باید نوشت... |
اکرم مهدوی، زنی که در سال 82 به کمک یک مرد دیگر شوهر 74 ساله خود را که نزدیک به 50 سال از وی بزرگتر بوده به قتل رسانده با تأیید حکم صادره در دیوان عالی کشور و ارسال آن جهت استیذان رئیس قوه قضاییه در معرض اعدام قرار دارد.
کمپين کمک به اکرم مهدوی از سوی جمعی از فعالان حقوق بشر و مدافعان حقوق زنان به راه افتاده و قصد دارد با جمع اوری کمک مالی و پرداخت آن به شاکيان پرونده از اعدام وی جلوگيري کند.
اکرم مهدوی دوبار ازدواج کرده که هردو ازدواج در سنين پائين و ناخواسته انجام گرفته است واقدام او به ارتکاب قتل ناشی از رشد خشم و خشونت در خانواده در پی يک ازدواج اجباری است.
مينا جعفری، وکيل مدافع اکرم مهدوی می گويد: «الان پرونده در اجرای احکام دادسرای جنائی است وبايد برود پيش رئيس قوه قضائيه تا بتوانند حکم را اجرا کنند ما تمام سعی خودمان را می کنيم که خانواده مقتول رابرای پرداخت ۶۰ ميليون ديه راضی کنيم و اين امر فقط با همکاری مردم ميسر می شود. خانواده اکرم وضع ماليش اصلا خوب نبوده ونيست و به همين دليل هم نمی توانند کمک کنند».
اکرم مهدوی تحت فشار خانواده در آغاز سنين بلوغ با پيوند زناشويي بست كه چهل سال از او بزرگتر بود و حاصل اين ازدواج يک دختر هفده ساله است.
اکرم که خود زن جوانی است، چهار سال پيش به دنبال آشنایی با مرد جوانی و آنگونه که وکيل او می گويد: «به تحريک اين مرد جوان»، شوهر ۷۴ ساله اش را که از نظر سنی جای پدرش بوده به قتل می رساند.
او می افزايد: «اولين ازدواج اکرم مهدوی در سن سيزده سالگی بود. او در سن هیجده سالگی از شوهرش، که پسر دایی او نیز بود، طلاق می گیرد. بعد درسن بيست سالگی با فرد مقتول ازدواج می کند.او از همسر اولش يک دختر شانزده ساله دارد ولی از همسر دومش چون سن بالايی داشته بچه دار نشده است».
مينا میگويد:« اين واقعه را می توان از پيامد های ناگوار ازدواج های اجباری دانست».
وی در نامه ای که اخیراً منتشر کرده جهت پرداخت دیه و رهایی از اعدام درخواست کمک نموده است. متن نامه به شرح زیر است:
باسلام و احترام
احتراماً بدین وسیله به استحضار می رسانم اینجانبه، زندانی، “الف.م”، 32 ساله به اتهام قتل شوهر 74 ساله ام مدت چهار سال و نیم در زندان اوین بسر می برم. آنچنانکه شنیده ام اوایل سال 87، اجرای حکم اعدام را در پیش رو دارم.
شاکیان پرونده ام شرط گذاشته اند که با دریافت مبلغ 60 میلیون تومان، رضایت خود را اعلام کنند. اما من و خانواده ام فاقد استطاعت مالی برای پرداخت این مبلغ به شاکیان هستیم و نمی توانیم این مبلغ را تهیه نماییم. دارای یک دختر 17 ساله هستم و همچنین دچار بیماری صرع می باشم . دخترم اکنون مشغول به تحصیل بوده و نیاز زیادی به حضور مادر دارد. اما متاسفانه در این مدت فقط یک بار توانسته ایم همدیگر را ببینیم. دخترم به کسی جز من نمی تواند اتکا کند و با مرگ من، تکیه گاهش را از دست خواهد داد.
لذا خواهشمندم چنانچه در توان و امکان مالی شما مردم عزیز باشد، برای زنده ماندن این حقیر کمک مالی نمایید.
با احترام
میم. الف
جهت جمع آوری کمک برای پرداخت دیه این زندانی و از آنجا که به شناسنامه وی دسترسی وجود ندارد، شماره حسابی توسط وکیل وی افتتاح شده است.
شماره 0302917750001 حساب سیبا نزد شعبه مبارزان بانک ملی، به نام وکیل پرونده، مینا جعفری آماده دریافت کمک های انسان دوستانه به منظور نجات جان این زن است.
از همه دوستاني كه اين مطلب را ميخوانند خواهش ميكنم در صورت تمايل به كمك جهت نجات جان اين زن از هيچ كمكي دريغ نكنند. تنها تا آخر فروردین فرصت داریم.
پيشنهادها:
1. به وبلاگي كه به همين منظور راه اندازي شده لينك بدهيد. لوگويي تهيه شده كه ميتوانيد از طريق كد ارائه شده در وبلاگ آن را در وبلاگ و سايت خود قرار دهيد.
2. در اين مورد مطلب بنويسيد، در انتشار اين خبر همكاري كنيد.همگان را براي كمك فرابخوانيد.
3. یک نفر در کامنتی نوشته: “
تا کی میخوایم از قاتل ها حمایت کنیم؟ اگر این فرد مسن بر فرض مثال پدر خود ما بود، جز کشتنش به دست خودمون به چیز دیگه ای راضی می شدیم؟” حتی دوستی از آلمان اظهار کرد که دارید از عمل این فرد دفاع می کنید…
ما به هیچ عنوان قصد توجیح عمل مجرمین رو نداریم. من هم نگفتم اگر زنی 50 سال از شوهرش کوچکتر بود حق دارد وی را از بین ببرد. نه. حق حیات هر انسانی اولین و بنیادی ترین حق اوست. بدون ادامه زندگی برخورداری شخص از هیچ کدام از حقوق تصریح شده ی مدنی، سیاسی، اجتماعی و… ممکن نیست. همان طوری که اکرم با وجود تمام سختی ها و مشکلات حق کشتن شوهر خود را نداشته، ما نیز نبایستی در برابر اعدام وی و هر انسانی دیگری بی تفاوت باشیم. اعدام قتل عمد دولتی و ترویج علنی خشونت محسوب میشه. دوست عزیز! ما از قاتلین حمایت نمی کنیم. از حق حیات برای هر انسان حمایت می کنیم. حتی اگر اون مقتول مسن پدر خود ما بود. شک نکن.
پ.ن: لطفا اگر امکانش رو دارید تصاویر فیش کمک ها را به آدرس saveakram@gmail.com بفرستید.
فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامي گفت: بسيج ميتواند براي كشورهايي تازه استقلال يافته الگو باشد؛ چاوز رئيس جمهور ونزوئلا از ايران درخواست كرده كه براي دفاع از تماميت ارضياش برا ي راهاندازي بسيج در ونزوئلا وارد عمل شويم.
ترجمه: بعد از اینکه با تلاش برادران گمنام انقلاب اسلامی را به تمامی کهکشان راه شیری صادر کردیم هم اکنون برادران مخلص بسیجی رو هم به کشورهای دیگه صادر می کنیم.
چهل سال بعد
خبر اقتصادی
بهای بسیجی در بورس نیویورک با ۶/۳ درصد کاهش نسبت به ماه گذشته به ۴۳ دلار و ۳۴ در هر وانت رسید. طی سالیان گذشته و با پس از آنکه ایران در زمینه صادرات بنزین به موفقیت چشمگیر دست یافت، صادرات برادران متعهد بسیجی سومین منبع درآمدهای غیرنفتی کشور بوده است.
بینالملل
شهردار منطقه ۳۴ شانگهای طی مراسمی از بسیجیان مخلص این خطه تقدیر به عمل آورد. وی در این مراسم خاطرنشان کرد: بدحجابی، شرب خمر و مزاحمت برای نوامیس مردم از جمله مشکلات بزرگ این ناحیه بوده که بحمدالله با تلاش شبانهروزی این عزیزان مرتفع گشته.
سعید عسگر، رئیس هیأت متوسلین به مائو نیز ضمن تشکر از جناب شهردار کارت عضویت فعال بسیج را به همراه یک چفیه به ایشان اهدا کرد.
میزگرد اقتصادی
دکتر فلان استاد اقتصاد بینالملل دانشگاه الزهرا علت کاهش صادرات بسیجی را کیفیت نامناسب این محصول عنوان کرد. وی با اشاره به تولید مکانیزه این محصول در لبنان افزود: در گذشته بیش از نیمی از تولید این محصول را دولت بر عهده داشت. اما به دنبال اجرای سیاستهای اصل ۴۴ در چهل سال پیش بدست رئیسجمهور اون زمان آقای احمدی نژاد تولید و بویژه بستهبندی این محصول با نقایصی همراه شده است.
