تبليغاتX
ارنستو، اسطوره‌ی عصيان
 
باید نوشت...
 

و ما چه سخت و سهمگين،

                              با خستگي در سرانگشتانمان

                                                                به دو سالگي رسيديم،بي نوايي...

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
هواي برگشتنم بود، اگه بال و پري داشتم...
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                     تو بخوان نغمه ناخوانده من،

                                                                   ارغوان، شاخه همخون جدا مانده من!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
 

کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر

 Student committe of

human rights reporters

 

 

شب شعر پاسداشت مقاومت احمد باطبی و سایر زندانیان سیاسی عصر امروز با حضور پدر احمد باطبی ، فعالان سیاسی ، دانشجویی ، روشنفکران و اعضای کانون نویسندگان ایران در محل سازمان دانش آموختگان ایران (ادوار تحکیم وحدت) برگزار گردید.

متن زیر گزارشی است که از سوی "کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر" در مراسم خوانده شد .

احمد باطبی در سال 1378 و در پی وقایع کوی دانشگاه تهران به دلیل بلند نمودن یک پیراهن خونین بازداشت شد و مدت 17 ماه را در بازداشتگاههایی مانند توحید، 325 سپاه و 209 زندان اوین در سلول انفرادی به سر برد و سپس به اتهام اقدام علیه امنیت ملی به اعدام محکوم شد. حکمی که با دو درجه عفو از سوی رهبری به 15 سال زندان کاهش یافت. وی تاکنون قریب به 8 سال از مدت محکومیت خود را پشت سر گذاشته است.

در طی این مدت حقوق شهروندی و قانونی وی به تعدد نادیده گرفته شده است که از جمله این موارد میتوان به نکات زیر اشاره کرد:

احمد باطبی از زمان بازداشت به دفعات مورد شکنجه جسمی و روحی قرار گرفته است. در نامه ی وی خطاب به رئیس قوه قضائیه که در اسفند 79 در روزنامه های ایران به چاپ رسید او اشاره کرده که "مامورین دستهای او را به لوله های آب ساختمان بسته و با چکمه های نظامی سر و ناحیه شکم وی را زیر ضرب گرفته اند و سرش را در فاضلاب پر از مدفوعی فرو برده و تا زمانی که قادر به حبس نفس خود بوده در آن حالت نگاه داشته اند." در حالی که به موجب ماده 5 اعلامیه جهانی حقوق بشر، بند 3 ماده 14 میثاق بین المللی حقوق مدنی- سیاسی، کنوانسیون بین المللی منع شکنجه و اصل 38 قانون اساسی ایران، " هر گونه شکنجه برای گرفتن اعتراف از متهم ممنوع است"

 

عدم برخورداری از حق محاکمه عادلانه:

بند 3 ماده 14 میثاق بین المللی حقوق مدنی- سیاسی و اصل 35 قانون اساسی تصریح میکنند که "درهمه دادگاهها، طرفین محق اند برای خود وکیل انتخاب نمایند" و بر طبق بند 1 ماده 11 میثاق،" هر کس حق دارد به دادخواهی او منصفانه و علنی در یک دادگاه صالح، مستقل و بی طرف طبق قانون رسیدگی شود."

همچنین اصل 168 قانون اساسی مقرر میدارد که "رسیدگی به جرائم سیاسی و مطبوعاتی علنی و با حضور هیات منصفه صورت میگیرد." در حالی که احمد باطبی در محاکمه اولیه از کلیه موارد فوق محروم بوده و دادگاه مربوطه به هیچ عنوان تناسب جرم و مجازات را در صدور رأی در نظر نگرفته است.

 

باطبی در تاریخ 7 مرداد ماه امسال در حالی که در مرخصی به سر میبرد، با اتهام " زندانی فراری" توسط وزارت اطلاعات دستگیر و مجددا به بند 209 زندان اوین منتقل شد و بیش از 4 ماه را در سلول انفرادی به سر برد که در طی این مدت تحت بازجویی مداوم و فشار فزاینده روحی قرار گرفت. در حالی که این سوال مطرح میشود، در صورتی که اتهام وی منحصر به فرار از زندان بوده و قصدی برای  پرونده سازی مجدد علیه وی نبوده، علت اینکه پس از 8 سال مجددا مورد بازجویی قرار گرفته و در بازداشت موقت نگهداری شده، چه بوده است؟

علاوه بر این، عدم عودت دو وثیقه 120 و 300 میلیون تومانی که برای مرخصی وی گرو گذاشته شده، از سوی دادگاه انقلاب مشخص نیست.

برمبنای گزارشی که در تاریخ 15 مرداد ماه امسال، 9 روز پس از دستگیری و اعتصاب غذای همزمان باطبی، از سوی دکتر حسام فیروزی پزشک معالج او منتشر شد:

به دلیل بیرون زدگی دیسکهای کمر که در اثر ضربه از سوی مامورین ایجاد گردیده، نیاز به فیزیوتراپی دائم، دارودرمانی و بررسی بیشتر جهت انجام عمل جراحی وجود دارد و در صورت عدم درمان منجر به فلج کامل اندام تحتانی میگردد.

 بالا بودن میزان کلسترول، اسید اوریک، و تری گلیسیرید، در صورت عدم درمان باعث تأثیرات غیر قابل برگشت بر روی کبد، کلیه و قلب میگردد.

به دلیل مشکلات عصبی و سوء تغذیه دچار مشکلات گوارشی از جمله زخم اثنی عشر و زخم معده گردیده است. وی در زندان چندین مرتبه به عفونت ادراری و کلیوی دچار شده و به دلیل عدم رسیدگی و درمان مناسب، این بیماریها مزمن شده است.

بر طبق نظریه پزشکی موجود در پرونده، احمد باطبی به دلیل افسردگی تحمل حبس ممتد بدون مرخصی را ندارد. وی در هفته ی گذشته به دلیل حمله عصبی و تشنج در پی فشاهای روحی وارده به بیمارستان شهدای تجریش انتقال یافت اما بدون به انجام رسیدن معالجات، مجددا به زندان اوین بازگردانده شد.

گزارش پزشک معالج دال بر این است که یکی از نیم کره های مغز وی ملتهب و متورم شده و علائمی از افسردگی نیز در او دیده میشود.

با توجه به وضعیت جسمی احمد باطبی مطابق اصل 291 قانون دادرسی جنایی ایران، میبایستی دادگاه دستور دسترسی زندانی به معالجات پزشکی خارج از زندان را صادر کند.

کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر، نگرانی فزاینده خود را نسبت به شرایط بحرانی و نابسامان احمد باطبی اعلام میکند و خواهان توجه جدی و هر چه بیشتر، نسبت به وضعیت این دانشجوی زندانی میباشد.

 

ای که دستت میرسد، کاری بکن                                     پیش از آن کز تو ناید هیچ کار

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر گزارش داد:

بر  اساس گزارشات رسیده از شهر زنجان اسامی سایر افراد بازداشت شده به شرح زیر است:

۱. داوود نعمتی

۲. یوسف محمدی

۳. محسن رفیعی

۴. تلناز نعمتی

اسامی سایر بازداشت‌شدگان به نقل از اطلاعیه قبلی:

۵. سعید متین پور

۶. علیرضا متین پور

۷. حسین رحمتی

۸. علی رحمتی

۹. ناصررحمتی

۱۰. مرتضی مرادی

۱۱. امیر نصیری

۱۲. محمد محمدی

۱۳.  آیدین برادران مقدم

۱۴. کریم جلیلی

۱۵. رحمت الله بیات تبار

۱۶. ایرج محمدی

۱۷. محمد مهاجری

۱۸. جلیل غنی لو

این افراد به همراه ۱۴ نفر دیگر در پی تجمعی که امروز ۲ اسفند مصادف با ۲۱فوریه (روز جهانی زبان مادری) در شهرهای زنجان، ارومیه، تبریز و اردبیل برگزار شد، به وسیله نیروهای امنیتی بازداشت و به زندان زنجان منتقل شده‌اند.

قابل ذکر است که کلیه افراد بازداشت شده به شدت مورد ضرب وشتم، توهین و فحاشی قرار گرفته‌اند و بر اساس تمامی گزارشات ضرب و شتم افراد بازداشت شده در زندان نیز ادامه داشته است.

در مراغه ، نقده، قم و اردبیل هم درگیری‌های بسیار بین برگزارکنندگان مراسم روز جهانی زبان مادری و نیروهای امنیتی رخ داده که از آن میان می‌توان به بازداشت حسن اسدی در اردبیل اشاره کرد.
 
اخبار تکمیلی متعاقباْ ارسال خواهد شد.
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد


احمد عزیز


گرچه مسلخ را قناریان عاشق سکنی شده است ، گرچه پنجره ها رو به تهی باز می شوند و درختان را شور بهار مرده ، گرچه صدای پای هیچ سوار عاشقی خواب جاده رابر نمی آشوبد و ثانیه ها را رمق زنده ماندن نیست ، گرچه شکوه دلاوری مرده ،بغض حنجره هایمان را میهمان اند و سودای هیچ شرری در شریان های خشکیده بودنمان نیست ، آسمان هر شب قصه ابابیل می بارد و سوز طوفان نوح استخوان سوز شده ، گرچه یاران را صلای هیچ فریادی نیست که طاعون به جان شهرمان افتاده که دریوزگان را سروری داده اند و سیاهه فساد جای قرص خورشید را گرفته اما بهار می آید .پشت تاریک ترین دریچه شهر ، خورشید تو را می خواند که هیچ میله زندانی به قد قامت خورشید نخواهد رسید که شب اگر تمام دریچه های زیستن را مسدود کرده انتظار نور در ید بیضای تو ، طلوع را نوید می دهد
هر انسان را از بودن سهمی است و سهم هر انسان اشاره ای است . تو که چون نمادی بر تارک فعل آزادی می درخشی سهمی بزرگ از اشاره مان هستی
باز می گردی می دانیم که با هم به هلهله می نشینیم آزادی را در کوچه های شهر که دیگر هیچ مدرسه ای به زندان تن نمی دهد و هیچ کوچه ای بن بست نخواهد بود. می آیی و همراه تو هی هی و هی هایمان دل تمامی لاله های باران خورده را می شکند و آنگاه بغض رهای فروخورده شلاقشان را بر گرده استبداد می نشاند که عمر این دروغ وضع قتال صفت رو به پایانی است . برای تو تا رهایی می رویم چرا که آزادی بدون تو ترجمان برده گی است . می دانیم می آیی

برقرار باش که قرارمان از پایداری توست


اندکی صبر
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

آهاي مرگ ، دمي كه نقاب دهشتناكت را بر كشي، بس دلپذيري مرگ...بسي دلپذير

 

قدمم از قدم نمي‌رود، انگار همه دهان باز كرده‌اند مرا مي‌نگرند...

بس دلپذيري مرگ...

 

هوا، مي‌گويند سرد است، تنم اما كرخت، در نمي‌يابد گذر كسل كننده اطرافش را، بس دلپذيري مرگ...

 

 

نواي موسيقي در جانم، به كدامين سو مي‌خواندم، بس دلپذيري مرگ...

 

تنها، ميان مردمان، جماعت ديگر دل بريده‌ام از آن، بس دلپذيري مرگ...

 

بسي دلپذير آن دم كه نقاب بر مي‌كشي...

به آغوشت مي‌شتابم...تنها....

بس دلپذيري مرگ...!

 

پ.ن:

 

حسین : .. با مسعود وایسادن جلوی هم ٬ مسعود می گه مطمئنی ٬ می گه آره ٬ رگ گردنشو می گیره و می شماره .. بیهوش می شه ٬ می ترسیم ٬ فرهاد می زنه تو صورتش ٬ حشی ٬ حشمت ! یه هو بیدار می شه ٬ حالش عجیبه ٬ گریه می کنه ٬ بلند بلند ٬ می پرسیم چی دیده .. بابام نبود ٬ خواهرم گریه می کرد ٬ همه گریه می کردن ...

 

هومن:

«دسته‌ي ِ کاغذ بر ميز در نخستين نگاه ِ آفتاب. کتابي مبهم و سيگاري خاکسترشده کنار
ِ فنجان ِ چاي ِ از يادرفته. بحثي ممنوع در ذهن.»

این را پای یکی از نوشته هایم نوشته بود. دوستش داشتم.

وقتی باورم می شود، بغضم را فرو می دهم، سرد و تلخ است. آرام گریه می کنم... امیدوارم آرام شده باشی رفیق...

