرتشتی تا مسيحی....لعن بر اينان كه آنان را نفهميده دم از "شهيد" بر میزنند...زندگي را كاش بنای شاهدی بود....
حالا از سوم خرداد 61 آن قدر گذشته كه بتوان گفت خيلی....
مرداب اتاقم كدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگهايم می شنيدم.
زندگیام در تاريكی ژرفی میگذشت.
اين تاريكی، طرح وجودم را روشن میكرد.
در باز شد
و او با فانوسش به درون وزيد.
زيبايی رهاشدهای بود
و من ديده به راهش بودم:
رويای بی شكل زندگیام بود.
عطری در چشمم زمزمه كرد.
رگهايم از تپش افتاد.
همه رشتههايی كه مرا به من نشان میداد
در شعله فانوسش سوخت:
زمان در من نمیگذشت.
شور برهنهای بودم.
او فانوسش را به فضا آويخت.
مرا در روشنها میجست.
تار و پود اتاقم را پيمود
و به من ره نيافت.
نسيمی شعله فانوسش را نوشيد.
وزشی میگذشت
و من در طرحی جا میگرفتم،
در تاريكی ژرف اتاقم پيدا میشدم.
پيدا، برای كه؟!
او ديگر نبود.
آيا با روح تاريك اتاق آميخت؟
عطری در گرمی رگهايم جابجا میشد.
حس كردم با هستی گمشدهاش مرا مینگرد
و من چه بيهوده مكان را میكاوم:
آنی گم شده بود.
دو سال........
كارگر:من چيزي نمي خوام جز هزينه زندگيم.
كارفرما:خوب منم به همون اندازه بهت مي دم.
كارگر:ولي اين به سختي كفاف زندگي منو مي ده.
كارفرما:خوب من از كجا بيارم كه بيشتر بهت بدم؟
كارگر:ازاين همه ثروت كه خروار،خروار روي هم جمع كردي.
كارفرما:اگر قرار باشه كه من از اينا ببخشم، ديگه ثروتي نمي مونه كه بخواد رو هم جمع شه.
كارگر:خوب نمونه.
كارفرما:خوب اون موقع منم مي شم مثل شما.
كارگر:خوب مگه ما چمونه؟هممون مي شيم مثل هم.
كارفرما:خوب رفيق اگه قرار بود هممون مثل هم بشيم كه نويسنده به من نمي گفت كارفرما و براي تو نمي نوشت كارگر!مي نوشت آدم،انسان،بشر!!!
نويسنده:نخير اگه قرار بود اينجوري باشه كه منم ميشدم آدم به منم دارن مي گن نويسنده.
يكي از اون بالا:گه به من كه شماها رو آفريدم.
.
.
.
و داستان همچنان ادامه داشت و پولها جمع شد تا خير سرش روز قيامت رسيد...!
والله زمان ما یک مملکتی بود که توش یه سری آدم بیکار نشسته بودند بعد کمی فکر کردند که ببینند چه کار می توانند بکنند، البته بنده شخصا به این قسمت فکر کردن معترضم یعنی شک دارم! آری آقایان نشستند به نگاه کردن، دور و بر خودشان هرچه دیدند خراب کردند کمی بعد دیدند که ای دل غافل دیگه چیزی نمونده که خراب کنیم اما وقتی بیشتر دقت کردند دیدند ای بابا هنوزم چیزهایی هست که بشه...

ایشان فکر کردند!!!
باز هم فکر کردند!!!

به اینجا رسیدند!
اما جای پیشرفت همچنان بود...

پس به این جا رسیدیم که دوستمان به دوستانمان گیر بدهند!!!

بله...دوستمان را در پارچه پیچیدند!

اما یادشان رفته بود...