رجانیوز
الهام الهام، نوهی فاطمه رجبی همسر سخنگو، وزیر دادگستری، رئیس قاچاق کالا و ارز، آبدارچی بیت و غیره دولت چهل سال پیش در مقاله جدید خود محمد خاتمی را مسئول کاهش صادرات بسیجی عنوان کرد.
مجلس
مهرداد بذرپاش که برای تصدی پست وزارت عرضه بسیجی به مجلس معرفی شده بود رای نیاورد و مجبور شد برگردد پشت میز کارش در شرکت پارس ایران سایپا خودرو.
بی بی سی
تجمع مردم بسیجیستان سفلی با حضور مسئولین و قول مساعد ساعتی پیش پایان یافت. لازم به ذکر است بسیجیستان با ۲۰۰ هکتار مساحت پس از بسیج آباد دومین استان بسیجی خیز کشور محسوب می شود.
دویچه وله
مسعود احمدینژاد، رئیس جمهور با اشاره به اینکه تحریمهای قبلی شورای امنیت برای پاک کردن اسرائیل از روی نقشه کافی نبوده تصریح کرد: اگر تحریم بنزین(توجه کنید که الان چهل سال بعد است و طبق گفته احمدینژاد ما داریم فرت و فرت بنزین صادر میکنیم، حتی با وجود تمام شدن مخازن نفتی) نتیجهبخش نباشد آن وقت تحریم بسیجی را در دستور کار قرار خواهیم داد.
رئیسجمهور رژیم اشغالگر قدس(مجدداْ توجه کنید که چون ما انقلاب رو صادر کردیم و فرهنگ بسیجی جهان شمول شده در نتیجه ماهیت این رژیم بر همه روشن شده حتی صدای آلمان) در واکنش به این تهدیدات در حالی که با چفیه اشکهایش را پاک میکرد گفت: نه، مستر پرزیدنت، هوا را از ما بگیر، بسیجی را نه.

پ.ن: داستان برج را هم بخوانید. از دوست عزیز ما علیرضا آستانه (همان هیچکس)
قسمت نخست: اراذل آفتابه بدوش و نقض حقوق شهروندی
5. نشانههای پیگیری سیاستی اینچنین را در رفتار خشونتآمیز مأمورین نیز میتوان مشاهده کرد. استاندارد جهانی رفتار پلیس در موارد بسیار بر آموزش حقوق شهروندی و احترام به شهروندان به ماموران پلیس تاکید نموده است. حال آنکه مامور نیروی انتظامی در اینجا نمیزند که اصلاح کند، میزند تا خود را تسکین دهد. بحث سوء رفتار پلیس با شهروندان تنها در انحصار برخورد با اوباش نیست و نمونههای بیشمار ازین دست موجود است. آخرین مورد ازین دست ضرب و شتم مادر و دختری بود که مشغول از رفتار خشن و برخورد نامناسب عاملین مبارزه با بدحجابی در میدان 7 تیر تهران بودند. به گفته شاهدان پلیس دژبان پلیس پس از درگیری لفظی و فیزیکی جهت بازداشت این دو اقدام به ضرب و شتم آنان با باتوم نمود به نحوی که صورت مادر را خون فرا گرفت. ماجرا با برداشتن روسری زنان باتوم خورده از سرشان به نشانه اعتراض شکل جدیدی به خود گرفت که عکسهای آن در اینترنت بازتاب گستردهای داشت. این اتفاق به نوبه خود از جهات مختلف قابل بررسی است. نخست آنکه به رغم شعار حاکمیت در حفظ و ترفیع مقام زن و برخلاف اصول مورد ادعا توسط بانیان امر طرح اجرای عفاف و مبارزه با بدحجابی در عینیت با طرح مشابه آن در برخورد با اوباش تنها در برخورد سطحی و سادهلوحانه با ظواهر امر خلاصه شده است. صرف نظر از ریشه بدحجابی و نادرست بودن تحمیل حجاب اجباری(که برخلاف اصول اولیه حقوق بشر است) اینجا نحوهی برخورد است که اصل نادرستی را تحتالشعاع قرار میدهد. و نه تنها منزلت اجتماعی اعضای جامعه را ریز سوال میبرد که عملاً در برخورد با بیحجابی حجاب از سر زنان برمیدارد.
6. و از کنار هم قرار دادن دو مورد یاد شده و با فراموش کردن خشونت ذاتی این نوع برخورد و عاملین آن نکته جدیدی خودنمایی میکند: سیاست ترس. در روانشناسی اصلی هست که عنوان میکند هر کسی هر آن کند در برخورد و تسلط بر دیگری که خود در آن احساس ضعف میکند. به بیان دیگر نقطه-ضعف خود را در دیگران نیز جستجو میکند.
در یک ساختار دموکرات که منشأ قدرت و حکومت اراده و خواست عامه مردم است عمدتاً همراه با ناخشنودی اجتماعی این عامل نارضایتی است که تغییر میکند چرا که مقبولیت مهمترین عامل پایداری چنین ساختاری است. و نیز تعدد پایگاههای قدرت چه از نوع احزاب، اتحادیههای صنفی و کارگری و چه مطبوعات، مراکز غیردولتی و هرآنچه محمل اندیشه لقب گیرد. در مقابل در یک دموکراسی معلول یا بیمار وجایی که دموکراسی به کل در مورد آن مصداق ندارد ستونهای پایداری جنس دیگری دارد. در فقدان هرگونه مرکز تقسیم قدرت و فضایی که اندیشه مخالف را برنمیتابد و دگراندیشان را دشمن میپندارد. حساسیتی اینچنین در مورد هرگونه قدرتگیری افراد و گروهها به عنوان مرکزیت و محور هرگونه تصمیم و اعمال متعاقب آن وجود دارد. و سیاست سرکوب از قدرت تصمیمگیری و انتشار ایدهها به قدرت فیزیکی و محوریت فیزیکی تعمیم میابد.
اگر بپیذیریم که ترس منشأ دوگانه دارد (یکی عامل وحشتزای طبیعی و دیگری وحشت از آزادی در مورد خود، در واقع ترس دوم ترس درونی است و ماهیت سوبژکتیو دارد) بایستی پذیرفت که حاکمیت سعی در القای ترسی از نوع دوم به بطن عامه جامعه دارد. خواه ناشی از مشاهده برخورد خشونتآمیز نیروهای انتظامی با عناصر ناباب مورد ادعا باشد و یا در نتیجه دیدن صورت خونآلود زنی که تنها جرمش فیلمبرداری با دوربین شخصی از برخورد خشن پلیس با افراد بدحجاب. ترسی که از عدم وجود یک خواست اکثریتی ناشی میشود بایستی در جامعه نهادینه شود تا مگر کسی اندیشه تکرار این اعمال یا شبهه مشابهت رفتاری را در ذهن تداعی کند.
فکر میکنید افشاگری فقط کار کیهان است؟ مگر ما از کیهان چه کم داریم؟ یا از آن جوانک شهرستانی مقیم کانادا؟
فلذا برآن شدیم تا در نخستیم گام نقاب از چهره یکی از این عزیزان برداریم( رونمایی کنیم)
قضیه از این قرار است که روزنامه وزین و ارزشی کیهان به خانه هنرمندان و اینکه این مکان پاتوقي غيراخلاقي براي لمپن ها و شبه روشنفكران بدل شده است كه در سياستگذاري آن نمي توان رويكردي ارزشي را ديد ایرادی وارد نموده.
از سوی دیگر بهروز غریبپور، مدیر عامل خانه هنرمندان و پسرخاله مایکل لدین در مصاحبهای این موضوع را تکذیب نموده و تاکید نموده که: خانه هنرمندان ايران , خانه محملي براي افراد ضد انقلاب نيست .
و اما ارتباط این موضوع با جناب نبوی همانا ربط کیف پول اون آقای دیپلمات است به واترگیت.
