باید نوشت... |
کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست
حیاط خانه ما تنهاست
سه سال گذشت
به همين راحتی
۱. جمعه ۵ دي ۸۲. پيشدانشگاهی بودیم. تب کنکور داغ بود. تا اون صبح کذایی رسید. ۵:۲۴ صبح بود که مادرم جیغ زد: کوهیار بدو، زلزله.
چند ثانیه بعد توی حیاط بودیم. و زمین و زمان هنوز در حال لرزیدن بود. ساعتی بعد معلوم شد کانون زلزله بم بوده، با قریب به ۲۰۰ کیلومتر فاصله از کرمان. زمینلرزهای که ما حس کردیم ۲/۵ ریشتر تخمین زده شد.
آمارهای اولیه استانداری از مرگ دستکم ۵۰۰۰۰ تن حکایت میکرد. آماری که روزهای بعد از سوی وزارت کشور تکذیب شد.
کریمی استاندار وقت به خاتمی زنگ زده و از فاجعه خبر داده بود. سید همیشه خندان عباشکلاتی ما گفته بود که: خبر نداشتم. من دعای ندبه بودم.
نه تنها دولت اصلاحات بلکه هر حکومت دیگری هم در این خراب شده بود از پسش برنمیآمد. علاج قبلش که هیچ، در چارهی بعدش هم ناتوانیها خودش را نشان داد.
و تنها چند ساعت بعد از زلزله زمانی که هنوز رئیسجمهور ما هم خبر نداشت، هواپیمای روسی حامل کمکهای امدادی در مهرآباد به زمین نشست. بیگانهها به جای دعا ندبه چه کارهای بیهوده که نمیکنند.
و ساعتهای بعد از همه سو طیاره بود که در فرودگاه کرمان به زمین مینشست. و خندهای تلخ که چند بوئینگ ۷۴۷ به سمت بم رفته و مجبور به بازگشت شده بود. چرا که باند فرودگاه برای جمبوجت کوتاه بود.
بم راهآهن هم نداشت. مرعشی نمایندهی وقت کرمان که چند سال پیشترش با همکاری خویشاوند عزیز جناب هاشمی بهرمانی وسط بیابان ارگ جدیدی بنا کرده بود و زمینهایش را به نام الماس کویر به این و آن فروخته بود چندان در فکر محورهای ارتباطی نبود.
۲. صبح کلاس تست داشتم. عصر که برگشتم اولین تصویری که دیدم ارگ فروریختهی بم بود. افتخار ما. همان که هر مهمانی که داشتیم میبردیم و نشانش میدادیم تا انگشت به دهان بماند. از ارگ من، از ارگ ما تلی از خاک مانده بود بر جای.
و دیگر کسی نبود که اشکهای مرا ببیند. بالش من پر آواز پر چلچلهها بود.
سه روز. درست سه روز قبلش ما بم بود. آخرین اردوی مدرسه. ۳۰ نفر نمیشدیم. صبح رفتیم ارگ جدید و عصر قبل از بازگشت، مگر میشد بم برویم و ارگ را نبینیم؟

رفتیم و ساعتی بین اون خاک عزیز پرسه زدیم. حس غریبی بود. سابقه نداشت این قدر سوراخ سنبههای را دقیق وارسی کنیم.
و حالا این پشتهی غبارآلود بزرگترین بنای خشتی و گلی جهان بود که تلویزیون نشانش میداد.
۳. همان زمینی که خشمش ارگ را به خاک نشانده بود مردمش را نیز به دندان گرفته بود.

و باز مشکل از پی مشکل. لودر و بولدوزرهای شهر کفایت نمیکرد. وسایل امدادی در دسترس نبود. تجهیزات پزشکی، ستاد حوادث غیرمترقبه، تجهیزات یافتن مدفونشدگان، وسایل اسکان حادثهدیدگان و... از هیچ کدام اینها خبری نبود.
مردهها را با لودر از زیر آوار بیرون میکشیدند. روز اول با دست خالی مردگان و زندگان خود را جستجو میکردند. چیزی به نام سگ زندهیاب شناخته شده نبود.
و این بار هم محنت دیگران ایرانیان را به کمک واداشت. از هر سو کمک و امداد میرسید. و اما شواهد نشان میداد( وهنوز هم میدهد) که حتی یک سوم کمکها نیز به حادثهدیدگان نرسید. از کمکهای نقدی کشورهای عربی و اتحادیه اروپا گرفته تا انواع غیرنقدی.