"آی داد، آی بیداد. مردم اینان حق مرا خوردند، اینان مرا وحشی نشان دادند!"..."وحشی چی هست؟!" سوال جالبی بود که یکی از حضار با فریادی بلند از سخنران پرسید. سخنران کمی مکث کرد و گفت انسانیست که حرف نمی زند. باز پرسیدند یعنی لال ها هم وحشی اند. گفت نخیر همه آن هایی که حرف نمی زنند به جز لال ها. این جا این شبهه پیش آمد که آیا حاضران ساکت هم وحشی هستند؟! حکایتی بود که آقای "ص" به آرامی و با لبخند در گوش راست خانم "ش" بازگو کرد. در چهره در هم و عبوس خانم "َش" اما تغییری پیش نیامد انگار که جهان ایستاده بود و او فارغ از بازی زمان با ساعتی شکسته در میان مردم قدم بر می داشت و پیش خود می گفت این ها چه قدر احمقند، "یانگوم" می بینند و تازه در موردش بحث هم می کنند. حماقت را مگر می شود اندازه گرفت خانم "ش"؟! تنها می توان نظاره اش کرد و وحشی بود. می توان بربر و بود با افتخار مرد و حتی زنده ماند. صدای نفس های آقای "گ" که آرام در گوشه ای از اتاق نشسته بود به گوش می رسید با لذت خاصی چاییش را هورت کشید و نگاه عاقلانه ای به جمع انداخت و گفت من می خواهم آزاد باشم حتی با حماقت من می خواهم نفسم را هر جا که خواستم و در آغوش هرکس که دوست می دارم بکشم. من نمی خواهم مشارکت کنم، دوست دارم مشارکت از پی من بیاید و تمنای حضور مرا داشته باشد. خانم "ش" از ناکجای خویش به درآمد و زمزمه کنان گفت ولی نمی گذاریم، تو را در خانه ات حبس می کنیم و به بندت می کشیم. آنجا هر کاری که خواستی بکن، انتخاب کن، عزل کن، عاشق شو و حتی بمیر. آن حریم از آن تو، بیرون سرد و خموش از آن من. با اکراه از تو می پذیرم رفیق خسته من! "آری همه به جز لال ها و حضاری که ساکتند وحشی هستند."...سخنران این جملات را که گفت دست به لیوان آبی که روبروی او خودنمایی می کرد برد و آن را برداشت دستش را چنان نگاه داشته بود که جراحی در زمان برداشتن غده ای که فکر می کند خیلی کوچک است اما پس از شکافتن عضلات و پوست به آن می رسد و در کمال ناباوری می بیند که بسیار بزرگتر از توهمش بوده است می ایستد. سرفه ای کرد و قصد ادامه داشت که با سوالی دیگر روبرو شد، یعنی زمین ساکت ما هم وحشیست؟ یعنی زن من هنگام گرسنگی وحشیست؟ یعنی الان شما که ساکتید وحشی هستید؟هجوم سوال بود که به سمتش سرازیر شد. سخنران در حالی که کلافه شده بود میکروفون را به دست گرفت و فریاد زد همگی ساکت باشید، از این به بعد هرکس که من گفتم وحشی و خطرناک است، تمامی حیوانات...دیگر نپرسید،تمام شد! آقای "گ" با نگاهی که از گوشه چشمش به سختی راهی برای فرار پیدا کرده بود خانم "ش" را نگریست و گفت می دانی من از تو هم خسته شده ام تو چرا هم چنان جلوی من بی صدا و آرام نشسته ای زن؟! خانم "ص" در حالی که دستی به میان موهایش می کشید ملتمسانه پاسخ داد می توانم! آری جهان به موج افتاده است این را آقای "گ" به عنوان پایان کلامش گفت و سپس در گوشه ای کز کرد و انگار به خواب رفت. خانم "ش" و آقای "ص" با هم صحبت می کردند و من رو به "او" کردم و گفتم گرسنگی این جا نیست،گرسنگی در میان روده و معده ات نیست، گرسنگی این جاست در آغوش قلبت..."بله رسم روزگار چنین است"...دوستم مرد!
توي جيبم خاويارِ ماهي آزاد سيبري است و نصف قرص نان. جايي را ندارم بروم. روي پل آنيچکوف1 ايستادهام، و چسبيدهام به اسبهاي کلوت2. شب تيرهاي از سمت مارسکايا3 پايين ميآيد. نورهاي نارنجي رنگ پيچيده در پارچهي گرتي در طول نِفسکي پروسپکت اين سو و آن سو ميروند. سرپناه لازم دارم. گرسنگي، مثل بچهاي ناشي که سيمهاي ويلون را به صدا دربياورد، به تارهاي وجودم چنگ مياندازد. ذهنم به سوي همهي آن آپارتمانهاي متروکِ بورژوازي پَر ميکشد. قصر آنيچکوف با همهي شکوه و جلالش پيش چشمهايم ميدرخشد. سرپناه من آن جاست!