چگونه؟ عرض میکنم. یکی از دوستان عزیز ما لینک این خبر را در خبرگزاری ایلنا دیده و لینکش را در سایت بالاترین قرار میدهد. اشتباه کوچک این دوست ما این بوده که محمل را مخمل خوانده و در عنوان تیتر نیز به همین ترتیب مخمل ذکر میکند. و اما ابراهیم خان که برای طنز روزانه بدنبال سوژه بوده از کمبود وقت یا از فرط چیز دیگری به خواندن تیتر اکتفا نموده و در طنز امروز خود در روزآنلاین نوشت: غریب پور، مسوول خانه هنرمندان سابق( لانه جاسوسی آمریکا ورسیون 2007) گفت: « خانه هنرمندان، خانه مخملی برای افراد ضدانقلاب نیست.» (بند اول، خطوط دوازدهم و سیزدهم)
و از اینجا نتیجه میشود که الف- نبوی از طرفداران اصلاحات و رئیسجمهور سابق از هیفوس و اینترپرایز مبالغ کلانی دریافت میکند تا با تحریف لینک ملت دست به تشویش اذهان عمومی در مقیاس تجاری به میزان ۵ هکتار بزند.
آقای نبوی بدانید که خانه عنکبوت از خانه اردک سستتر است و ایران پر از بسیجی است و اتوبوس از مینیبوس بزرگتر است.
آمریکا بداند ما بیدی نیستیم که با این کارها بلرزیم. جوانان ما قر که در کمرشان میماند به جای برک و تکنو، باباکرم میرقصند. ایرانی ایرانی برقص.
منتظر عذرخواهی شما و دیگر اعضای شبکه عنکبوتی از ملت شریف ایران هستیم.
پ.ن: البته با توجه به اینکه تیتر کیهان در مورد خانه مخملی بوده کاملاً منطقی است که منظور آقای غریبپور همانا مخمل بوده باشد اما بهرحال خبرنگار ایلنا چه در تیتر و چه در متن مصاحبه از لفظ محمل استفاده نموده.
پ.ن.۲: کامنت یکی از دوستان در مورد این پست مارو بواقع جابجا نمود:
گلآرا حمزه:
"اگه ارنستو زنده بود من مطمئنم که از مریدان سید علی خودمون بود. با حقوق بشر به هیچ جا جز آغوش باز سرمایه داری برنمیگردیم. دست از قرطی بازی بردار و به آغوش باز انقلاب بازگرد اقا جون که توش جا هست بیش و کم زاده را که تیغ کشیده است بر ستم."
شکی نیست که ارنستو از بسیجیان مخلص و وفادار به آرمانهای انقلاب و دفاع مقدس بود. اما شما پیدا کنید ارتباط حقوق بشر و آغوش سرمایهداری و آغوش باز انقلاب که توش جا هست بیش و کم زاده را که تیغ کشیده است بر ستم.
(لابد از فردا شریعتمداری تو کیهان مینویسه ای فرزندان رشید اسلام برگستوان بر خود گیرید و ببر بیان بر آن استوار گردانید که ضربتی سخت بر استکبار زنیم تا خرسندی اهورا مزدا از پی آن حاصل آید. و نفس هاشاگر خویش را با فره ایزدی در مغاک میندازید ای مخملیزادگان ژند نفس و هیفوسیان دشخوار پندار)
طی هفتههای اخیر برخورد نیروی انتظامی با اشخاصی که از آنان با لفظ" ازاذل و اوباش" یاد میکند شدت یافته است. نیروهای پلیس طی عملیات شبانه و به صورت ضربتی به محل سکونت این افراد حمله برده و اقدام به تفتیش منازل، دستگیری آنان و بعضاً ضرب وشتم در ملأ عام نمودهاند. در این بین توجه به نکاتی چند ضروری به نظر میرسد.
1. اتهام نسبت داده شده به افراد یاد شده بطور اعم شامل اخلال در امنیت و نظم عمومی جامعه، هتک حرمت، ایجاد مزاحمت و سلب آسایش سایر شهروندان بوده است. تمامی موارد فوق از جمله جرائمی است که قانونگذار در قانون مجازات اسلامی آن را پیشبینی و مجازات آن را تعیین نموده است و اما بدین نکته باید توجه داشت که جرم افراد در محاکم قضایی بیطرف و توسط مرجع دارای صلاحیت بررسی و اثبات میشود و فارغ از هویت و سابقه متهم و نوع جرم تا زمان دادرسی و اثبات جرم همواره اصل بر برائت متهم است. بنابراین برخورد و ضرب و شتم متهمین توسط نیروی انتظامی هیچ گونه توجیه قانونی ندارد.
2. تمامی اعضای خانواده بشری به صرف انسان بودن دارای حیثیت ذاتی هستند. حیثیت که مترادف آبرو، شرافت، اعتبار و شأن اجتماعی است، تجلی حیات معنوی افراد در روابط اجتماعی تلقی میشود.
ازین رو حیثیت یک فرد را نمیتوان و نبایستی سلب و مخدوش نمود چرا که حفظ و احترام به کرامت و شخصیت اعضای یک جامعه شرط اصلی سلامت و بقای آن است.
بر طبق نص صریح قانون حقوق و آزادیهای شهروندی در زمان دستگیری متهم بایستی تا حد امکان از برخورد فیزیکی و اقدام به ضرب وشتم افراد خودداری شود. در حالی که شواهد امر نشان میدهد مأموران نیروی انتظامی چه در زمان دستگیری و چه پس از آن نه تنها اکراهی از برخورد فیزیکی با متهمین نداشتهاند که با کمال تأسف مشاهده شده که مامورین در ملأعام و بطور کاملاً آگاهانه اقدام به ضرب و شتم، توهین لفظی و اقداماتی از قبیل آویزان نمودن آفتابه به گردن و گرداندن در سطح محلات نمودهاند.
حال آنکه در ماده 1 اعلامیه جهانی حقوق بشر و نیز ماده 22 قانون اساسی به صراحت بر وجود، حفظ و برابری حیثیت انسانی افراد تأکید شده و نیز در مواد 648، 669 و 698 قانون مجازات اسلامی مجازاتهایی جهت جلوگیری از هتک اعتبار و آبروی افراد پیشبینی شده است.
3. اگر هدف از اجرای مجازات و برخورد با مجرم را اصلاح جامعه و حفظ کیان آن بدانیم ناگزیر به اذعان این نکتهایم که چنین روش برخورد و عتاب پیامدی جز تخریب و نابودی حریم انسانیت نخواهد داشت. چرا که از یک سو این نوع نگرش به مجرم، تخظئه صرف وی و فراموش کردن جرم و زمینه ایجاد آن کمال کوتهاندیشی است. فردی که به چنین عقاب و خشونتی گرفتار شده نه تنها از راه رفته بازنخواهد گشت که با تخریب هرآنچه آخرین ریسمان وابستگی وی به کمال و وجدان بازدارنده خویش است، راه را برای کجروی بیشتر هموار میبیند.
و از دیگر نظر توهین به شعور، حیثیت و تخریب شخصیت فرد در حضور دیگران تأثیر نامطلوب رفتار را دوچندان کرده و علاوه بر تباهی فرد زبان و راه اصلاح از طریق خشونت را در میان ناظران ترویج و اشاعه خواهد داد.
4. فراموش نکنیم مزاحمت و ایجاد ناامنی نه یک خصیصه فردی که بروندادی اجتماعی است. ریشههای ناهنجاری اخلاقی و رفتاری را بایستی در معضلات محیطی و زمینه سوقدهنده بسوی ارتکاب بزه جستجو کرد. و آنگاه که نیروی انتظامی به مثابه حامی جامعه و حافظ و پشتیبان آن خود در پی نمایش خشونت و فرهنگ برخورد متقابل (و نه اصلاح انحرافات) است و بانیان امر به عوض کاستن از عوامل وقوع جرم بدنبال محو نتایج و مظاهر معضلات(و نه خود علل) هستند، انتظار بهبود در امنیت اجتماعی خیالی بیش نیست.
امروز ۲۱ ساله شدم
از امروز با خیال راحت تو سایت های پورنو روی "بالای ۲۱ سال" کلیک می کنم.
از امروز من مرد خواهم بود. من خواهم مرد را بودن. من دیگر مرد.
الیوم زندگی رنگ دیگری خواهد داشت
شاید قهوهای سوخته
الیوم قصهی ماست که هر سر بازار خواهد بماند
قطعاْ و حداقل تاکنون زاییده شدن فرآیندی دموکراتیک نبوده
و امروز ۲۱مین سال است
۲۱ مین سالگرد دیکتاتوری بودن
و من زیاد خودم را اذیت نمیکنم
که چرا زائوی لعنتی نظر من را نپرسید
چرا که اگر میشد بهتر بود نظر را ۹ ماه قبلترش میپرسیدند
و نتایج رفراندوم سزارین هم به هکذا
یک سال دیگر بگذشت
باقی را چه میکنی؟
تا گور دانش بجوی؟
نه
جویدن دانش برای دندانها مضر است
مسواک بزنید
تا گور راهی نیست
تا نیستی هم شاید
یه روزی یه آدمی رفت پیش دکتر.
