<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ارنستو، اسطوره‌ی عصيان</title>
<link>http://ernesto.blogfa.com/</link>
<description>باید نوشت...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 28 Nov 2007 09:22:14 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>2</title>
<link>http://ernesto.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;و ما چه سخت و سهمگين، &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;                              با خستگي در سرانگشتانمان&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;                                                                به دو سالگي رسيديم،بي نوايي...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Nov 2007 09:22:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ernesto&amp;postid=164</comments>
<dc:creator>ernesto</dc:creator>
<guid>http://ernesto.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دور</title>
<link>http://ernesto.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description>يا علي...فرياد مي‌زنم.نمي‌دانم در كدامين چاه، در كنار كدام مدينه! آري من با چراغي پي انسان نمي‌گردم، گرد چاهي مي‌گردم. چاهي به تنهايي بطري مشروب مانده روي ميز، به تنهايي ماه، تنهايي باد برعلفزار، تنهايي &quot;شب هارلم&quot;.
روز براي ما به هيئت توپ  درخشنده‌اي درآمد از نور، تا با آن بازي كنيم. بازي كرديم، شايد به بهترين گونه‌اي كه بلد بوديم... در آغوش يكديگر پرتش مي‌كرديم، به خاطر زيباترين درآغوش گرفتن‌ها... گردم هيچ نيست...غروب.
در اين شب پاييزي سرشار از كلمات توام، كلماتي جاودانه زمان‌وار، ماده ‌وار. كلماتي سنگين همچون دست، كلماتي درخشان چونان آواي بي‌طنين مرگ.
كجا مي‌روي زندانبان زيبا، با اين كليد آغشته به خون؟!
ناقوس خالي، پرندگان مرده، در خانه‌اي كه همه ساعت نه در خوابند. خالي فضايي به وسعت هر تيك زمان.در برابر مردي كه آواز مي‌خواند تا ترس سكوت شبش را در هم بشكند، وه، كه جز تنش هيچ فرو نمي‌ريزد...
آه اي دختران اورشليم...
ستاره با خونش،در هوس پروردن لاله‌ايست بر اين زمين سرد...
از حاصل عمر چيست در دستم؟هيچ...
</description>
<pubDate>Fri, 12 Oct 2007 20:18:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ernesto&amp;postid=163</comments>
<dc:creator>arman</dc:creator>
<guid>http://ernesto.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://ernesto.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description>هواي برگشتنم بود، اگه بال و پري داشتم...</description>
<pubDate>Mon, 24 Sep 2007 21:33:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ernesto&amp;postid=161</comments>
<dc:creator>ernesto</dc:creator>
<guid>http://ernesto.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخر</title>
<link>http://ernesto.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;آب سرد رود در پيش بود و تن خسته من.پروژكتوري كه هرزگاهي نقطه‌اي از رود رو روشن مي‌كرد و صداي بي امان تير.ناله‌ي سربازي كه انگار پوستش دريده شده بود. خدا را در ميان پوست سوخته و خون از كجا مي‌آورد؟ خدارا اينجا ميان آب گل‌آلوده رود از كجا بيابم. آهاي اگر هستي به جانم توان بده. مي‌خواهم خط بشكنم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خيلي گشته بوديم. نه پلاكي،نه كارتي، چيزي همراهش نبود. لباس فرم سياه به تنش بود. چيزي شبيه دكمه پيراهن در جيبش نظرم را جلب كرد. نگين عقيقي بود. خاك را كه از رويش بر گرفتم، ديگر نيازي نبود دنبال پلاكش بگردم. روي عقيق نوشته بود:&quot;به ياد شهداي گمنام&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آه اگر آزادي سرودي مي‌خواند. با بچه‌ها توي دانشگاه جمع شده بوديم. قرار بود رييس جمهور بيايد و يك استقبال معركه. يكي گفت من عكسشو آتش مي‌زنم. شعارهايي كه كپي كرده بوديم رو بين بچه‌ها پخش كرديم. همه حاضر بوديم، مي‌خواستيم در راه آزادي قدم بگذاريم. پيش از ماهم گذارده بودند. آري انسانهايي بودند كه سياهپوش به استقبال آزادي رفتند. ما هم در پيشان...