خيلي راحت ميتوان وارد سرسراي ورودي شد، بيآنکه کسي متوجه شود. قصر خالي است. موشي سر فرصت در يکي از اتاقها مشغول جويدن است. توي کتابخانهي ماريا فيودوروونا، امپراتريس دُواگِر4 هستم. آلماني پيري وسط اتاق ايستاده و توي گوشهايش پنبه ميچپاند. خيال رفتن دارد. شانسم زده! اين آلماني را ميشناسم! يک بار گزارشي را برايش ماشين کردم، مجاني، دربارهي گم شدن گذرنامهاش. اين آلماني مال من است، از نوک کلهي پفکردهاش تا انگشتهاي مهربان پاهايش. به اين نتيجه ميرسيم که من در کتابخانه با لوناچارسکي5 قرار ملاقات دارم، و منتظر او هستم.
تيکتاک آهنگين ساعت، آلماني را از اتاق محو ميکند. تنها هستم. گويهاي کريستال بالاي سرم در نور ابريشمين زردي ميدرخشد. گرماي وصف ناپذيري از لولههاي بخارِ تهويهي مرکزي متصاعد ميشود. نيمکتهاي گود بدن يخزدهام را در لفاف آرامش ميپيچند.
وارسي سريع به نتيجه ميرسد. بالاي بخاري يک پيراشکي سيبزميني پيدا ميکنم، با يک ماهيتابه، و کمي چاي و شکر. و آهان! جنِ بخاري همين الان زبان کوچک کبودرنگش را بيرون آورده است.
آن شب مثل آدميزاد غذا خوردم. ظريفترين دستمال سفرهها را روي ميز چيني کوچکي که لاک الکل باستانياش برق ميزد، پهن کردم. هر لقمهي جيرهي نان سياهم را با جرعهاي چاي شيرين فرو دادم؛ از چاي بخار بلند ميشد و ستارههاي مرجاني روي جدار تراشخوردهي استکان ميرقصيدند. دستهاي مخملي و ورمکردهي کوسنهايي که رويشان نشسته بودم، لمبرهاي استخوانيام را نوازش ميکردند. بيرون پنجرهها، بلورهاي پف کردهي برف روي سنگ گرانيت پترزبورگ مينشست که در يخبندان شديد کدر شده بود.
سيلابهاي درخشانِ نورِ ليموييرنگ از ديوارهاي گرم جاري بود، و بر عطف کتابها ميريخت، که با چشمکي طلايي که تلاًلويي آبيفام داشت پاسخ ميگفتند.
کتابها، با صفحات تذهيب شده و معطر، مرا به سرزمينهاي دوردست دانمارک بردند. آنها را بيشتر از نيمقرن پيش، هنگام عزيمت پرنسس جوان از کشور کوچک و با تقوايش به روسيهي وحشي، به او داده بودند. در صفحات سادهي عنوان، بانوان دربار که پرنسس را بزرگ کردهبودند با او وداع ميکردند، در سه سطر مايل، با جوهر محو، همينطور دوستانش در کپنهاگ، دختران اعضاي حکومت، معلمهاي خصوصياش، اساتيد نسخههاي خطي مدرسهي فرانسوي، و پدرش، پادشاه، و مادرش، ملکه، مادر گريانش. قفسهاي طويلِ کتابهاي کوچک و قطور با حاشيههاي تذهيبکاري سياهشده، انجيلهاي کودکانِ پُر از لکههاي محو جوهر، دعاهاي کوچک ناشيانهاي که براي حضرت مسيح نوشته شده، کتابهاي لامارتن و شِنيه با جلد چرم مراکش که گلهاي خشکشدهي لابهلاي اوراقشان پودر ميشود. صفحات نازک را که از فراموشي جان به در بردهاند ورق ميزنم، و تصويري از کشوري رازآلود، رشتهاي از روزهاي غريب، پيش چشمم جان ميگيرد: ديوارهاي کوتاهِ دور تا دور باغهاي سلطنتي، شبنم نشسته بر چمنهاي کوتاه شده، کانالهاي زمردين رخوتناک، شاه بلندقامت با پازلفيهاي شکلاتي، طنين آرام ناقوس کليساي قصر و، شايد عشق – عشق دختري جوان، نجوايي زودگذر در تالارهاي دلگير. امپراتريس ماريا فيودوروونا طومار زندگي طولاني و تلخش را پيش چشمانم ميگشايد، زني ريزنقش با چهرهاي پنهان زير لايهي ضخيمي از پودر، توطئهگري تمامعيار با اشتهايي سيري ناپذير براي قدرت، زني خشن در ميان پيادهنظام پريابراژنسکي6، مادري سنگدل و لي دلسوز که زني آلماني7 اورا از ميدان به در ميکند.