آرمان :

مثل زهری که چکیده از شب ظظلمانی شهر مثل اندوه تو مثل گل سرخ که به دست طوفان پرپر شد

تلخ ماندم ، تلخ


مثل عصری غمگین که تو را بر حاشیه اش پیدا کردم و زمین را توپ گردان پرت کردم به دل ظلمت


تلخ ماندم ، تلخ


دیوار از پنجره سر بیرون کرد از دهانش بوی خون می آمد

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

اين جا شهر مزخرفيه چون من دوست دارم كه مزخرف باشه و فكر نكنم تو بتوني نظرمو عوض كني،همون طور كه دخترايي كه محكم در آغوش دانشجويان حقوق و فلسفه فشرده مي‌شن نميتونن از پسش بر بيان!اولين بار اونو توي خيالم ديدم و اسمشو گذاشتم بانوي سرخ چون تنها لب قرمز رنگش از ميون تصوير مبهم پيدا بود ولي حالا مي‌دونم كه اسمش چيه و مي‌دونم كه مرده نه زن ولي نمي‌خوام هويتشو براتون فاش كنم چون همون‌طور كه خودش ميگه:"آدما بايد منو درك كنند نه من بهشون درك بشم."بانوي سرخ اما منو آرمان صدا مي‌كنه براي اين كه اسمم براش تداعي كننده عشق قديميشه،آرزو،مي‌گه كه دختر خوبي بود ولي حيف كه زود با هم آشنا شده‌بودند.بعضي وقتها توي كافه روبه‌روي من مي‌شينه و سيگار دود مي‌كنه،عادت به دانهيل داره.به منم تعارف مي‌كنه ولي من خيلي وقته كه دستشو رد مي‌كنم.بوي ادكلن گرون قيمتش با سيگار ارزونش ملغمه‌اي درست مي‌كنه كه از مه غليظش فقط همون لبهاي سرخش آشكار مي‌مونه.علاقه زيادي به مردن داره.با اين همه يه بار از مردن خيلي بدش اومده...آرزو.هميشه مي‌گه كاشكي مجبور نبودم باهاش آشنا بشم و منم بهش مي‌گم تقدير اللهي بوده،اين جمله رو هميشه لبخند مرموزي بر گوشه لبش همراهي مي‌كنه.يه بار از بانوي سرخ پرسيدم كه نظرش در مورد من چيه،گفت هيچي، فقط كار!!! منظورشو نفهميدم ولي به روي خودم نيوردم اونم مثل هميشه زل زد توي چشمم و گفت دو روز ديگه بيشتر باقي نمونده،ولي به چي؟يه دفعه كه داشتيم با هم قهوه مي‌خورديم گفت:"آرمان اگه يه روز بري چه احساسي مي‌كني" بعد خيره شد به موجهاي كوچيك توي ليوان، متشكل از قهوه،شير وشكر.من گفتم كجا ولي ديدگان خيرشو برنداشت و زير لب غر و لند كرد منم ادامه ندادم.امروز دو روز از اون وقتي كه دو روز مونده بود گذشته و من مشتاقم كه بدونم چي مي‌شه.حول و حوش ظهر اومد گرفته بود.داد زد كه مي‌خوام ببوسمت.من با تعجب نگاهش كردم و گفتم چرا؟! گفت كار، منم قبول كردم،قبل از اين‌ كه لبمو ببوسه گفت دومين باره كه از مرگ بدم مياد ولي من ديگه چيزي نشنيدم.........

 

**اوریانا فالاچی هم بعد از سالها دست و پنجه نرم کردن با سرطان درگذشت...به یاد یک مرد!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

امروز  كه داشتم از زور خستگي و بي حوصلگي كانالهاي ماهواره رو يك به يك بررسي مي‌كردم(البته دقت داريد كه به جز كانالهاي منافي عفت عمومي)، به كانال VH1 رسيدم،كانال مذكور داشت برنامه‌اي در مورد خواهران "هيلتون" نشون مي‌داد.(منظور پاريس و نيكي دختران جناب آقاي هيلتون صاحب هتل‌هاي هيلتون است) من شاهد كل اين برنامه بودم.واقعا نكات جالب و آموزنده‌اي داشت،كه از اين سيل عالم‌‌گير معارف من كف دستي براي شما به ارمغان آوردم.خوب اون چيزهايي كه من دقت كردم علاوه بر اين‌كه هر كدام  150000000 دلار دارايي نقد دارند و هم‌چنين كلي هتل دور و بر دنيا و كلي هم كاباره و قمار خانه و خلاصه از اين جور چيزا توي لاس وگاس دارند،ذكر اين نكته هم جالبه كه قلاده سگشون مزين به تعدادي الماس تراشخورده مامانيه!هم چنين لباس سگشون هم مطابق با آخرين مده و بدين ترتيب پوشاك سگ اين دو خواهربه اندازه كل دارييه ما مي‌شه!! قبل از اين‌كه زيادي زرد بشه بايد بگم كه پاريس41 عد دساعت داره كه نصفشون "رولكس"اند و ارزونترين ساعتشو موقع توالت رفتن مي‌پوشه.ديگه بسه...راستي چيزي كه رو دلم مونده اينه كه كاشكي لااقل اين نكبتها يه قيافه قابل تحملي داشتند!و دست آخر من بميرم براشون، دارند توي فقر و بدبختي و گرسنگي دست و پا مي‌زنند!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

یک توضیح: مطلب زیر را آرش صادقی نوشته. از آنجایی که خودش وبلاگ نداشت از ما خواست که روی بلاگ بگذاریم.

 

                                                             ******

 

هر وقت که میبینم بچه های خودمان به هم فحش می دهند یاد "سلمانی ها سر همدیگر رو می تراشند" می افتم. اصلا این کار را بی فایده می دانم. اگر آدم از یکی خوشش نمی آید مجبور نیست باهاش سر جوال برود. اما...

(در بخش ادامه مطلب)

پ.ن:

در همین زمینه بخوانید:

رفیق کیوان عزیز تنها یک دلیل برای من بیاور که تو را مارکسیست بدانم! (صادق نوابی)

مارکسیسم رفیق نوابی در فاز فکاهی یا در دامن هارترین لیبرال (کیوان امیری الیاسی)

دریغ از بحثی که گشوده نشد (صادق نوابی)

بحثی که باید گشوده شود!  (کیوان امیری الیاسی)

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست... (آرمان امیری)**

اين حديث مهر و كين مرد و نامرد است... (شروین قلیزاده)


ادامه مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

ساعت 6 صبح 13 مرداد 85 ميدان هفت تير

قرار ساعت 6:30 است و من از بيكاري دارم قدم مي­زنم. بچه­هاي جبهه متحد دانشجويي آن طرف­تر ايستاده­اند. من فقط كيانوش سنجري را مي­شناسم. چند كيلومتري كه قدم مي­زنم بقيه مي­رسند. مجتبي و علي و سعيد و غيره. سر و كله­ي تحكيمي­ها هم پيدا مي­شود. 30 نفري مي­شويم. عده اي از دوستان اكبر و بقيه هم رفقاي بعد از مرگش. آن طرف يكي از رفقاي اطلاعاتي ايستاده با موبايلش و گزارش­هايي كه مي فرستد. سوار مي شويم و حركت. مقصد روستايي است در 50 كيلومتري آن طرف آمل. آنجا كه پيكر پاك اكبر آرميده. جدا از هياهوي اصلاحات، به دور از بشر و حقوقش، فارغ از وسوسه ي بودن. ما هم مي رويم. فقط همين. نامه هم ننوشته­ايم كه از ايران بايد صدايي ديگر شنيد. بعد از مرگ سهراب نامه كه هيچ نوشدارو هم به درد گذاشتن در كوزه مي خورد و زان پس نوشيدن آبش.