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قلمم افتاد، ناي برداشتن نيست...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن.:صداي تنور پاواراتي، به خاطره خاك‌آلود زمان پيوست...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Sep 2007 20:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ernesto&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>arman</dc:creator>
<guid>http://ernesto.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>كوچه...</title>
<link>http://ernesto.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 328px; HEIGHT: 236px&quot; height=246 alt=&quot;&quot; hspace=2 src=&quot;http://newsimg.bbc.co.uk/media/images/42870000/jpg/_42870481_child416.jpg&quot; width=348 align=right vspace=2 border=0&gt;داشت از ته كوچه ميومد، همون مسيري كه هميشه بايد طي كنيم تا به خيابون اصلي برسيم.چشماي آبيش برق مي‌زد. بفهمي نفهمي تند و لغزان راه مي‌رفت ولي هرزگاهي پاپس مي‌كشيد و نگاهي به پشت سرش مي‌انداخت، انگار كه منتظر بود كسي از دور نگاش كنه، ولي ديگه نه، اين روزها انگار بچه محل‌ها مثل قديم به دنبال دختر قشنگ كوچه نبودند. سعيد هميشه كنار جدول مي‌نشست، پاهاشو مي‌گذاشت توي جوب و زل مي‌زد به جلو. باباش گفت رفت جنگ، به هيچ كدوم ماهام نگفت كه داره چي كار مي‌كنه. رفت جنگ و اونجا تركش خمپاره خورد،ديگه برنگشت... مسعود كه هميشه پشت سر فاطمه راه مي‌افتاد و خوشمزگي مي‌كرد هم ديگه اين روزا نيست، يه موشك خورد تو خونه پدربزرگش، همشون اونجا جمع بودند. رضا رو بگو هميشه از اين سر كوچه مي‌دويد كه برسه به ته كوچه، اون‌وقت اونجا كه مي‌رسيد انگار كه چيز عجيبيو كشف كرده باشه، بهت زده مي‌ايستاد، گويي كه كوچه ما تازگيها بن بست شده. يادش نبود كه از همون روزي كه چشم باز كرديم ته كوچه يه ديوار سيماني بلند كشيده بودند، اون موقعها خالد داد مي‌زد كه طرف ديوار نريد، يه ديوار خاكستري رنگ بي حال كه جاي جايش اثر گلوله و خون بود. ما همه ديوارو دوست داشتيم. محمد ولي هيچ وقت به ديوار نگاه نكرد، هر وقت ازش مي‌پرسيدم كه چرا&amp;nbsp; اين كارو مي‌كنه بهم لبخند مي‌زد و مي‌گفت بگذار من يه روزي اون چيزيو كه مي‌خوام داشته باشم اون وقت بهش نگاه مي‌كنم. يادمه يه روز محمد سلانه سلانه اومد توي كوچه، چشماش قرمز بود، رنگ غروبهاي بيروت. نگاهشو مستقيم دوخت به ديوار. كم كم دستشو بلند كرد. زل زده بود به ديوار و بعد صداي انفجار اومد. من وحشت زده به ديوار نگاه كردم ريخته بود پايين.م حمد دويد به سمتش، فرياد مي‌زد، عين آدم ديوانه‌اي كه تازه به دليل ديوانگيش پي برده باشه. اشك مي‌ريخت و مي‌خنديد. پاره‌هاي ديوارو به آغوش كشيد. فاطمه ولي ديگه پاپی نشد. آروم مسير كوچه رو طي كرد و رسيد به خيابون اصلي. من زل زده بودم به بند كفشم. كنارش يه پوكه خالي افتاده بود. صحنه مضحكي بود...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 02 Aug 2007 23:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ernesto&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>arman</dc:creator>
<guid>http://ernesto.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهاجرت</title>