دکتر معاینه کرد و متوجه شد که فرد افسردگی شدید دارد.
به او گفت: باید کمی شادتر زندگی کنید. بیشتر بخندید.
پیشنهاد میکنم به دیدن برنامه گریمالدی دلقلک بروید تا حالتان کمی بهتر شود.
مرد نگاه خستهاش را به دکتر دوخت و گفت:
آقای دکتر، من خود گریمالدی هستم.

نزدیکترین به من سالهاست که در دوردستهاست
من اینجا
ما اینجا
و اما
دور و دورتر
زبان هم را نمیفهمیم
مشکل از زبان هم نیست
گوشهامان عادت شنیدن را سالهاست به باد سپردهاند
پ.ن: شعری نوشته بودم، به دلم نشسته بود. برق رفت. همیشه جنس اتفاقات با هم جوره. بدیش اینه که برای ماها فقط بدش وجود داره.
پ.ن: بدجوری به دل میشینه
I don't want any night to go by
Without you by my side
I just want all my days
Spent being next to you
دوستی در پست قبلی کامنتی گذاشته و از ما استفتاء نموده بود:
یک خواهر بسیجی
خواهرم
اول از همه چند تذکر:
یکی اینکه صحیح نیست دختر و پسر مسلمان تو لاو هم بترکن. چرا که ترکیدن آنها موجب خواهد گشت که تکههای ایمان این عزیزان به اطراف پرت شده و واجبالقصاص شوند. و دیگر اینکه خواهرم خدا نکنه شما بمیرین، فدات شم دشمنت بمیره. و اما پاسخ:
ببینید مسائلی از این دست نیاز به شرح و بسط و تفصیل دارد.
اما از آنجا که النکاح سنتنا در حدود شریعت و مقتضیات بالاجتناب به حل مشکل شما مبادرت می ورزیم
و اما در این مورد بخصوص
اولاَ در آخور اهمیت بسیار است که پسر انجمنی که باشد؟ و از سوی دیگر اين دوشيزه مكرمه بسيجيه كه باشد؟
تبصره: اگر دختره شما باشيد و پسره هم ما باشيم كه تشريف بياوريد ما شخصاً مشكلتان را حل ميكنيم.
ثانياً آيا مشكل بالواقع عشق است و يا هوسي است زودگذر؟ كه اگر اينگونه باشد براي رفع آن راههای نزديكتري هم وجود دارد. و در كشافالحضره از قول ابنالابنه آمده كه: "پس از اين روزگاري خواهد آمد كه جوانان هذا المرز و البوم الشهيد الپرور مترون في شارع جردن و پايمالون خون شهدا و نمره تيليفون ردٌبدلا. كه عالم بزرگ شيخ چوب پنبه در جلد دوم تفسير الجبرا در توضيح اين عبارت تراوش نموده كه "بيضهٌ بيضاً"
و اما ثالثاً بايد به اين نكته توجه نمود كه تيريپ لاو مربوطه به چه قصد و منظوري واقع شده؟ بايستي تحقيقات لازمه توسط برادر مرتضوي و تيم مربوطه انجام پذيرد تا مگر اين برادر انجمني از طرف صهيونيسم جهاني و منطقهاي مأموريت داشته تا در خواهران مخلص ما رخنه كند و ناموس مسلمین بر باد رود و خداي ناكرده اين سربازان گمنام دچار شكاف گردند.
تبصره: در صورتي كه مرحله فوق با موفقيت طي شد و فرد انجمني سربلند از زير دستان و... تيم مربوطه بيرون آمد و نكاحي صورت گرفت به دليل خودفروخته و بیدين بودن انجمنیها باز هم صلاح نيست ميخ كفر در سرزمين اسلام فرو برود.
و سرانجام راهنمايي ما به شما همشيره محترمه
با توجه به نكات فوق صلاح ازدواج اين دو عزيز به صلاح نميباشد و به جاي آن ما صيغه را پيشنهاد میكنيم كه همانا لذت حلال است و صفاسيتی.
۱. کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر یکساله شد. در آستانه تولد یک سالگیش این بالاخره به راه افتاد. تولدت مبارک
پ.ن:
هیشکی به من توجه نمیکنه. هق هق.
۲. ما دیروز مریض شدیم. شاید هم پریروز. به قول بزرگمهر اگر آلن دلون مریض میشد چه کار میکرد؟ ما هم همون کارو کردیم. رفتیم دکتر. نشستیم رو صندلی. پرسید چه مرگته؟ گفتیم: سینهمون سرفه میکنه. یه چوب کرد تو حلق ما شروع کرد به نسخه نوشتن. تب و فشار خون و سایر معاینات لازم نبود احتمالاْ. پرسید آمپول بدم؟ گفتیم هر جور صلاح میدونید. نسخه که تموم شد سرشو آورد بالا، که آره یه ۸۰۰ نوشتم با یه یک میلیون و دویست قاطی میکنی میزنی. یه دگزامتازون هم نوشتم اونم میزنی.(خوب دوکی جون یه دفعه اون خودکارتم بیا بکن... ) بگذریم. نسخه رو گرفتیم رفتیم تزریقات که از قضا مجانی هم هست. گرفت و گفت شما آماده شید. اگر دقت کرده باشید بین این لحظات آمادگی و فرو نمودن سوزن یه شکاف زمانی ایجاد میشه که از خود آمپول بدتره. به انضمام نقطه اوج قضیه که همانا مالیدن اون پنبه الکی باشه به محل مورد نظر. و سرانجام... اوی و جالب اینکه تزریقاتی عزیز دستشو تا مچ کرده اون تو و هی به ما گیر میده که شل کن دیگه. خوب پدر من خودش سفت میشه. دست من که نیست. شما خودت دستت تو کاره. این رفلکس طبیعیه این منطقه محسوب میشه. و جالب اینکه آمپولی رو که باید تزریقش ۱ دقیقه طول بکشه ظرف ۳ ثانیه تموم کرد. طوری که فشار مایعی رو که داخل بدنم چپونده میشد کاملاْ حس کردم. اصولاْ هر وقت آمپول میزنم تا مدتها موضع رو که ماساژ میدم احساس میکنم آنتیبیوتیک داره وارد خونم میشه.
نتیجه اخلاقی: در طول زندگی هرگاه حس نمودید چیزی قصد دخول به درون شما را دارد، شل بگیرید، دردش کم میشود.
نتیجهگیری آمریکایی: اگر در زمان تجاوز کاری از دستتون بر نمیاد، سعی کنید لذت ببرید.
۲. یکی از نمایندگان مجلس فرموده که: "دولت موظف به تمكين از مصوبات مجلس است و نه برعكس."
راهکار۱: در شرع مبین مرد حق دارد زنش را به جرم عدم تمکین طلاق دهد.
راهکار ۲: طبق شرع مبین در صورتی که زن تمکین نکند مرد حق دارد از دادن نفقه خودداری کند. پیشنهاد میشود مجلس از دادن هر گونه بودجه به دولت تا اطلاع ثانوی خودداری کند.
راهکار ۳: بر طبق نص صریح کتاب مقدس اگر زن تمکین نکند، مرد بایستی ابتدا با زبان خوش(روش مخزنی) وی را ترغیب کند. سپس کمی با خشونت و اگر باز هم چراغ سبزی دیده نشد وی را بزند. از آنجایی که مراحل اول و دوم تأثیر جندانی نخواهد داشت پیشنهاد میشود نمایندگان احمدینژاد را به خانه ملت دعوت و سپس با کمربند و ترکه انار وی را به تمکین وادار کنند.
۴. زیاد شوخی میکنم. زیاد یعنی خیلی. و بدتر از همه چاک دهانم هم خیلی وا شده. بعضی اوقات دوستان را دلخور میکنم. به همه عزیزانی که دلخور شدهاند در درجه اول باید بگویم که به کتف چپم که دلخور شدین. و در ثانی عذرخواهی میکنم.
۵. زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است. به شرطی که آب حوضچه زیاد سرد نباشه. وگرنه آدم میچاد، مجبور میشه بره دکتر، بعدشم باید شل بگیره.