مجتبي دو ماهي است كه به مرخصي آمده. منتهي به آزادي. زندانش دو روز پيش تمام شده. مي­گويد: ديگر طاقت زندان ندارم. ما و جبهه متحد و سعيد تو اين ميني­بوس و تحكيمي­ها توي آن يكي. باب خنده و شوخي و ..شعر هم باز است. راه هم دراز است و قلندر بيكار. بين راه يكي از آن طرف مي­آيد سعيد را مي­برد. هر بار كه راننده توقف مي كند ملت مي ريزند پايين. همه سيگار مي­كشند، من آه. سه ساعتي يا بيش گذشته. در توقف­گاهي من هم مي روم آن طرف. 50 كيلومتري مانده به آمل. پليس راه جاده را بسته. ميني­بوسها را به حياط پاسگاه هدايت مي­كنند. در را هم پشت سرمان قفل مي­كنند. اينجا بجز قرمه­سبزي ليبراليسم بوهاي ديگري هم مي­آيد. يك دوست عزيز اطلاعاتي هم مي آيد و موبايل­ها را جمع مي كند. راننده­ها را با مداركشان پياده مي كنند و بالاخره اصل­كاريشان مي آيد بالا: ما حكم قضايي داريم.(كه دروغ مي گفت و هر چه گفتيم چيزي نشان نداد) آملي در كار نيست. تا ساعت 3 مهمان ما هستيد بعدش برمي­گرديد تهران. يكي از بچه­ها رفته پايين اعتراض كند كه يكي از ميزبان­ها ميبردش و مشتي مهمانش مي كند. اساسي­ترين سوالي كه به ذهن من مي­رسد اين است كه امكانش هست از سرويس بهداشتي استفاده كنيم؟

 پياده مي شويم و چندتايي ميروند با ميزبان اصلي صحبت كنند. يك جر و بحث بيهوده. معلوم مي شود موبايل­ها را هم شنود كرده اند تا رد ما را بگيرند. گير منكراتي هم داده­اند. ما كه با اپوزيسيون تماسي نداشته­ايم. با در و دولكمان صحبت كرده­ايم و حرفي هم از براندازي نبوده. بيشتر صحبت دلم تنگه و عزيز دلمي و ميميرم برات و اينها بوده. ميزبان مي گويد: تك به تك برويم و مشخصاتمان را بنويسيم. يك ساعتي مي شود كه توي حياط ايستاده­ايم. زاويه تابش آفتاب با ملاج بچه­ها حول و حوش 90 درجه است. لاريب فيه. صحبت ناهار مي شود كه گويا آن را هم مي دهند. احتمالاً اينجا اگر درخواست رفراندوم هم بكنيم موافقت مي شود. مي روم دستشويي و اعتراضم را به شكل مدني بيان مي­كنم. بعد هم سيگار و عده اي هم توپ پيدا مي­كنند آن طرف­تر هپ بازي مي كنند و آن دوست كتك خورده ما همچنان شاكيست. هر چه مي گوييم فايده ندارد به خرجش نمي رود. مدام مي گويد: اينها مي خواهند وزن ما را بسنجند. من فكر مي كردم وزن را با ترازو مي سنجند. نگو با بازداشت هم مي­سنجند. يكي از همبندي­هاي سابق اكبر بيتابي مي كند. شكايت مي كند كه: چرا همه چيز را به شوخي مي گيريد. شما كه رنج اكبر را نديديد. كجايي اكبر كه ببيني حتي نمي­گذارند بياييم سر خاكت. كسي هم عين خيالش نيست. چشم شيوا و يكي دو نفر ديگر نم شد و سكوتي كه به همه سرايت كرد. كيانوش سنجري دلداريش داد و توي ميني بوس نشستيم. شعر خواندند:

محمد صادقی:

 

اين كبوتران را كه طعمه­ي قفس كردند

جرمشان پريدن نيست

آسمان هوس كردند

ما كسان نفسها را

با قلم، قلم كرديم

ناكسان قلم­ها را

ميله ي قفس كردند

 

 و سكوت. كيانوش كه هشت ماهي با اكبر همبند بود از خاطراتش گفت. از اينكه برخلاف بقيه در بند اين نبوده كه اسمش سر زبان­ها باشد. محسن همبند بيتاب اكبر از بازداشتش گفت. از شكنجه­ها و كابل­هايي كه در بازداشت­گاه توحيد بر او رفته بود. زندان كميته مشترك ضد خرابكاري(ساواك) كه امروزه هم كاربردي مشابه دارد. از رنجي كه اكبر از ديسك كمر ميبرد. از دو هواكش بزرگي كه شبانه روز در سلولش روشن بود و صدايش به ناراحتي عصبي منجر شده بود. از نوشته­هايي كه دور بر تختش بود و معلوم شد كه خاطراتش بوده از دوران سياه شكنجه. اكبر سال 84 به مرخصي  استعلاجي آمد. در همان دوره خاطراتش به كمك خواهرش در آمريكا به چاپ رسيد. اكبر چون مددكاري خوانده بود به دانشجوهاي زيادي كمك  كرده بود. و ديگر اينكه لحن آب و زمين را چه خوب مي­فهميد.

 همه رفته­اند بازجويي. من نفر آخرم. بازجو كه با حفظ سمت معاون دادستاني هم هست سعي دارد نشان بدهد كه جاندار خوبي است. شبيه كامران فيوضات است. يك چاي آبزيپو روي ميز است كه سرد شده. مي گويم فرم را بده خودم پر كنم. بين سؤالات جاي خالي سايز سوتين عمه­ام به چشم مي خورد. اگر نه بقيه كامل است. مهماني عجيبي­ست. من خواستگاري هم بروم نمي پرسند با عروس چه نسبتي داريد. حالا اين به من گير داده : براي چي آمدي؟ چند دختر و پسر تو ميني بوس بود؟ كندي را كي كشت؟..