<link>http://ernesto.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>بار و بنه مان را بستیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتیم &lt;A href=&quot;http://kouhyar.wordpress.com/&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://kouhyar.wordpress.com&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;http://kouhyar.wordpress.com&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تشریف بیاورید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوشحال می شویم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 02 Aug 2007 19:27:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ernesto&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>kouhyar</dc:creator>
<guid>http://ernesto.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پدركشي يا برادري(1)</title>
<link>http://ernesto.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;فلسفه در داستان:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;در باب مجادله حضور فلسفه در داستان شايد بيش از عمر رمان به سبك و سياق مدرن و پست مدرنش سخن است. از بلاغتي كه افلاطون در رساله‌هايش به كار برد تا نوشته‌هاي ولتر و هيوم كه بگيري و پيش بيايي بي‌شك اين سير روشن است. با آنكه بيشتر فيلسوفان در قالب مقالاتي خشك و بي پر و بال به بيان منظر خويش پرداخته‌اند نمي‌توان گفت كه &quot;فيلسوف داستان‌گو&quot; نداريم. شايد بهترين نمونه‌هايي كه اكثرا با آنها آشناييم را بتوانيم بر دست بگيريم، كساني مانند سارتر و كامو و...بگذاريد خارج از اين مثال‌ها به اين نكته بپردازم كه آيا در داستانها نيز مي‌توان به خوبي مقالات فلسفه‌ورزي كرد؟ شبهاتي كه در اين زمينه &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;به ذهن من مي‌رسند، اين گونه است:&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;1&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;.كه شايد مهمترين آنها هم باشد اين است كه داستان نوشته‌اي سرراست نيست، به خصوص اگر با فلسفه گرد بيايد، شبهه و چند پهلو بودن آن بيشتر مي‌شود. داستان‌نويسي كه &quot;انديشه‌اي&quot; را براي گفتن انتخاب مي‌كند و آن را ورز مي‌دهد به هر ترتيب بايد آن را در قالب يك داستان غيرواقعي اما باور پذير بر ما عرضه كند.هرچند كه گواهي نيست كه خواننده به همان مفهوم نويسنده دست يابد، چه بسا ممكن است انديشه‌اي را از آن مجال برنگيرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;براي پاسخ به اين شبهه كه حتي مي‌توان آن را نقطه قوتي ديد، بايست ابتدا بررسي كرد كه داستان چه از ما مي‌گيرد و چه به ما مي‌دهد! اولين پنجره‌اي كه قالب داستان به ما مي‌دهد يك دنياي ديگر است. دنيايي كه آدمهايش و فضايش در اختيار داستان‌نويس انديشمند است. چيزي كه به ما اجازه مي‌دهد آدمهاي مختلف را به ورطه انديشه خود بيندازيم و آن(انديشه) را به گونه‌اي به بوته آزمايش بنهيم. اين ابزار قوي را فيلسوف مقاله نويس ندارد(شايد بگوييد آن را با مثال بيان مي‌كند، ولي همان مثال خود داستان كوتاهيست.)از سوي ديگر پرده ابهامي كه بر داستان كشيده شده است، خواننده را به درگيري در انديشه و پرداخت آن وامي‌دارد. شما خود را در بيرون كشيدن انديشه از داستان بي تاثير نمي‌بيند، هر چند كه ممكن است هر كسي برداشتي از براي خويش بكند.مهمترين چيزي كه داستان از ما مي‌گيرد يك داناي كل مقاله نويس است كه به همه مسايل روشن و واضح مي‌پردازد و برهان مي‌دهد، اما آيا ضرري به بيان فلسفه مي‌زند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;2.مي‌توان به اين انديشيد كه براي بيان هر انديشه‌اي نياز به برهان است و بيان اين برهان در داستان امكان پذير نيست جز از طريق بيان ديالوگها و نوشته‌ها كسل كننده منطقي چون يك مقاله كه داستان را از شكل مي‌اندازد. من شخصا اين را بارها ديده‌ام و به نظر من واضح‌ترين اين مثالها آثار بورخس است، خصوصا داستان كوتاهي به نام &quot;جاودانه&quot; كه در آن مدام فريادهاي &quot;گم در داستان&quot; قهرمان را مي‌شنويم كه مي‌گويد ارسطو گفته است فلان، افلاطون گفته است فلان و ...