آن شب خيلي دير وقت بود که خودم را از اين وقايع نامهي غمبار و رقتانگيز جدا کردم، از اين اشباح و جمجمههاي غرق در خونشان. گويهاي کريستال در پس لايههاي خاک هنوز با آرامش بالاي سرم، در زمينهي سقف پر زرق و برقِ قهوهاي رنگ، پرتوافشاني ميکردند. کنار کفشهاي پارهپورهام، جويبارهاي سربي روي فرش آبي رنگ بلور شده بودند. خسته و هلاک از افکارم و آن گرماي خاموش به خواب رفتم.
نيمههاي شب، روي کفپوشهاي چوبي سرسراها، که درخشش بيجاني داشتند، به سوي در خروجي رفتم. اتاق کار آکساندر سوم مکعبي بود با سقف بلند و پنجرههاي تختهکوب رو به نِفسکي پروسپکت. اتاقهاي ميخائيل آلکساندروويچ8 اقامتگاه روشن و دلباز صاحبمنصبي فرهيخته بود که کارش را دوست داشت. ديوارها را کاغذديواري روشني با نقشهاي صورتي پوشانده بود. مجسمههاي تزئيني کوچک چيني را، از آن مجسمههاي ساده و زيادي چاقِ قرن هفدهم، روي پيشبخاريهاي کوتاه چيده بودند.
به ستوني تکيه دادم، مدت زيادي منتظر ماندم تا آخرين خدمتکار قصر به خواب برود. آروارهي چروکيدهاش، که عمري از روي عادت دو تيغهي اصلاح شده بود، پايين افتاد، فانوس پرتوطلايي بيرمقي بر روي پيشاني بلندِ آرميدهاش ميپاشيد.
ساعت يک صبح، در خيابان بودم. ِنفسکي پروسپکت مرا در زهدان بيخوابش پذيرا شد. به ايستگاه نيکلايفسکي9 رفتم که بخوابم. بگذاريد آنها که از اين شهر گريختهاند بدانند هنوز هم در پترزبورگ جايي هست که شاعري بيخانمان بتواند شب را آنجا به صبح برساند.
ايساک بابل
1- Anichkov
2- Klodt
3- Morskaya
4- Dowager Empress Maria Fyodorovna (1928-1847)،امپراتريس ماريا فيودوروونا (پرنسس داگمارِ دانمارک)، همسر تزار آلکساندر سوم.
5- Anatoly Lunacharsky(1933-1875)، منتقد و نمايشنامهنويس مارکسيست. او نخستين کميسر آموزش و پرورش اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي بود.
6- Preobrazhensky Grenadiers
7- عروس امپراتريس ماريا فيودوروونا، امپراتريس آلکساندرا (1918-1872)، همسر تزار نيکلاي دوم.
8- Grand Duke Mikhail Alexandrovich (1918 -1878)، برادر تزار نيکلاي دوم.
9- .Nikolayevsky
داد ميزنم بازم مثل دفعههاي قبل و ميدونم كه تو هم لذت طنين فرياد در تاريكخانه شنوايي خودت رو دوست داري،پس بازم داد ميزنم!ميدونم كه عاشق آب آناناس سن ايچي ولي اين چيزها توي اين دنيا گير نمياد.اينجا برزخه...ميدونستي؟!و من كيم؟سوال خوبيه ميتوني خالق صدام كني عزيز دلم،بنده ناتوان بيچيز احمق و خرفت من كه هنوز يك دريچه از دريچههاي علم من رو هم نتونستي به روي خودت باز كني،اين پل رو ميبيني اسمش پل صراطه،اگه از روي اين پل رد شي ميرسي به بهشت.خوب حالا ميخوام كارنامتو بدم دستت،حاضري مخلوق له شده من؟!چرا با تته پته ميگي بله،محكم بگو،مگر من به تو لطف نكردم و مادرتو بهت ندادم كه بهت شير بده؟!مگه من آسمانها و زمين رو براي توي بيشعور نيافريدم كه شكرگذاري منو بكني؟پس مادرت به عزات بشينه بلندتر حرف بزن!خوب ببينم تو نماز خوندي؟!...چي؟!نخوندي!پس به چه دردي ميخوري اگر شكر نكردي؟!روزه گرفتي؟!...بازم خير،پس من توي بي مقدارو براي چي آفريدم؟!خسته شدم...
زن شمشير بركشيد!