پرسيده دخترها را مي شناسي؟ گفتم: نه. ميگه خوب باهاشان چه نسبتي داري؟! اين دخترهايي كه با شما آمده اند با اجازه پدر مادرشان آمده اند يا نه؟

خيلي دوست داشتم به هيكلش اعتراض مدني كنم ولي...

ناهار را مي آورند. محسن گفت: نان جلادان اكبر را نمي خورم.  كمي كه خواهش كرديم رفت پايين و كمي بعد آمد و گفت خوردم. شك نداشتم كه لب نزده.

ساعت 3 شده. اطلاعاتي­ها رفته­اند و يك سروان شكم گنده مانده. موبايل­ها را كرده توي پلاستيك. مي­گويد برويد بين راه موبايل­ها را مي­دهم. يار دبستاني مي­خوانيم و از پاسگاه مي­زنيم بيرون. خودش با موبايل­ها مي­رود توي ميني­بوس جلويي و يك الگانس پليس هم از پشت سر اسكورتمان مي­كند. نزديكي­هاي تهران موبايل­ها را مي­دهد و به سلامت.

 

گزارش کمیته از بازداشت دیروز

 

پ.ن: ديروز صبح از حراست دانشگاه زنگ زدند و مارو خواستند. ما كف بريده شديم كه چقدر اينها آپ تو ديتند. نگو نامه آمده كه فلاني 11 اديبهشت فلان جا دستگير شده. مردك حراستي از من پرسيد: چند من دل خوش مي خواهي؟ من به او گفتم: خربزه سيري چند؟

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

۱. اینکه جهت بقای شویدهای سرم رفتم دکتر. جدا از اینکه بهم گفت که معمولاْ در مواردی که اگزمای حاد کف‌دار مزمن وجود دارد، احتمال HIV می‌دیم، به طور اکید مارو از مصزف سیگار و الکل هم منع کرد. متاسفانه  من روم نشد که بگم دکتر جان این موهارو دونه دونه بکن ولی اینو نخواه از من. در نتیجه من‌بعد ما به سلامتی شما سن‌ایچ آلبالو می‌نوشیم(نوش) و غم خلق هم زیاده آزارمان داد به جای وینستون عقابی نقاشی میکشیم، اونم سوپر اکس پست سورئال مدرن.

۲. آرمان جون تشریف برده کرمان، کنگر مصرف نموده و لنگر بیانداخته. از آن یار پریچهره که موجب تلپ شدن ایشون درکرمان گشته اطلاع چندانی در دست نیست.(والا ما ۵ روزه رفتیم و برگشتیم) از آنجا که آرمانی مارو به کتف چپش هم نمیگیره فلذا ما هم عاجزانه از ایشون خواهشمندیم که بیا بابا، این کشته مرده‌هات کشتن مارو. در همین زمینه... و ...و.... گفتن که دلشون واست شده اندازه کانال سوئز. ... گفته تپلی من کجایی؟ ... و .... گفتن که چت بی تو هرگز، ای بی‌وفا تنها چرا؟ ... گفته که خیال کردی ولت می‌کنم؟ بیا واسه بچه شناسنامه بگیر. ... و .... و هم سلام رسوندن، فدای تو.(حال کردی یه جوری نوشتم که هیشکی نفهمه اینا دخترن)

 

۵.و اما این آقایی که عکسشو اون بالا مشاهده می‌کنید. ایشون از اعضای کمیته اعراب آرژانتینه و این عکس در تظاهراتی که علیه حملات اسرائیل به لبنان  در بوئنس‌آیرس انجام شده گرفته شده.(زین پس عکس امام رو علاوه بر در و دیوار شهرها و ۵۰۰ تومانی و .. میتونید بر روی کتف جهانیان هم مشاهده کنید)


ادامه مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

سوال اين كه خدا هست يا نيست؟!و فرشته مرگ كه سر كشتن يا زنده نگاه داشتن تو دست به بازي شطرنج با تو مي زند. و تو مي خواهي با يك حركت تركيبي توسط اسب وفيل او را مات كني ولي مگر مي شود زندگي را مات كرد؟! روز به شب مي رسد و شب به روز مي رسد، صداي اس ام اس ها و فرياد تكراري آهنگ هاي ضبط شده. دختركي كه مي گويد دوستت دارم و تني كه تو متنفري از آن، از عطرش و گرماي احمقانه اش.الكل كه در رگهايت جاري مي شود.شراب مرد افكن مي خواهد بلندت كند و چنانت به گرز گران به زمينت بكوبد كه دردت را فراموش كني ولي تنها باعث تهوع تو ميشود.تهوع و رنگ زرد تيره اش هميشه رو به رويت.آهاي آينه كه تصويرم را منعكس مي كني، با تو نيستم احمق، با اون عكس دو بعدي مسخره دارم زر مي زنم. اساتيدي كه به تو با يك لبخند احمقانه مي گن، نمرت شده 17 ،يا با چشماي هيز به دختر كناريت نگاه مي كنند و تو مي دوني كه نمره اون از تو بيشتره.نشستن جلوي مغازه ها و خوردن يك آبميوه خنك در حال كه ميدوني بعدا همشو  خواهي ريخت توي توالت.خريدن يك ماشين و لذت سوار شدنش و چرخيدن در جردن.هاها، فيلم جديدي كه دوستت گرفته و امشب مي خواين ببينين.زنگ تلفن و صداي گرفته مادر كه اوضاع چه طوره.راه رفتن توي شهر با يه نخ سيگار از بين ماشينهايي كه برات مدام بوق مي زنند.    فحش بلندي كه به يك راننده نثار مي شه و پسرك كه از ماشين پياده مي شود براي زدن تو، ولي مي بيند كه مجموع تو 8 برابر اوست.آپديت كردن وبلاگ براي اين كه روزي 100 نفر اونو بخونند. عشقت...كه يك شب در آغوش ديگري مي بينيش و لذت كشتنش.لذت دزديدن داستان زيباي يك احمق     و چاپ اون به نام خود.شركت در يك جلسه احمقانه براي تصميم گيري در يك مورد احمقانه.گله باد از اين ور اون ور رفتن هر روزه.شيپوري كه ميليونها سال در دست فرشته مربوطه بوده است ولي هنوز در آن كسي ندميده.و فشار فوت خدا كه وارد بدنت مي شود تا روح داشته باشي و شروع به خوردن و ريدن بكني!تق تق در...ببخشيد منزل آقاي فلاني؟ نه خانم برو بميرررر.تلق...شاتر دوربين باز و بسته شد و اين صحنه براي هميشه بر روي يك فيلم آگفا با آ‌س‌آ 100 ضبط شد ولي كو احمقي كه اينو برات ظاهر كنه ودر عرض 17 دقيقه چاپش كنه.و دوست احمقت كه فكر مي كنه توي اون يكي حذب خبريه كه تو اين يكي نيست و دوست داره يه روز به يه جايي برسه.اوه، آدامس بدون قند اوربيت كه هرزگاهي لذت بي پاياني رو بهت مي ده.ولي هيچ كدوم به پاي منظره عميق زير پاهات نمي رسه...مورچه اي كه 30 برابر وزن خودشو بلند كرده و اونو مي بره به خونش و زني كه خيلي ابلهانه اونو له مي كنه و ديدن دست و پا زدن مورچه‌اي كه مرگش بي هيچ قانون نيوتوني به اثبات رسيده.وز وز كامپيوتر در نيمه شب و صبح زود.انگشتاني كه با مهارت بر روي كليدها آوار مي شوند و تايپ شدن لغات پشت مونيتور.صداي مشت زدنشون به شيشه مونيتور به گوش مي رسه.شيشه ها هميشه مال روياهان.واقعيت فقط فولاد و كربن رو طلب مي كنه.و من كه ديگه كم كم دارم مي رم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