من هم مي‌گويم بيان اين‌گونه برهان‌ها و انديشه‌ها، ره به ناكجا مي‌برد.اما آثار اساتيد داستان نويسي مانند &quot;داستايوفسكي&quot; كه از غرض مي‌خواهم به اوبپردازم، كامو، كافكا، تولستوي و احمد محمود و هدايت خودمان را كه مي‌خوانيم كمابيش در هركدام به فراخور خواست نويسنده تفكرات را به بهترين شيوه در طرح و پيرنگ داستان مي‌بينيم. پس بي‌شك اين به توانايي نويسنده بستگي دارد، همانگونه كه فيلسوف خوب مقاله خوب مي‌دهد و فيلسوف ضعيف مقاله نه چدان شايسته، يا به قولي &quot;از كوزه همان برون تراود كه در اوست&quot;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;3.بي‌شك همه ما باور داريم كه يك داستان خوب و پخته چون ما را در دنياي ديگري سير مي‌دهد و با مغز ما مدتي به راحتي بازي مي‌كند، تاثير احساسي بسيار زيادي بر ما مي‌نهد به گونه‌اي كه شايد يك داستان و انديشه‌اش در ذهن ما نقش ببندد اما در جا اثر ندهد و بلكه بعد از مدتها &quot;حرفش&quot; بر ما روشن شود.داستان به نظر من تاثيرگذاري بيشتري نسبت به بيانات خشك و استدلالي فلسفه دارد.بينديشيد به اين‌كه چگونه &quot;خشم و هياهو&quot; ما را بي زمان مي‌كند. يا &quot;طاعون&quot;، فرد را به بالاترين انديشه در خير و شر مي‌برد.از اين دست مثالها بسيار است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;4.با همه اين‌ها از يك مساله نمي‌توان چشم پوشيد و آن هم اين است كه داستانهايي كه&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;يك فلسفه تمام عيار را ارايه دهند بسيار كم است.اين كه از كجا ناشي مي شود، شايد از يكسو نگاه‌هايي است كه به داستان مي‌شود و تنها آن را مايه تفريح مي‌دانند.از سوي ديگر اينكه بيان فلسفه در داستان كار هركسي نيست، در آغاز نياز به يك انديشمند موجه دارد و بعد يك نويسنده قهار، كه گويي اين معجون به راحتي به دست نمي‌ايد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پي‌نوشتها:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;1.اين مسايلي كه ذكر شد يك نكته بزرگتر را بر ما مي‌نمايد و آن اين است كه آيا داستان بي &quot;حرفي&quot; براي گفتن مي‌شود يا خير.بحث كهنه ولي بي‌جواب هنر والا و پست، كه در اين جايگاه به آن نمي‌خواهم بپردازم.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;2.اين اولين قسمت از بررسي رمان برادران كارامازوف اثر فيودور داستايوفسكي است كه به ذكر مسايل كلي در آن پرداختم.در آينده به ادامه بحث مي‌رسم.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Jul 2007 21:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ernesto&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>arman</dc:creator>
<guid>http://ernesto.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صادرات بسیجی، چهارمین صادرات مهم غیرنفتی پس از پسته، فرش و بنزین</title>
<link>http://ernesto.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامي &lt;A href=&quot;http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8604270651&quot; target=_blank&gt;گفت&lt;/A&gt;: بسيج مي‌تواند براي كشورهايي تازه استقلال يافته الگو باشد؛ چاوز رئيس جمهور ونزوئلا از ايران درخواست كرده كه براي دفاع از تماميت ارضي‌اش برا ي راه‌اندازي بسيج در ونزوئلا وارد عمل شويم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ترجمه: بعد از اینکه با تلاش برادران گمنام انقلاب اسلامی را به تمامی کهکشان راه شیری صادر کردیم هم اکنون برادران مخلص بسیجی رو هم به کشورهای دیگه صادر می کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;چهل&amp;nbsp;سال