يك روز بود كه با روزهاي ديگر تفاوتي بر نميانگيخت. مردم همه از سمتي به سويي در حركت بودند. پياده روها پر از آدمهاي شتابزدهاي كه دانههاي عرق بر صورتشان خودنمايي ميكرد، به جلو ميرفت. بر خلاف هميشه اين انسانها نبودند كه حركت ميكردند. راه بود كه طي طريق ميكرد. خرامان از ميان مردم به سوي مقصد نامعلوم خويش ميرفت. آرام و گاهي تند. خانم "ش" هم در ميان اين راه رفتن و ايستادن آن روز بود. قدم بر ميداشت اما نه به جلو. پشت به پشت همه راه ميرفت و از سمتي ديگر ميدويد. زماني كه مينشست، ميايستاد! در مسيرش به كوچهاي رسيد، يك كوچه خاموش و آرام. برخلاف مسيرهاي ديگر زندگيش كه همواره صداها و تصويرها از ميانشان ميگذشت، اين كوچه ساكت بود. تيره بود، گويي از تاريكي خلق شده بود براي تاريكي. او هم به آن خلوتي احترام گذاشت، آرام در كوچه قدم بگذاشت، انتهاي كوچه ناپيدا بود، پرندهاي حتي صدا نميداد. صداي انسانها كه هرروزه در ديوارها غرق ميشد، به آب سپرده ميشد. آبي كه از دهانه لولههاي درون خانهها به ليوانهايي ميريخت كه دهانهاي هراسان و تشنهشان را بر درز شير دوختهبودند، به اين اميد كه عطش ديگري را برآورده كنند، دريغا كه هيچ كس آبي براي نوشيدن آنان بر جاي نميگذارد. خانم "ش"، همچنان ميرفت. من اصراري بر نام ندارم ميتوانيد مرا راوي صدا بزنيد، اگر دلتان خواست نامي ديگر بر من بگذاريد حتي اگر دوست داريد مرا "مرد" صدا كنيد، مرا با پل نيومن اشتباه بگيريد! من خانم "ش" را هر چه بخواهم صدا ميكنم چون وجودش براي خودش و خداي خودش مهم است، نه براي من و نه حتي براي شما! خانم "ش" صداي پايي، پشت سرش شنيد. صدا آرام بود، به محيط ميآمد. "فردي" كه پشت سرش بود كلاه سياهي بر سر گذاشته بود، كت و شلوار مخمل برازندهاي به تن كرده بود. انگار كه خياط برازندهاي اندازه تنش را براي پوشش دوخته بود. پوششي كه نه براي پوشانيدن بلكه براي پنهان كردن شهوت نا پيدايي بود كه از چشمان "فرد" سرازير ميشد، راه ديگري هم نداشت، به مانند مورچهاي كه تمناي صعود از ديوار آغشته به روغني را دارد و تنها گريز از اين زندان را مرگ خويش و حصار شيشهايش ميداند. صداي نفسهاي "فرد" به گوش هر جنبندهاي ميرسيد. اكنون ديگر شانه به شانهي خانم "ش"بود. به مانند عاشقاني كه در روزهاي باراني دست در دست يكديگر از خيابانهاي تر ميگذرند. اما ميان اين دو عشقي نبود، احساسي نبود جز حس مغلوبه ترس. اما اين كه ترس بينشان مشترك بود يا نه بر داناي كل پوشيده است. حس آيا متعلق به خانم "ش" بود يا به آن "فرد"؟! "فرد" دستش را دراز كرد به سوي خانم "ش" شايد به قولي به سمت هستي او. به جانش نگاهي نكرد، يكراست به سوي تمام وجودي كه خانم "ش" براي خويش ذخيره كرده بود، ذخيره نه براي استفاده در دمي ديگر بلكه براي تن خويش. گويي فكرش براي تنش و تنش به قصد فكرش زندگي ميكرد. يك رابطه ساده اما برابر. آن لحظه خانم "ش" به دنيا فكر ميكرد به دنيايي كه مقدر شده بود در آن روزگار به سر برد، چه خوب چه بد. "فرد" از او چيزي را ميخواست كه از چشمانش تراوش ميكرد، يك ميل براي بقا اما اين چيزي نبود كه خانم "ش" به او بدهد. شايد دلش ميخواست اما نبايد! كوچه ديگر ساكت و آرام نبود، همپاي قلب او ميزد، چيزي انگار از ذهن شهر شره كرد و به وجود كوچه ريخت. دوست داشتن مرده در نيزارهاي جنوب را تنفس ميكرد، عشق به خاك به خود به تن! اما "فرد" آنها را براي خودش ميخواست.آري او راهي نداشت...