۶. از این پست جمهور در مورد حسین درخشان لذت فوقالعادهای بردم.(تقریباْ به ارگاسم رسیدم) تمام صحبتهای هودر در مورد این و آن به کنار این چرت و پرتهای اخیرش در مورد وضع باطبی و هیاهوی تحکیم و اینکه آمریکا میخواهد احمد را تبدیل به یک فخرآور دیگر کند حالم را بهم زد. آخر آدم این قدر متوهم؟ این همه از دیگران بریده. حقا که جمهور خوش نوشته. دست مریزاد
به یاد گازی که سر پاستیل از لبم گرفت.
درست یادم نیست
ولی احتمالاْ یکی از روزهای هفته باید بوده باشد
میتا آمده بود انجمن ما
ما و شما نداریم که
شاید هم داریم
همراهش دو تا موجود بود
یکی میانه
یکی نردبان
نردبان را بعدترها خرفهم شدیم که اسمش انوش است
آدم ها زود به همدیگر میچسبند
با لباس یا بی
و زیاد طول نکشید
خیلی کم
تا ما به هم تو گفتیم
نه
برای به تو رسیدن زمان تنها بهانه بود
و نکند این جوری که من مینویسم یکی فکر کند تو پارتنر من بودی؟
نه
برای خوب بودن هم احساس تنها بهانهای ست
تو به سر تا پای زمانه خودت را کشیده بودی
و خیلی هم ما شدن ما به طول نکشید
زندگی هم از ما خسته شد
مارو کنار زد
مثل قطره اشکی
تو رفتی
و من هنوز
غلامم...
گزارش یک زندگی- بخش نخست رادیو زمانه

شهرنوش پارسیپور در کودکی بهمراه مادرش در پس زمینه
به طور معمول در رادیو زمانه من برنامهای دارم با عنوان به روایت شهرنوش پارسیپور اما وقتی قرار شد برای سایت رادیو زمانه هم مطلبی بنویسم تصمیم گرفتم خاطراتم را بنویسم. بعد قرار شد من این خاطرات را بخوانم. من این خاطرات را زیر عنوان گزارش زندگی می سازم و منتشر می کنم.
در آغاز این خاطرات من سعی کردم برخی از خاطرات جنسیام را که از دوران کودکی به خاطر دارم بنویسم. ممکن است این برای برخی از کسانی که این خاطرات را می خوانند یا میشنوند عجیب باشد اما من در طول چهار سال و هفت ماه در زندان شاهد اعدام صدها و صدها زندانی شدم و امروز در آماری که میدهند متوجه شدم بیش از ده هزار نفر اعدام شده اند.
همیشه در جستجوی انگیزه این اعدام ها بودم. یعنی فکر می کردم چرا افراد وارد فعالیت هایی شده اند که بعد به این نحو دردناک زندگی شان را از دست بدهند. بدون شک دلیل عمده بسیاری از کسانی که جانشان را از در این فعالیت ها از دست دادند مبارزه در راه آزادی و نجات انسان و انسانیت بوده است.
من هیچ شکی در این قضیه ندارم هرچند در صداقت برخی شک می کنم که احتیاطا شاید به دلیل جاه طلبیهای سیاسی و یا رسیدن به مقامات بالا خودشان را درگیر مسائل سیاسی کرده اند و دستگیر شده اند.
اما انگیزههای دیگری را هم باید جستجو کرد برای این که چرا افراد به مسائل سیاسی علاقهمند می شوند یکی از این انگیزه ها بدون شک مسائل اقتصادی است یعنی کمبودهای مالی فقر و گرفتاری های خانوادگی باعث می شوند شخص وارد زندگی سیاسی شوند. یعنی سعی کند برای نجات خودش و دیگران از فقر و بدبختی حرکت کند و چون اغلب به تنهایی قادر نیستند این مهم را به انجام برسانند در نتیجه وارد فعالیت اجتماعی- سیاسی گسترده می شوند.
اما در جوار فقر، یک انگیزه دیگر هم می تواند باعث فعالیت سیاسی شود و آن هم رفتارهای جنسی و خاطرات جنسی است که از گذشته به یاد ما مانده و ما را رنج می دهد و برای مبارزه با آنها سعی میکنیم جهان بهتری بسازیم؛ جهان نوینی که به دور از تجاوزهای جنسی باشد. جهانی که در آن مشکلات جنسی در میان نباشد و یا تحریم های جنسی به صورتی که در جامعه باب هست وجود نداشته باشد.
بررسی این انگیزه بسیار کار مشکلی است چون بسیاری از افراد حاضر نیستند هرگز در مورد این نوع مسائل زندگیشان توضیح بدهند.
من دختر جوانی را به خاطر می آورم که یکی از اقوامش از او به عنوان طفل همراه استفاده می کرده تا سر قرار های ملاقات برود و البته از این راه پول هم دریافت می کرده است. دختر جوان یکی از انگیزه هایش برای ورود به فعالیت های سیاسی شاید این خاطرات بوده است.
من فکر می کنم خاطرات جنسی، تجاوزات، رنج هایی که انسان ها برده اند، مهم هستند. در مورد خاص دختران شاید از دست دادن بکارت در کودکی و نوجوانی، رودردو بودن با جامعه سنت گرا و بدخیمی که حاضر نیست زن را جز به شکل یک کالای حاضر و آماده به خانه بخت ببرد و این را به صورت یک معامله انجام بدهد. هیچ بعید نیست که افراد این جامعه به انقلاب بر ضد این ارزش های جنسی کشیده شوند.
البته هرگز هیچ انسان انقلابی حاضر نیست اعتراف کند که احتیاطا در حرکت های اجتماعی- سیاسی انگیزهاش همین مسائل جنسی بوده است.
با توجه به این قضیه و رنجی که در این سال ها برده ام، از رنج کسانی که در مقابل چشمانم اعدام شده اند و همین طور جستجو در این مورد که چه کارهایی می شود کرد که جلوی این گونه جنایت ها را برای دفعات بعدی بگیرد به این مسائل فکر کردم. از آنجایی که خود من دچار گرفتاری های جنسی بوده ام و این گرفتاریها به زندگی من شکل بخشیده و باعث شده در دوران جوانی منبه طرف سوسیالیزم مایل باشم که البته من امروز هم یک سوسیالیستم و همین جا بگویم که من بین مفهوم سوسیالیسم و کمونیسم فاصله قائل هستم.
من یک سوسیالیست به سبک سوئدی هستم نه حتی به سبک شوروی یا حتی چین، بنابراین به انگیزههایی فکر کردم که مرا به این قضیه کشاند و باعث شد بروم به جستجوی واقعیت و خودم را از نرم های اجتماعی خارج بکنم و این باعث شد به مسائل جنسی بسیار فکر کنم. ضمن این که باور دارم این مسائل جنسی به نوعی مشکلات و مسائل افراد دیگر هم هست.
برای همین من شروع کردم به نوشتن خاطراتم زیر عنوان گزارش یک زندگی و بعد با ضرباهنگ تندی از مسائل جنسی شروع کردم سپس این خاطرات را برای یکی از اقوامم فرستادم و او با خواندن این خاطرات بسیار عصبانی شد و گفت: "عزیز من! تو مگر دیوانه ای؟ این جور چیزها در زندگی همه بوده، تو چرا خودت را بیندازی وسط و بدنام و گرفتار کنی و باعث خنده و مضحکه عده ای از آدم ها ی بدجنس بشوی؟ مگر تو گوشت قربانی هستی که باید خودت را در عزا و عروسی تقدیم کنی؟".
فکر درستی بود و من هم با خودم فکر کردم عجیب است من مسائل جنسی زندگی ام را نوشته ام و فرستاده ام و گذشته از این که این مسائل به نوعی با زندگی دیگران هم درگیر است که شاید علاقه مند نباشند حضورشان در این خاطرات به چشم بخورد از طرف دیگر مگر من واقعا گوشت قربانی هستم؟
من مدام به این مساله فکر میکردم و حتی میتوانم بگویم کمی روانم پریشان شده بود.
چون تا وقتی سخن در اندرون ماست و در سکوتیم ما بر سخن مسلطیم اما وقتی سخن را بر زبان می آوریم سخن بر ما مسلط می شود.
به هر تقدیر با در نظر گرفتن همه این مسائل من باز هم تصمیم گرفتم در مورد این مسائلم صحبت کنم البته کمی پوشیده تر از آنچه نوشتم و امیدوارم این پوشیدگی شامل حال نوشته من هم بشود.