همه برگ وبهار
در سر انگشتان تست
هواي گسترده
در نقره انگشتانت مي سوزد
و زلالي چشمه ساران
از باران وخورشيد سيرآب مي شود

بعد از گذشت قریب به یک ماه و نیم از بازداشت عابد توانچه و یاشار قاجار سرانجام برای این دو قرار وثیقه  ۵۰ میلیون تومانی صادر شد.

 با تامین وثیقه عابد و از ساعت ۹:۳۰ صبح امروز خانواده و دوستانش منتظر آزادی وی بودند. با تجربه‌ای که در موارد قبلی وجود داشت و نظر یکی از بچه‌ها به نظز نمی‌رسید عابد را زودتر از ۷ آزاد کنند.

چند دقیقه‌ای از هفت بیش نگذشته بود که رسیدم مقابل در جنوبی زندان اوین. گویا بچه‌ها برای جلوگیری از ایجاد حساسیت و اینکه مبادا ماموران به قصد لجبازی آزادی عابد را طول دهند به سمت بالای خیابان حرکت کرده‌اند. سعید* میآید دنبالم،جلوی در. سوار می‌شوم و می‌رویم سمت بقیه.


ادامه مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

 واقعاْ مملکت جالبی داریم.

همان طور که مطلعید ابوی رئیس جمهور محبوب جناب احمدی‌نژاد چندی پیش فوت کرد.

اینجا  و از قول خبرگزاری مهر یک مصاحبه با دکتر احمدی نژاد وجود داره که در قسمتی از اون احمدی‌نژاد در مورد به این نکته اشاره می‌کنه که:"رییس جمهور منتخب ملت گفت که پدرش آهنگری داشت و برای او بسیار زحمت کشید تا در رشته مهندسی عمران وارد دانشگاه علم و صنعت شود و کارشناسی ارشد مهندسی عمران، راه و ترابری و دکترای عمران، راه و برنامه ریزی حمل و نقل را کسب نماید، اما پدر در سال 72 بر اثر حادثه تصادف فوت کرده است."

جمله و در واقع گاف آخر مدتیست از روی سایت برداشته شده، اما متاسفانه مسئولین خبرگزاری به Cache Google دسترسی نداشته‌اند.

این مصاحبه مربوط به قبل از انتخابات است و حال اینکه رئیس‌جمهور با اظهار این نکته چه منظوری داشته و اینکه یک آدم معمولی چند تا پدر داره الله اعلم.

لینک فعلی مصاحبه در خبرگزاری مهر

لینک ذخیره شده توسط گوگل برای اطمینان می‌توانید خودتان آدرس مهر را در گوگل فارسی یا انگلیسی جستجو کنید.

کشف بزرگ:سرانجام راز دوپدره بودن رئیس‌جمهور کشف شد. قضیه از این قراره که این آقایی که اخیراْ عمرش رو داد به من و شما، شوهر مامان احمدی‌نژاد بوده. (ناپدری رئیس‌جمهوری)

به عبارت بعد از فوت پدر در سال ۷۲ مامان آقا محمود مجدداْ ازدواج نموده.

با تشکر ویژه از شهید گمنام عزیز که لطف کرد و اطلاعات مربوط به پاسخ این سوال رو برای ما فراهم کرد.

پ.ن.۱:این قضیه به هیچ وجه جنبه‌ی شوخی و مزاح نداره. اطلاعات تکمیلی رو از خبرنگارهای پارلمانی گرفتیم و کاملا موثقه.

پ.ن.۲: ما به هیچ وجه نگفتیم که مادر این آقا کار بدی کرده.(بنده خدا کلی هم اهل دل بوده) ایراد اصلی ما به خبرگزاری مهر وارده که چرا رسانه‌ی دولت مهرورزی باید این خبر رو سانسور کنه؟ واقعاْ چرا؟

پ.ن.۳: سوال(فی‌الواقع معما):اگر دو برادر بخواهند زنهاى همديگر برايشان محرم شوند به چه سببى‏مى‏توانند محرم شوند؟ آیت‌الله العظمی سید محمد صادق روحانی به شما پاسخ می‌دهد.

پ.ن.۴:داستان داستان ازدواج پسر مقام معظم رهبری با دختر دکتر حداد عادل را هم بخوانید.