زن شمشير بركشيد!
لنگيدن پاي مرد از خستگي بود نه به خاطر زخمي كه توي مبارزه برداشته بود.مبارزهاي سخت با يك شمشيرزن جوان كه اسمش را كسي نميدانست يعني به نظر چندان مهم نميآمد، جوبي كه از آن قصد پريدن داريم نامش به چه كار ميآيد؟ دانههاي عرق بر روي پيشانيش نقش بسته بود. به سرعت ليواني بالا انداخت وبلند شد، قدش از همه بلندتر بود. مردم ده مدتها بود كه وي را ميديدند، همه استاد صدايش ميزدند، اما اين كه واقعا استاد بود يا نه از مبارزاتش پيدا بود. تنها شغلي كه پيرمرد داشت (البته زماني جوان بود)، مبارزه با كساني بود كه از جاهاي دور به نزدش ميآمدند. چند مرد و زن را كشته بود از شمارش خارج بود. شمشير سياه رنگش را همواره به دست چپ ميگرفت اما كسي نميدانست كه آيا آن را با دست راست ميكشد يا چپ. زمين و خانهاي نداشت. كسي هم نميدانست شبها را كجا به صبح ميرساند. پاي راستش كمي ميلنگيد، براي فهميدنش البته نياز بود كه كمي دقيق شوي و حركاتش را پيوسته در نظر بگيري. عينك نداشت ولي همگان تصديق ميكردند كه چشمش ضعيف است. هر روزصبح زود در ميدان ده از چاه آب مينوشيد و بعد غيبش ميزد. كسي از گذشتهاش خبر نداشت و خوب آينده هم كه جاي خود دارد. روزگار بر همين منوال ميگذشت تا روزي سپيده دم همه بيدار شدند و به كار خويش مشغول. اما گويي تمام ده احساس ميكرد كه در شريانش چيزي نميزند. آري پيرمرد امروز صبح به نوشگاه نيامده بود. اهالي كمي نگران شدند هرچند كه مرگ پيرمرد به خاطر سن و سالش دور از ذهن نبود. هر كس خيالش را به سويي سوق ميداد، ولي خالي از نتيجه گويي به سان صياد پيري كه خسته به اعماق جنگل برميگردد، پيرمرد در تاريكي شب محو گرديده است. باد سرد پاييزي، ريزش پي در پي برگها و نوشيدنهاي پياپي مردم...همه چيز خوب بود. اين بار شمشير زن قوي هيكلي در ميدان شهر عربده ميكشيد و پيرمرد را به مبارزه ميطلبيد. همه تعجب كردند، پيرمرد شمشير زن از يادشان رفته بود. اين مردمان چه سريع او را از ذهن خويش پاك كردند. انگار كه از ازل حضور نداشته است. زني به سراغ شمشيرزن قوي هيكل رفت و گفت پيرمرد نيست. اما مردك در ميان هياهوي صداي خويش وي را نميديد يا نميخواست ببيند. چند ساعتي به همان حال ماند و شمشيرش را تاب داد و دست آخر كه از حريفش خبري نشد، بي حوصله آنجا را ترك گفت. مردمان از اين سو به آن سو مي رفتند. زني شام درست ميكرد تا در كنار مردش به عيش بنشينند. ديگري كودكش را با افسانهاي در خواب ميكرد. آن يكي گوشهاي مست كرد. پيرمردي را اما نديدند. شايد تا سالها بعد. آن زماني كه زمين تن خويش را به گرمي گلوله توپها ميداد هم كسي او را نديد. ولي من كه كودك چند سالهاي بيش نبودم به جانم قسم ميخورم كه آن شب پير مردي را ديدم كه مرد قوي هيكلي را به خون نشاند!
اين كه بهترين نويسندهای كه تا به حال آثارش را خواندهام كيست، سواليست تا حدودی عجيب و به غايت سخت! زماني بهترين نويسندهام مارك تواين بود_هنوز هم اعتقاد دارم نويسنده بزرگيست و كيست كه در آن شك ورزد_اما بعدها اين جايگاه را از آن سارتر ديدم هرچند كه همان موقع هم به ضعفهای نويسندگيش تا حدودي آگاه بودم. "كسي به سرهنگ نامه نمينويسد"، ذهنم را به طرز عجيبي متوجه ماركز كرد.بعد فالكنر، جويس، و ... كه نام برخيشان به يادم نميآيد. اما اكنون با دورنماي بلندي بر اين عقيدهام كه اين جايگاه را براي هميشه به "گراهام گرين" خواهم بخشيد!