میل دارم بگویم مسائل سیاسی و زندان من از عواملی بوده که به من اجازه داده یعنی مرا وادار کرده که درباره این مسائل صحبت کنم. و امیدوارم این خاطرات به کسانی که در مقطع حساسی زندگی کردند که ما زندگی کردیم کمک کند.
در همین رابطه:
گزارش يك زندگى- بخش دوم: منظرههایی که پنهانی دیدهایم
گزارش يك زندگى- بخش سوم:خاطراتی که زندگی مرا داغان کردهاند
پ.ن: از پارسیپور تنها يك كتاب خوندم: زنان بدون مردان. از عقايدش خوشم مياد. همين طور از سوسياليست سوئدي بودنش.
So close no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters
Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say
And nothing else matters
Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters
Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know
So close no matter how far
It couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters
Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know
I never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say
And nothing else matters
Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters
Never cared for what they say
Never cared for games they play
Never cared for what they do
Never cared for what they know
And I know
So close no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
No, nothing else matters
حالا تو دست بی صدا
دشنه ی ما شعر و غزل
قصه ی مرگ عاطفه
خوابای خوب بغل بغل
انگار با هم غریبه ایم
خوبیه ما دشمنیه
کاش من و تو می فهمیدیم
اومدنی رفتنیه
یک ساعت پیش بود. ار در دانشگاه که بیرون میآمدم صدایی از پشت سر گفت: آقای گودرزی؟ برگشتم. صاحب صدا غریبه مینمود. تا اینکه اسمش را گفت.
و حالا روبرویش نشستهام. ۱۷ سالی میشود که ندیدمش، درست مثل خود تو. چشمهایش رنگی است، عین خود تو. و من با چشمانی که از سیاهیشان خوشحالم آنقدر نگاهش میکنم تا شروع کند. حرفهایی بزند که از قبل برایم مثل روز روشن است. ذرهذرهاش را پیشبینی میکردم. از تو میگوید. از اینکه فلان جا اسمم را دیدهای. زیر فلان نوشته. خبر بازداشتم را خواندی یا مصاحبههایم را شنیدی. از دل پرپرشدهات میگوید. از اینکه میخواهی با هم دوست باشیم و از قصدت برای جبران گذشتهها. و من ناخودآگاه فکرم میرود سمت گذشتهها. با خودم فکر میکنم کدام گذشته؟ از تو تنها چند تصویر گنگ مانده که آخرینهایش برمیگردد به چهار سالگیم و اغلبشان از تلخترین لحظات زندگیم است.
و برادرت همچنان دارد حرف میزند. از بخشش میگوید. از اینکه مقصر نبودی. از شما دو نفر میگوید و کودکی که این میان قربانی شد. و به من حق میدهد. کدام حق؟ صحبت که میکنم نمیتوانم عمو خطابش کنم. این واژه برای من تعریف نشده. چیزیست که هرگز جایی در زندگیم نداشته، عین خود تو. اسمش را میگویم. میگویم که ازت نفرت ندارم. نه اینکه لایقش نباشی، چه بسا بیشتر هم که تو را سزاواری کند. نه ازین سان که نفرت را از زندگیم کنار گذاشتهام. نفرت کور یا بینا فرقی نمیکند. برای من تو سالها پیش مردی. نه... نمردی. تو حتی نبودی که بمیری. یک عدم صرف و نیستی هیچ وقت نمیمیرد. یک عدم بودی. عدم خودت، خانواده، گذشته، زندگی و انکار نطفهات. و این من بودم که مردم. توی تمام لحظههایی که نه تو نه برادران خوشگذران و بیاحساست و نه پدر و مادرت سراغی از تنها نوه خاندانتان نمیگرفتید، کوهبان(این واژه حالم را بهم میزند) تو در ثانیه ثانیه کودکیش مرد. چه از زخمهایی که به خودش زدی که دردشان هنوز که هنوز است تمامی ندارد و چه زخمهایی که مادرم از تو خورد. نمیدانم از الطاف لاجوردی بود یا کابل های کس دیگر. اما با چیزهایی که شنیدهام تشخیصش سخت نیست که از آن دخمه لعنتی که بدر آمدی پارانویید حاد داشتی و صد جور مشکل روانی دیگر و پشت بندش احمقانه ازدواج کردی. این شد که شکنجهدیده خود شکنجهگر شد . این بار تو بر جایگاه حاجاسدالله نشستی. آن هم برای عزیزانت.
برادرت از من حسن نیت طلب میکند و من خندهام میگیرد. از اینکه درک نمیکند همین که اینجا نشستهام حسننیت محض است. وگرنه سالهاست که اسم اساطیریات را هم تکرار نمیکنم. پدر و مادر برای من یک نفر بوده و خواهد بود. زنی که بزرگترین ضربهها را از تو خورد و باقی زندگیش را پای من گذاشت. منی که تو انکارش کردی و حالا با وقاحت تام میخواهی جبران کنی. هی برادر جان نمیدونی چه تلخه وارث درد پدر بودن.
سعی دارد احساسات مرا تحریک کند. ترا مظلوم جلوه بدهد. از سختیهای زندگی در غربت میگوید. از شباهت نوشتههای ما دو نفر و شباهتهای دیگر که مبادا چنین باشد. که همه خواستم پیوسته این بوده که تو نشوم. دردا خلقی که نجاتدهندهاش تو باشی. چنین است که امروز خودم را فعال حقوقبشر میدانم نه یک آدم سیاسی. به برادرت میگویم که از قطعیت بیزارم، مطلقگرایی حالم را بهم میزند. اما در این بین تنها یک استثنا هست. جایی که منطق و احساس و وجودم از تو و هرچه نشان تو دارد دوری میکند. نامهای را که به توسط برادرت فرستادهای جواب نمیدهم(بهتر بگویم نیم نگاهی هم بهش نینداختهام) و اینها را مینویسم(نشانی از تو ندارم چنان که همه عمر نداشتم، برادرت گفته اینجا را میخوانی) که امید واهی برایت نماند. من و تو را راهی به سوی ما شدن نیست. ره ما ازهم جداست. به حال خودمان بگذار و حضور آزاردهندهات را از میان بردار، درست مثل گذشتههایی که یک دمش هم قابل جبران نیست.
خون را با خون نمیشویند. خون دل را هم. خونی که جنون شد. دریغ از دلی که ریش شد و دندانی که تو بر جگر ما فشردی.
کسی حرف منو انگار نمی فهمه
مرده زنده , خواب و بیدار نمی فهمه
کسی تنهاییمو از من نمی دزده
درده ما رو در و دیوار نمی فهمه
واسه ی تنهاییه خودم دلم می سوزه
قلب امروزیه من خالی تر از دیروزه
سقوط من در خودمه
سقوط ما مثل منه
مرگ روزای بچگی
از روز به شب رسیدنه
دشمنیا مصیبته
سقوط ما مصیبته
مرگ صدا مصیبته
مصیبته حقیقته
حقیقته حقیقته
و یک نفر که داره مستونه آواز میخونه، مستونه گریه میکنه. یکی که غم باهاش زاده شده
و ترنم موزون حزن، ابدیت در راه
پرم از سایه برگی در آب
چه درونم تنهاست
۱. سایت ایرانیوز (که بحث بازداشت میثم زمانآبادی، مدیر عاملش و فیلتر شدنش هنوز داغ است) در صفحه اول خود در مطلبی تحت عنوان عکس روز آورده: "ژاندارك دختر كوچك و باذكاوتي كه از عوامل پيروزي فرانسويان در جنگ برابر بريتانيا بود در چنين روزي براي مجازات اعدام به يك كشيش مسيحي سپرده شد. ژاندارك بالاخره در مقابل چشم مردم و زنده زنده سوزانده شد."
زبانم لال ولی تا آنجا که اطلاعات ناقص ما متذکر میشود باکره اورلئان در ماه می سوزانده شد و تازه در فوریه ۱۴۳۱ بود که دادگاهش آغاز شد. و خوب الان ژانویه است و..؟
۲. خانوادهی احمد باطبی به دلیل کابینی بودن ملاقات و به نشانه اعتراض به این امر از ملاقات وی سر باز زدند خبر تکمیلی: دکتر حسام فیروزی (پزشک معالج احمد باطبی) به شعبه ۱۴ دادگاه انقلاب تهران احضار شد. در احضاریه ای که برای او فرستاده اند قید شده است که ظرف مدت سه روز از تاریخ مشاهده ی احضاریه باید خود را به دادگاه معرفی کند و در غیر این صورت، حکم جلب وی صادر می گردد. فیروزی در تاریخ ۱۱ مهرماه سال جاري در منزلش بازداشت شد و پس از دو روز آزاد گردید.