سؤالی که امثال سعیدیکیا، مسئول ستاد بازسازی بم شاید بتوانند پاسخگو باشند این است که چرا پس از گذشت سه سال هنوز کوچکترین وعدهها محقق نشده. چرا هنوز بسیاری در چادر میزیند.و چرا بم دیگر بم نیست؟ کی میشود خرماپزان را دوباره جشن گرفت؟
۴. و باز ذهنم میرود سمت آن روزها. یک هفتهای کنکور بیمعنی شد. تکتک بیمارستانهای کرمان پر بود از مجروحین زلزله. در بیمارستان باهنر راهروها نیز پر بود از صدای ضجهی زنان، کودکان و پدرانی که کسان خویش را صدا میزدند. کسی نمانده بود و هر شب ساعتی بعد از نیمهشب مادرم که به خانه میآمد انگاری برش سالها گذشته بود. از دختری که تمام برادران،خواهران، پدر، مادر و همهی کس و کارش زیر آوار خفته بودند تا کودک ۷ سالهای که پدرش از حیاط برای نجاتش بازگشته بود. زلزله امان نداده بود و پدر در حالی که خود را ستون آوار کرده بود جان سپرده بود. کودک فریاد کشیده بود. زار زده بود و تا روز بعدش که از زیر آوار بیرونش کشیده بودند یکسر پدر را صدا زده بود: بابا.. بابا... و پسر اینها را که گفته بود تا ساعتها در آغوش مادرم زار زده بود.
عمده آشنایان بمی ما کوهنوردانی بودند که نه از بهترینهای استان که در زمرهی بزرگان کشور بودند. و از ایشان تنها تنی چند مانده بودند. و خاطره یکیشان که وقتی خبرش را شنیدم پشتم به مادر بود تا اشکهایم را نبیند. او نیز برگشته بود برای نجات جان دو دختر کوچکش که آوار امانش نداد و استاده زیر خروارها خاک مدفون شد. جسدش را که بیرون کشیدند همانطور ایستاده بود. مردان بزرگ ایستاده میمیرند. یادش بخیر، باورم نمیشد عباس آقا، مرده باشد. چهرهی مردانهای داشت. با دستهای بزرگ کارکرده. سبیل بزرگی داشت و دلی بزرگتر. به سلامتی یاد عزیزت بزرگ مرد
زنی کودکش را در آغوش فشرده بود و مادر جان سپرده بود در حالی که نوزاد شیرخوار پستان مادر شیرخوار در دهانش مانده بود. عمر کودک به دنیا باقی بود تا داغ مادر ببیند و یاد مادر را زنده کند. برای اطرافیانی که هیچ کدامشان نبودند یادگار مادر را ببیند.
و یک افسوس بزرگ برای استعداد ناب آواز ایرانی، ایرج بسطامی که زیر خاک سرد آرام گرفت.
۵. و قصههای مضحکی هم سر زبانها افتاده بود. از عذاب الهی که ایزد منان برای عبرت بمیان را دچارش ساخته بود تا بمب اتمی.
شایع کرده بودند که شب زلزله در یک مجلس عروسی که زن و مرد در هم میلولیدند و مست از بادهی خرما(عرقی تندی که از خرما میگیرند) سگی را به آتش کشیدهاند.
و دیگر اینکه این اواخر گناه در شهر رو به افزایش بوده و تراکم گناه که زیاد شده زمین از این همه تباهی به خویشتن لرزیده.
و خندهدار از همه بمب اتم بود. داستانی که حتی مادر ما را هم به شک انداخته بود. روایت مربوط به گودالی در قسمت جنوبی شهر(همان سمت زلزلهزده) بود که از آن حفاظت میشده و اجازه نزدیک شدن به آن را نمیدادند. و درآورده بودند که لینجا محل آزمایشات اتمی بوده که منجر به انفجار و زلزله شده. و ساعتی طول کشید تا میزان انرژی یک زمینلرزهی چند ریشتری را با یک بمب اتم مقایسه کنم و مادرم را قانع که به خرافات مردمی که از واقعیت میگریزند و سرنوشت و خورشید و ماه را بهانه میکنند تا ضعفشان را توجیه کنند گوش ندهد.
و یاد این آخری که میافتم دلم میلرزد. یکی از بچههای تیم سنگنوردی که برای کمک رفته بود بعدها تعریف کرد که خاک خانهای را برای یافتن جسد دختری زیر و رو میکردیم. پدرش بر سر میکوفت و های های گریه میکرد:" دختر نازنین من، بابا بمیره کجا رفتی.." و ساعتی بعد نه یک جسد بلکه جسد پسری هم همراه دختر بیرون کشیده شد. پدر گریهاش را قطع کرده بود بود. دقایقی مبهوت مانده و سپس شروع کرده بود به لگد زدن به جسد پسر.
هفته بعد در ژاپن هم زلزله آمد. اگر این یکی ۶.۲ ریشتر بود آنجا ۷.۳ بود و گریهآور اینکه تنها یک نفر به دلیل نصب نادرست لوستر و سقوط آن زخمی شد. همین.
پ.ن: خیلی از دوستان ( نوشین ، نیوشا وعلی ) ما رو به یلدا بازی دعوت کردند. در اولین فرصت دعوت این عزیزان را لبیک خواهیم گفت.