پ.ن.۵: کم‌کم به یک نشریه زرد تبدیل می‌شویم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 


ادامه مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

بعد از كلي وقت، گلي بهم زنگ زد وگفت كه آرش دلم برات خيلي تنگ شده.يه جا قرار بگذار همديگرو ببينيم.يه خورده فكر كردم و گفتم امشب بيا اينجا!جيغ كوتاهي كشيد و گفت باشه پس شب ساعت نه  مي بينمت.توي خونه خالي نشستم.سيگار و آبجو كنارمه ولي رغبتي به هيچ كدومشون ندارم.به گلي فكر مي كنم،به موهاي بلندش، به تنش و به چشم هاي نافذش.دوره مي كنم ولي به هيچ جا نمي رسم.خسته ام، دراز مي كشم.بازم فكر مي كنم.داره حالم از فكر كردن به هم مي خوره.ساعت ديواري، زمان نه  لعنتي رو نشون     مي ده.زنگ در خورد.گلي اومد بالا.دستهامو گرفت.بوسيدمش.در آغوش هم بوديم.لذت بوسيدن، صداي ناله ها، عشق بازي، هوس، مخلوطشون، بوي تند عرق تن، دود سيگار، طعم گس شراب، چشم هاي خمار، تن لطيف، بوسه هاي پياپي، دوباره ناله ها، خستگي، يك لحظه، يك فكر، برق چاقو، چشم هاي هراسان، نگاه ديوانه، خون پاشيده بر همه جا، تن سرد گلي برهنه بر روي تخت و قطره اشكم مانده بر روي لبهايش...خيس عرق از جام پا مي شم...لعنتي خواب بود...تلفونو بر مي دارم...الو گلي عزيزم امشب نيا...موسيقي مقطع انتهاي پيام تلفن...

 

 

 

 

 

 

************************************************

 

پ.ن:معرفی عاملان سرکوب تجمع ۲۲خرداد میدان هفت تیر

(جداْ کار جالبی کرده)

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

پیش درآمدی بر داستان چیز

این گفتار تنها گریزی است برای یافتن پاسخ این پرسش  که در متن یک واژه چه می‌توان یافت؟ همان گونه که امروزه در احاطه‌ی مجموعه‌ای از مقررات، قراردادها و تلاش می‌کنیم تا در جنون روابط بینابینی روزنه‌ای برای گریز از ساختار مطلوب موجود بیابیم. بیخیال

بیایید فرض کنیم واژه‌ها جور دیگر می‌بود. آدامس را یک امپریالیست درست کرد به اسم آدامز و این نام را به مخلوق  خود منتقل کرد.

یک جابجایی کوچک: فرض کنیم واژه‌ی دست هرگز وجود نداشت و به جای آن از واژه‌ی فخیمه‌ی چیز استفاده می‌شد.

بررسی می‌کنیم:

دانستنیها: چیز یکی از اعضای مهم بدن انسان‌هاست. انسان‌ها با چیزشان اشیا را از زمین بلند می‌کنند. خیلی‌ها با چیزشان غذا می‌خورند. بعضی چیزها مو دارند و برخی بی‌مو هستند، ولی کف چیز مو ندارد. اکثر خانمها و بعضی آقایان برای اینکه چیزشان تمیز و خوشگل بماند به آن لاک و کرم می‌مالند.

توصیه پدرانه: هیچ وقت چیزتان را توی سوراخ نکنید، ممکن است جانوری نوک چیزتان را گاز بگیرد. پسرم چیزت را توی دماغت نکن، زشته.

اصل علمی: یک چیز صدا ندارد.

مقدمه انشا: سپاس کسی را که قلم را در چیزم نهاد تا تفت بدهم.

رشد و بالندگی- کلاس درس: هر کسی جواب این سوال رو می‌دونه چیزش رو ببره بالا.

تاریخ: اردشیر درازچیز به هندوستان لشگرکشی کرد و چیز اجانب را کوتاه کرد.۱

بهداشت فردی: همیشه قبل از غذا چیزتان را با آب و صابون بشویید.

هر کی به گل چیز بزنه                          شهرداری بیلش می‌زنه

وطن‌پرستی: چیز به چیز هم دهیم به مهر             میهن خویش را کنیم آباد

وعده‌های یک کاندیدا: چیزهایتان را به من بدهید. ما با هم فردا را به گه خواهیم کشید.

خبر فوری2: رئیس‌جمهور محبوب پروفسور ... نژاد لحظاتی پیش وارد دارقوز آباد سفلی شد. میلیون‌ها تن در حالی که چیزهایشان را برای وی تکان می‌دادند، از وی استقبال کردند. وی پس از ورود چیز مقامات محلی را به گرمی فشرد.

ادب آداب دارد: بعد از غذا از لیسیدن چیزتان خودداری کنید.

داستان کوتاه: عادت داشتم سر کلاس بهش زل بزنم. تنها می‌نشست. چیزشو می‌گذاشت زیر چانه‌اش و به فکر فرو می‌رفت. همیشه منو با چشای یخیش برانداز می‌کرد. اون روز وقتی تو اتوبوس دیدمش یه کم خودمو باختم. سلام کردم، لبخند زد. به خودم جرأت دادم. چیزمو گرفتم به میله و جلو رفتم. چیزشو به سمتم دراز کرد. با چیزم چیزشو گرفتم و فشار دادم. از خجالت زیاد چیزش خیس شد. غرق صحبت بودیم. جمعیت می‌خواست عبور کنه. چیزمو گذاشتم پشتش  آروم فشار دادم تا رفت کنار و راه باز شد.

روز بعد قرار داشتیم. رفتیم و توی تریا نشستیم. چیزشو گذاشت روی میز. منم چیزمو از جیبم درآوردم و گذاشتم روی چیزش. گفت: چیز شما بزرگ و گرمه. منم گفتم: چیز شما کوچیک و نرمه. از تریا اومدیم بیرون. چیزامون تو چیز هم بود، تا اینکه خداحافظی کردیم. در حالی که دور می‌شد‌، ایستادم و چیزمو براش بردم بالا. هوا سرد بود. دورتر که شد چیزمو کردم تو جیبم.

The End

 ۱. در اینجا بین دراز و کوتاه آرایه‌ی تضاد وجود دارد.

۲.Breaking News

پ.ن.۱: چیز همکاریتان را به گرمی می‌فشاریم.

پ.ن.۲: ایده‌ی این مطلب رو خیلی وقت پیش یکی از دوستان داده بود. فقط یه کم پیاز داغشو زیاد کردم، همین.

پ.ن.۳: گرچه مطالب شرم‌آور سایت بازتاب تکراری شده، ولی این اظهارنظر بازتاب رو هم در مورد اکبر گنجی بخونید. به نظر میرسه بازتاب داره سعی می‌کنه از کیهان پیشی بگیره.

پ.ن.۴: بچه‌تر که بودم همیشه با خودم فکر می‌کردم که که سنگدلی چگونه دژخیمان را مجاب می‌کند که آهنین مرد را در شب عروسی به شکنجه‌گاه ببرند. (به یاد سعید سلطانپور)

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

این برای من نه تنها یک اندیشه یا فکر است بلکه یکسره تمام زندگیست...