پ.ن: از اینجا، اینجا، اینجا، اینجا و اینجا میتوانید وارد وبلاگ کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر شويد.
۳. واحد اطلاعات اكونوميست در تازهترين گزارش خود پيشبيني كرد كه نرخ تورم میهن عزیز اسلامیمان در سال جاري به 15.8 درصد برسد.
نکته خندهدار اینکه خبرگزاری ایسنا در خبر خود آورده که: گزارش ماه دسامبر واحد اطلاعات اقتصادي اكونوميست كه آخرين گزارش سال 2006 اين واحد به شمار ميرود حاكي از آن است كه ميانگين نرخ تورم ايران در سال گذشته معادل 13.4 درصد بوده است كه نسبت به نرخ تورم 14.8 درصدي در سال 83 كاهش خوبي نشان ميدهد.
توجه مبذول نمودید؟ به جای اینکه اشاره کنه که از زمان روی کار آمدن جناب احمدینژاد تورم ۲.۴ درصد رشد داشته (البته به لحاظ آماری وگرنه من و هر کسی که ظرف هفتههای اخیر خرید کالا داشته میدانیم که تورم چیزی حول و حوش ۵۰-۴۰ درصد است) اشاره کرده که بهبه پارسال نسبت به پیارسال ماهش خوبی داشتیم، فلذا آخ جون.
۴. دولت محمود عزیز در تلاش مستمر خود در حال شکستن رکورد دریافت تذکر ازنمایندگان است. ايران به نقل از سيداحمد موسوي معاون پارلماني و حقوق رييسجمهوري نوشت: كابينه دوره اول آقاي مهندس ميرحسين موسوي 6700 تذكر و به كابينه دوره دوم وي 4988 در دوره اول كابينه آقاي هاشميرفسنجاني 4288 و در دوره دوم 2406 تذكر يا در دوره اول آقاي خاتمي 2927 و در دوره دوم 5481 تذكر از سوي نمايندگان به دولت داده شده، در حالي كه در دوره آقاي احمدينژاد تنها در يك سال (از 6/6/84 تا 6/6/85) حدود 3 هزار تذكر داده شده است... اين روند طبيعي نيست... طبيعي نيست كه تنها 3 نماينده در طول عمر مجلس هفتم بيش از 157 سوال و تذكر ارايه كنند... نبايد اينگونه باشد كه از حد طبيعي خود خارج شود... در 3 ماه اول 141، 3 ماهه دوم 129 و در 3 ماهه سوم 93 نماينده به دولت تذكر دادهاند...
حالا اینکه این آقای مشاور سوتی داده یا دوستان مشارکتی حرفهایش را گلچین نمودهاند خود بحثی است که در این مقال نمیگنجد.
۵. طرح ساماندهی وبسایتها و وبلاگها هم حکایتی شده. دولت کریمه از کلیه دارندگان سایتها و وبلاگهای اینترنتی خواسته بروند اینجا و خودشان را به ثبت برسانند. در صورت ممانعت از انجام فعل مزبور(که دو ماه مهلت دارد) آدرس آن سایت فیلتر و با دارنده آن برخورد خواهد شد.
احتمالاْ طی سالهای آینده پایگاهی راهاندازی خواهد شد و از هموطنان خواسته خواهد شد تا در صورت تمایل به جماع با پارتنر خویش به این پایگاه مراجعه و مشخصات خود از جمله: انگیزه از انجام این کار، سایز سوتین عیال مربوطه(اگر فرد مربوطه مؤنث باشد طبعا سایز متقابلی ذکر خواهد شد)، مارک کاندوم مصرفی مکان،زمان و نحوهی اجرا را درج و سپس منتظر دریافت ایملی بمانند که شناسه و کلمه عبور در اختیار آنها قرار میدهد.
۱. دادگاه علنی شهرام جزایری برگذار شد. این گونه که عکسها نشان میدهد ( 1 و 2 ) بیگناهی وی ظرف این مدت کاملاْ اثبات شده.
با توجه به لبخند دلنشین حاجآقا جزایری همانا به این نکته خواهید رسید که با ذکر خدا دل گیرد آرام. نکته مهم اینکه در بخش "گیرد آرام" نیاز به دو انگشتر عقیق دو کیلویی کاملاْ حس میشود.
نکته: اگر خوب به عکسها دقت کنید میبینید که انگشترها جایشان با هم عوض میشود. نتیجه اینکه اگر روزی روزگاری در یک دادگاه تشریفاتی حاضر شدید به جای اینکه به ریش قاضی بخندید یا انگشتربازی کنید بشینید یه کار مفید بکنید. مثلاْ گوبلن بدوزید.
۲. دختر صدام گفت: "پدرم شهید شد".
ترجمه به فارسی سلیس: بابامو کشتن نامردا
با توجه به اینکه بابایی شوهر این خانم را در سال ۱۹۹۴ کشته ما نیز شهادت مظلومانه آقا صدام حسین، بزرگ خاندان بعث را به تمامی آقاهای دنیا تسلیت و تهنیت عرض میکنیم.
پ.ن: عکس باحجاب دختر صدام(رغد) برای شما مسلمین عزیز و عکس بیحجاب برای شما کفار و مشرکین لعین.
پ.ن.۲: آفلاین یکی از دوستان: " اگر چه ساكت و آرام كردند :: چرا ما را چنين بد نام كردند ::: شب قربان به جاي گوسفندان ::: چرا صدام را اعدام كردند..... ( جمعي از گوسفندان ناراضی)
۳. آمار كشته شدگان عراقي در سال 2006 اعلام شد. طبق این در سال ۲۰۰۶ بر اثر حوداث خشونت بار 16 هزار و 723 شهروند،نيروي نظامي و پليس عراقي كشته شدهاند. سازمان ملل متحد نيز اعلام كرده است كه به طور ميانگين حدود 100 عراقي در روز كشته ميشوند.
تبصره: نه اینکه فکر کنید ما داریم به تداوم تشنج و ناامنی در عراق کمک میکنیم. نخیر. این چوب خداست که بر سر بوش فرود آمده و دامنگیرش شده. منتها به دلیل عدم محاسبه گشتاور صحیح سر چوب به ماتحت عراقیها فرو رفته.
تبصره۲: اصولاْ در عراق اوضاع ملت از دو حال خارج نیست. یا کشته میشوند یا شهید. لابد احمدینژاد هم یه چیزی سرش میشود که گفته بچه درست کنید. بنده خدا خودش مشغول درست کردن شربت شهادت است که بدهد بخوریم. میخندید؟ باید بخورید.
۴. پژوهشگران عزیز اعلام نمودهاند نوشیدن متعادل الکل (چهار پیک برای برادران و دو پیک برای خواهران) به افزایش طول عمر کمک میکند. انشاالله این پژوهشگران عزیز در جهنم با ریتا هیورث و مریلین مونرو مشحون بگردند. از سوی دیگر تعداد دیگری از برادران جهادگر در امر پژوهش اعلام نمودهاند که مصرف سیگار به ای نحواْ کان در حکم محاربه با سلامتی است.
نظر به اینکه مورد اول بدون مورد دوم منتفی محسوب میشود لذا پیشنهاد میکنیم که الکل بنوشید عمرتان زیاد شود بعد سیگار بکشید برمیکردد سر جایش.
محققین عزیز همچنین اعلام نمودهاند که احتمال ابتلا به بيماری پارکينسون در ميان کسانی که سلامت خود را بيشتر به خطر می اندازند، از جمله سيگاری ها و اشخاصی که مشروبات الکلی مصرف می کنند، به مراتب کمتر است.
تبصره: خداوند این محققین را برای ما نگه دارد.
با تشکر فراوان از: پروانه ، زیستن ، نوشین ، زیتون ، علی و نیوشای عزیز برای دعوت از ما
سعی کردم در نهایت خونسردی اعتراف کنم:
۱. اولین تلاش من برای درک مشخصههای جنسی در ۴ سالگی اتفاق افتاد. در این سن برای اولین بار سعی کردم به درک روشنی از تز دوم فوئرباخ دست پیدا کنم. برای این کار دخترخالم رو ترغیب کردم که شلوارشو بکشه پایین. البته گویا اون با دیدگاه من در مورد نگرهی مؤلف چندان توافقی نداشت. در نتیجه کمی بدقلقی میکرد. بهر حال چیز زیادی از توش درنیومد. ضمن اینکه در اون زمان به دلیل کاست اجتماعی حاکم و نداشتن مکان این تجربیات رو در محل زیر میز ناهارخوری انجام میدادیم که شوهرخاله عزیز فضول ما دیده بود و ...