گراهام گرين در دوم اكتبر 1904 به دنيا آمد. او چهارمين فرزند از شش فرزندي بودكه «چارلز هنري» و «ماريون» گرين داشتند. پدر وي چارلز هنري گرين رئيس مدرسه «برك همستند» بود. در مدرسه پدرش و سپس در آكسفورد تحصيل كرد. وي نوشتن را از مجلات دانشآموزي آغاز كرد. اولين مجموعة شعر وي به نام «آوريل سرايي» در سال آخر حضورش در آكسفورد به چاپ رسيد پس از فارغالتحصيل شدن مدتي را در روزنامه ناتينگهام كار كرد. سپس به عنوان معاون و سردبير روزنامه تايمز لندن مشغول به كار شد. . اولين رمان وي كه در سال 1929 انتشار يافت «مرد وسط» نام داشت. به خاطر انعقاد قرارداد مناسب براي 3 رمان بعدي خود از روزنامه تايمز بيرون آمد و وقت بيشتري را براي نگارش داستانهايش صرف كرد. دو كتاب بعدي وي «نام عمليات» و «شايعه در شب» چندان خوب از آب در نيامد. در سال 1931 به «كاتس وردز» مهاجرت كرد و در آنجا كتاب ترن استانبول را نوشت كه او را به عنوان چهرة شاخص ادبي معروف كرد و موفقيت مالي خوبي داشت.
در همين زمان شروع به نوشتن مقاله انتقادي از فيلمهاي آن روزگار در روزنامه تايمز كرد و به يكي از بهترين منتقدين سينمايي شناخته شد. كتابهاي «انگلستان مرا ساخت» و «اسلحهاي براي فروش» را در طول سالهاي 1936 و 1937 به رشته تحرير در آورد. سپس در 1938 به مكزيك سفر كرد. نتيجه اين سفر 2 كتاب به نامهاي «جادههاي بيقانون» در سال 1939 و «قدرت و جلال» بود كه از بهترين كتابهاي وي به شمار ميرود. گرين با شروع جنگ جهاني دوم در وزارت اطلاعات انگليس مشغول به كار شد. پس از آن به عنوان داوطلب در جوخه پدافند هوايي خدمت كرد. داستانهاي چهارگانه خود را در همين زمان نوشت و اين كتابها پس از جنگ به چاپ رسيدند. رمان «مأمور سري» در سال 1939 به چاپ رسيد. در سال 1944 خدمت در نظام را كنار گذاشت. پس از جنگ براي نگارش رمان «مرد سوم» كه داستاني است ماهرانه از قاچاق مواد مخدر، با «كارول ريد» همكاري كرد. فيلم آن توانست در سال 1949 جايزه اول جشنواره كن را از آن خود كند. گرين در سال 1950 براي دريافت بهترين فيلم نامه به خاطر كتاب «بت شكسته» نامزد شد. گراهام گرين در سال 1991 در سن 87 سالگي در منزلش در منطقه «ويوي» كشور سوئيس بدورود حيات گفت.
گاهي ميتوان گفت نويسندههايي وجود دارند كه آثارشان به ظاهر بينهايت سادهاند اما داراي چنان پيچيدگيهاي ساختاري و فلسفي هستند كه گاه آدمي را تنها در حيرت باقي ميگذارند.گرين بيشك از اين دسته نويسندگان است.براي بررسي سبك و آثار گرين راهي بهتر از مطالعه آثار وي وجود ندارد. با اين حال من اين جا سياههاي براي ستايش نويسندهاي كه هماره دوستش داشتم و خواهم داشت براي اداي ديني پنهان به وي در نهادم ميآورم.
نگارش گرين بياندازه ساده است.تا آنجا كه شما احساس ميكنيد در كل اين اثر، پيچيدگي ادبي خاصي وجود ندارد.اين در واقع هنر گرين است كه متن ساده اما پختهاي را به خواننده خويش تحويل ميدهد.متني كه كه در ويترينش جملات عادي وجود دارند اما در نهانش به راحتي ميتوان ملغمهاي از تفكرات وي را ديد كه به طور مداوم با جملات زيبايي آراسته شدهاند.جملاتي كه حتي گاه ميتوان به آنها صفت خيال انگيز و شعاري بودن را داد.