دوباره خيس عرق از خواب پا شد. ‌مثل هميشه تابلوي اون پيرمرد جلوش بود. ‌زل زده بود توي چشمهاش با اون چشمهاي قهوه‌اي و نافذش. از وقتي كه اومده بود توي اين خونه، اون تابلو همين‌جوري با اون قيافه خاك خورده، اونجا به انتظار نشسته‌ بود، حدودا بيست سالي مي‌ شد. خيلي وقتها قصد كرده بود كه تابلو رو جا به جا كنه ولي نمي تونست.  دخترك هنوز در آغوشش به خواب بود. صداي نفس‌هاي شمرده‌اش رو مي شنيد ولي نمي فهميد. آره امروز از اون روزها نبود! خيلي آروم پا شد و رفت توي آشپزخونه. توي يخچال فقط يك موزسياه بود. صداي مخلوط كن بلند شد. يك شير موز خنك آماده بود. تيكه هاي سياه موز رو مي شد به راحتي تشخيص داد. و بعد دود سيگار، خيلي آهسته از لبانش بيرون مي اومد و خودشو به دست مولكولهاي هوا    مي سپرد. اما هرچه مي كرد، از پنجره هاي چفت خانه، گريزي به بيرون نمي يافت. دخترك هنوز خواب بود و تابلو اين بار نگاهش رو به تن اون انداخته بود. پيرمرد خيلي آهسته، ذره ذره، تن دخترك رو دوره مي كرد. از چشمهاي مقواييش خيلي راحت احساس نياز خونده مي شد. صداي تلويزيون بلند شد، "در ادامه مسابقات، امشب تيم آرژانتين با ساحل عاج راس ساعت 22:30 بازي خواهند كرد." تيك تاك ساعات گذر زمان رو فرياد مي زد. او جورابهاشو پوشيد. سوراخ نوك جوراب بدجوري توي ذوق ميزد ولي خوب، كفش مثل هميشه اونو مي پوشوند. نوبت گره كسل كننده كراوات بود. مي خواست بره جلوي آينه كه متوجه نگاه پيرمرد به دخترك شد. انگشتشو محكم زد توي عكس. بعد از بيست سال اون تيكه مقوا، پاره پاره شد. خاكش به خون خواهي عكس به هوا برخاست. عنكبوت قهوه اي رنگ به سرعت از اين صحنه دلخراش فرار كرد. او راست جلوي آينه ايستاد. دخترك از صداي پاره شدن مقوا بيدار شد. او اودكلن آبي رو برداشت. دخترك پا شد. اودكلن رو محكم توي دستش فشار مي داد. دخترك دستهاشو به دور گردنش حلقه كرد و پرسيد امشب كي    بر مي گردي؟! عطر تند اودكلن در فضا پيچيد و صداي مبهمي كه مي گفت هشت. اين بار پيرمرد فقط با چشم چپ به او نگاه كرد. دخترك گفت منتظرم و دوباره خوابيد، بدون اين كه متوجه نگاه پيرمرد شود. او       كفش‌هاشو با سرعت پوشيد. دود سيگار هنوز در تكاپوي فرار از خانه بود. صداي استارت از توي پاركينگ. پيرمرد از اين صدا خيلي بدش مي اومد ولي نه اين بار. با گوشهاي پاره شده‌اش چيزي نمي شنيد. ماشين قرمز رنگ در امتداد خيابان ناپديد شد، با بدرقه نگاه حسرت بار دود سيگار. ليوان شيرموز در ظرفشويي آغوشش را براي چكه هاي آب شير باز كرد. باكتري كوچكي كه پس از اين پا، اون پا كردن از معشوقه اش بوسه اي گزيد و پيرمرد كه يك چشمي مشغول ديد زدن دخترك شد. صداي "تق، تق" در بلند شد و طنين بلند موسيقي:

 

Touch clean with a dirty hand

I touch the clean to the waste

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
امروز ۱۴ ژوئن است...من آن قدر در گرداب این امتحانات و روزمرگیها فرو رفته بودم که فراموش کردم بگویم:"ارنستو تولدت مبارک..."

Viva El Che

آه اگر آزادي سرودي مي خواند

كوچك

     همچون گلوگاه پرنده اي،

هيچ كجا ديواري فرو ريخته بر جا نمي ماند.

 

ساليان بسيار نمي بايست

                                   دريافتن را

كه هر ويرانه نشاني از غياب انساني‌ست

كه حضور انسان

                       آباداني‌ست.

 

همچون زخمي

                   همه عمر

                                خونابه چكنده

همچون زخمي

                 همه عمر

                             به دردي خشك تپنده،

به نعره‌اي

              چشم بر جهان گشوده

به نفرتي

              از خود شونده

 

غياب بزرگ چنين بود

سرگذشت ويرانه چنين بود.

آه اگر آزادي سرودي مي خواند

كوچك

         كوچك تر حتي

                             از گلوگاه يك پرنده!

 

پ.ن: کلیپ چه گوارا را از سایت دنیای ما حتماْ ببینید.

  این مطالب گوهربار انصار حرب الله رو هم در مورد ۲۲ اسفند دانشگاه ما بخونید...

هم چنین نظرات این مرد غیور را...


اين قدر قشنگ بود كه دلم نيومد ازش بگذرم:

 

 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد،
                                    که مادران سیاه پوش
                                            داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها
               سر بر نگرفته اند!

 

ساعت ۴:۵

از دانشگاه حرکت می کنیم به سمت میدان ۷ تیر،  با مترو می رویم. اگر برگشتم مفصل می‌نویسم

فقط یه نکته جالب، عجیب و تا حدودی نگران‌کننده:

۱۰ دقیقه پیش از یه شماره تالیای نامعلوم یه sms برام اومد به این مضمون:ba salam, bedinvasile az shoma davat mishavad bemanzure adaye tozihat dar ertebat ba tajamoe gheyre ghanuni 22khordad 85 rase saate 16 movarekhe 22 khordad 85 be polis amniyat tehran vaghe dar meydan sepah moraje konid, badihi ast dar aurate adame moraje eghdamat ghanuni be amal khaahad amad.

و چند دقیقه بعد یک sms دیگه:zanan iran azadeand be ellat nabodan fazaye monaseb va adam hamahangi tajamo e 3/22 zanan dar 7 tear montafist va bargozar nemishavad in sms ra baraye yaran ersal konid

چیزی که نگران کننده است اینه که این دو تا از دو تا شما