البته مامان ما از این حرفها روشنفکرتر بود. خدا پدر روانشناسی کودک را بیامرزد.
۲. نهضت شکل گرفته در مورد قبل کماکان ادامه داشت. نقطه عطف این رنسانس زمانی بود که دوم راهنمایی بودم. تا آن زمان به این نتیجه رسیده بودیم که بچه از زیر بوته کلم تا توی یک بقچه از طریق لکلکها به وجود نمیاد. اما چیزی که در مخیلهام نمیگنجید وجود چیزی به اسم فیلم پورنو( اون زمان میگفتیم فیلم سوپر) (البته هنوزم میگیم) بود.
تا اینکه دست برقضا برای اولین بار مامان جان مارو یک ماهی راهی منزل خاندان پدری کرد. خاندانی که ازشان تنها پدربزرگ و مادربزرگ ایران مانده بودند. بماند
برای اولین بار اونجا بود که فیلم پورنو دیدم. یادش بخیر باورم نمیشد. بماند که نقش مهمی در گسترش مرزهای آزادی بیان و توسعه جوامع داشت.
اما قسمت کاربردی و بلکه راهبردیتر قضیه نقش پررنگ این فیلم در امر گسترش صنایع دستی بود. بدین شکل که من و شریک جنسیم که در اون زمان دست چپم بود (چپدستم آخه) تصمیم به داشتن روابط آزاد گرفتیم. (فیالواقع کنکاشی درونگرایانه در باب خویشتن)
این بود که روز بعد که گراما و گرندپای عزیز خونه نبودند به مدد یک کرم( که برای کم نمودن ضریب اصطکاک استفاده میشد) و نیز فیلم معناگرای ساختارشکن شروع کردیم به یک سری حرکات رفت و برگشتی. کمکم با گذشت زمان تغییرات شگرفی در ما ایجاد شد و دچار یک نوع عرفان درونی شدیم. عرفان ما میرفت از بن بیضه تا قلههای رفیع معنویت اوج بگیرد که صدای سرفهی پدربزرگ(از نوع اعلام حضور کنندهاش) ما را از عرش به فرش کشید. ای بابا این چرا بیرونه.. برو تو دیگه
هی هی هی
و اما قضیه اینجا تمام نشد. ما بر عزم خویش استوار بودیم. این بود که چند روز بعد از فرصت استفاده نموده ایدهپردازی ترکوندیم که تشکهایی که روی هم نهاده شده خود نوعی تابو جنسی است که باید شکسته شود. در واقع شریک جنسیمان را عوض کردیم.
این بود که دست در دامن ساقی سیمین ساق خودمان پیش رفتیم و محصول دعا در ره جانانه (لای تشک) نهادیم. و باز رفتیم و آمدیم و... مجدداْ به سمت عرش اوج میگرفتیم و در بحر مکاشفت و تلذذی بی مهابا مستغرق بودیم که باهاااااااا دیدیم صدای استغفار مامانبزرگ عزیزمان میآید. و البته این بار بازگشت میسر نبود و کلیه روشهای معمول جواب نداد. نتیجه این شد که تا سه روز ملحفه تشکهای شسته شده روی بند آویزان بود و..
تبصره: یک بار نشستیم و تعداد موجودات بر فنا رفته طی انجام این امور را تخمین زدیم. اگر فرض کنیم که هر دفعه ۴۰۰ میلیون اسپرم نصفه انسان به ... داده باشیم میکنه به عبارت ۲۰۰ میلیون آدم کامل و این خودش اثباتی است در امر هولوکاست.
۳. و اما مورد سوم. سال سوم دبیرستان بودم. بدنسازی کار میکردم. هر چد که مامانجان غر میزد که قدت میسوزه و..
یک استاد بدنسازی داشتیم که نسبت به ما توجه خاصی داشت. دائم تصریح میکرد که استعداد ناب بدنسازی داری تو و خلاصه به ما کلی حال میداد. تا اینکه استاد عزیز از ما برای دیدن آلبومهای عکسش دعوت کردیم برویم منزل. ما هم به چشم برادری- پدری رفتیم. نشستیم و پذیرایی و استاد گفت فیلم میبینی؟ (جونم؟) گفتیم تا چه فیلمی باشد. پاشد رفت یه فیلم آورد و گذاشت و بهبه چه فیلمی. با تقریب خوبی فیلم پورنو بود. استاد هم مشتاقانه کنار ما نشسته بود و دستش هم پدرانه روی پای ما بود و بله دیگه. کمی که گذشت احساس کردم دست استاد در نقش ماساژور عمل میکند. همه اینها به کنار کمکم به سمت مرکز امور هم در حال بالا آمدن بود. ای بابا.
البته نه اینکه ما مشکلی با این قضیه داشته باشیم. نه مشکل این بود که بای سکشوال نبودیم. همین
خدا خیری به استاد بدهد که به تعامل جنسی معتقد بود. لطف کرد و به امتناع ما احترام گذاشت و الا با عنایت به سایز استاد الان مجبور بودیم برای جلوگیری از خروج مدفوع برای کونمون درپوش تعبیه کنیم.
۴. مامان جان ما از بچگی عاشق یک چیز بود: درس خواندن و رشد و تعالی و اینها. و هماره از یک چیز نفرت داشت: سیگار.
قضیه این بود که ترم پیش بعد از وقایع ۲۲ اسفند و احضار به کمیته انضباطی از فرصت استفاده کردیم و حذف ترم کردیم. از اون طرف از طرف دانشگاه نامه رفته بود کرمان که فلانی ترک قبل مشروط شده. مامانجان هم همان شب آمده بود تهران و صبح بعدش دانشگاه بود و کل قضایا از جمله حذف ترم را هم فهمیده بود. توی دانشگاه نیم ساعتی جر و بحث داشتیم( که همش از وقاحت من بود و بنده خدا از گل نازکتر نگفت) و مامان جان رفت.
ما هم با اعصاب گهی آمدیم توی انجمن نشستیم. دو هفتهای میشد که سیگار نمیکشیدم. به کارو گفتم سیگار بده. بهمن جوجو را روشن کردم و با ژست خراب و دپرس و چسناله روشنفکری شروع کردم به کشیدن. اواسط نخ اول بودیم که دیدیم صدایی از پشت سر میپرسد: انجمن همین جاست؟ و کمی بعد مامان جان که از کنار ما رد شد و روبروی ما نشست. ما هم موضعمان را حفظ کردیم و خیلی ریلکس پک عمیقی زدیم. تا اینکه جیغش درآمد که خجالت بکش... نتیجه اینکه ظرف یک ۲۴ ساعت ما به گه پیوند خوردیم.
تبصره: خداییش از برخورد مامان جان شرمنده شدم.
۵. یک رسم بدی بود(هنوز هم هست) توی مدارس که معلم جلسه اول که از در وارد میشد از بچهها میخواست که خودشان و شغل پدرشان را معرفی کنند. الحمدلله ما که اطلاع چندانی از ابوی نداشتیم. نتیجه اینکه معمولاْ یا میگفتیم مهندس یا استاد دانشگاه. سال اول راهنمایی اولین معلمی که آمد و این را پرسید نمیدانم چرا خر شدم و گفتم: کارگردان سینما، برای اینکه زیاد تابلو نباشه اضافه کردم: فیلم کوتاه و مستند میسازد کف ملت برید. کلی حال داد. بماند که بعدها یکی از معلمها گیر داده بود که شماره استودیو باباتو بده و... عجب گیری افتادیم ها.
پ.ن: برای ادامه بازی شیوا ، سعید حبیبی ، مجتبی سمیع نژاد ، آرمان امیری و انوش را پرزنت میکنم.
پ.ن.۲: دقت کردید همیشه مهمترین رازهای زندگی ما هموناییه که عمری ازش نهی شدیم؟
پ.ن.۳: از آنجایی که وبلاگ کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر فیلتر شده تا اطلاع ثانوی (اعلام راه اندازی سایت) از "اینجا، اینجا،اینجا و اینجا" وارد وبلاگ کمیته شوید. (با تشکر از نوشین عزیز)