«آلونك در ميان گونيهاي زغال كاميونهاي متروك، جايي كه اگر علف كوچكي جوانه بزند، در ميان زغالسنگها از بين ميرود»
گرين در نثر خود از اين دست جملات زياد دارد، گونهاي كلام آرايي رمان. يكي ديگر از نكات قابل تامل نوسيندگي وي بازي با كلمات است. در تمام آثارش به نحو حساب شدهاي نامها و فاميلهاي اشخاص را تعيين ميكند و در ميانه داستان به زيبايي از ويژگي نام آنها در توضيح شخصيتشان سود ميبرد.اما بازي وي با كلمات به اينجا محدود نميشود:
«-ميتوانيد تحقيق كنيد كه اصل اتهامش چيست.درست است؟!
-اتهام؟
-اتهام!
-آه!اتهام.
-دقيقا هماين طور است، اتهام.
-حتما نبايد اتهامي در كار باشد.»
در اين يك پاراگراف كوچك كه از كتاب "مقلدها" بر گرفته شده است، به زيبايي نوع حكومت ديكتاتوري موجود در "هايي تي" را با ابزار قلم توصيف ميكند.
اين گونه توصيفات از ويژگيهاي نثر گراهام گرين محسوب ميشوند. ميتوان گفت وي در توصيف ظاهر شخصيتهاي داستانش نيز روش خاصي دارد، عموما هيچگونه جزئيات ظاهري جز چند سرنخ كوچك در اختيار خواننده قرار نميگيرد.اما در روايت داستان چنان قدرتمند ظاهر ميشود كه خواننده بيشك با مراجعه كوچكي به تخيلش ميتواند ظاهر شخص را همانگونه كه گرين ميخواهد، براي خويش مجسم كند.ويژگي نابي از ادبيات، كه كم كم گم ميشود.توصيفات وي چنان موجز و زيباست كه ماركز دربارهاش ميگويد:« گرين كسي است كه ميتواند سراسر يك منطقه گرمسيري را در بوي يك "درخت گويا" خلاصه كند.» با ظهور رمان نو و جايگيري توصيف به عنوان يك ركن اصلي داستان ما با توصيفات بيهمتايي مواجه گشتيم، اما هيچيك هرگز پختگي توصيفات گرين را ندارند.
گرين يك ژورناليست بود، آن هم يك ژورناليست قهار.اين يعني داشتن توانايي به گزين كردن و استفاده مناسب جملات در جايگاه خويش.اين موضوعي بود كه تاثيرش را بر نوشتهها و عملا جهتگيري ادبي وي، نميتوان ناديده گرفت.در آثار گرين همانطور كه خودش هم در مقالههايش بيان ميكند ميتوان ردپاي ، ديكنز، چخوف و مخصوصاً هنري جيمز را ديد.اما اين مانع آن نميشود كه وي نويسندهاي باشد كه ماركز بيشترين تاثيرش را _بنا به بيان شخص ماركز در كتاب "زندهام كه روايت كنم"_ از او گرفته باشد.
گرين نويسندهاي است با جهتگيري سياسي و اين را ميتوان در تمام آثارش ديد.وي به وضوح نويسندهاي ضد استعماري و ضد امپرياليستي است.گرين، زماني نيز در حزب كمونيست حضور داشت، هر چند كه خيلي زود از آنان جدا شد اما احترام به اين تفكر را در كتابهاي "مردي كه ميشناختم" و "مقلدها" و همچنين در ديگر آثارش چون "اسلحهاي براي فروش" ذكر ميكند. اما تاكيد وي بر آن است كه كمونيزم از ماركسيسم جداست. وي ماركسيسم را ايده اقتصادي جدا ميداند، همانطور كه كاتوليزم را از كاتوليكها جدا ميداند.
وي توجهات انساني و سياسي خود را در كتاب "مقلدها" به اوج ميرساند.كتابي كه آن را بر ديكتاتوري سياه "هايي تي" بنيان مينهد و زماني كه دنيا در خواب فراموشي به سر ميبرد، با اين اثر مسايل اين كشور مهجور را بر جهانيان روشن ميسازد.كاري كه بعدها ماركز در كتاب "پاييز پدر سالار" انجام داد.
عدهاي گرين را "پليسي نويس" ميدانند. هرچند كه جدا كردن اين ژانر از كل ادبيات چندان معقول به نظر نميرسد اما عدهاي بر وجود آن اصرار ميورزند. شايد به اين دليل كه در اين زمينه، رمانهاي بي ارزش بسياري_از لح