بعد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;خبر اقتصادی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;بهای بسیجی در بورس نیویورک با ۶/۳ درصد کاهش نسبت به ماه گذشته به ۴۳ دلار و ۳۴&amp;nbsp;در هر وانت&amp;nbsp;رسید. طی سالیان گذشته و با پس از آنکه ایران در زمینه صادرات بنزین به موفقیت چشمگیر دست یافت،&amp;nbsp;صادرات برادران متعهد بسیجی سومین منبع درآمدهای غیرنفتی کشور بوده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بین‌الملل&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شهردار منطقه ۳۴ شانگهای طی مراسمی از بسیجیان مخلص این خطه تقدیر به عمل آورد. وی در این مراسم خاطرنشان کرد: بدحجابی، شرب خمر و مزاحمت برای نوامیس مردم از جمله مشکلات بزرگ این ناحیه بوده که بحمدالله با تلاش شبانه‌روزی این عزیزان مرتفع گشته.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سعید عسگر،&amp;nbsp;رئیس هیأت متوسلین به مائو نیز ضمن تشکر از جناب شهردار کارت عضویت فعال بسیج را به همراه یک چفیه به ایشان اهدا کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;میزگرد اقتصادی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دکتر فلان استاد اقتصاد بین‌الملل دانشگاه الزهرا علت کاهش صادرات بسیجی را کیفیت نامناسب این محصول عنوان کرد. وی با اشاره به تولید مکانیزه این محصول در لبنان افزود: در گذشته بیش از نیمی از تولید این محصول را دولت بر عهده داشت. اما به دنبال اجرای سیاست‌های اصل ۴۴ در چهل سال پیش بدست رئیس‌جمهور اون زمان آقای احمدی نژاد تولید و بویژه بسته‌بندی این محصول با نقایصی همراه شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;رجانیوز&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الهام الهام، نوه‌ی فاطمه رجبی همسر&amp;nbsp;سخنگو، وزیر دادگستری، رئیس قاچاق کالا و ارز، آبدارچی بیت و غیره دولت چهل سال پیش در مقاله جدید خود محمد خاتمی را مسئول کاهش صادرات بسیجی عنوان کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;STRONG&gt;مجلس&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مهرداد بذرپاش که برای تصدی پست وزارت عرضه بسیجی به مجلس معرفی شده بود رای نیاورد و مجبور شد برگردد پشت میز کارش در شرکت پارس ایران سایپا خودرو.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بی بی سی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تجمع مردم بسیجیستان سفلی با حضور مسئولین و قول مساعد ساعتی پیش پایان یافت. لازم به ذکر است بسیجیستان با ۲۰۰ هکتار مساحت پس از بسیج آباد دومین استان بسیجی خیز کشور محسوب می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;دویچه وله&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مسعود احمدی‌نژاد، رئیس جمهور&amp;nbsp;با اشاره به اینکه تحریم‌های قبلی شورای امنیت برای پاک کردن اسرائیل از روی نقشه کافی نبوده تصریح کرد: اگر تحریم بنزین(توجه کنید که الان چهل سال بعد است و طبق گفته احمدی‌نژاد ما داریم فرت و فرت بنزین صادر می‌کنیم، حتی با وجود تمام شدن مخازن نفتی) نتیجه‌بخش نباشد آن وقت تحریم بسیجی را در دستور کار قرار خواهیم داد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رئیس‌جمهور رژیم اشغالگر قدس(مجدداْ توجه کنید که چون ما انقلاب رو صادر کردیم و فرهنگ بسیجی جهان شمول شده در نتیجه ماهیت این رژیم بر همه روشن شده حتی صدای آلمان) در واکنش به این تهدیدات در حالی که با چفیه اشک‌هایش را پاک می‌کرد گفت: نه، مستر پرزیدنت، هوا را از ما بگیر، بسیجی را نه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Jul 2007 22:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ernesto&amp;postid=155</comments>
<dc:creator>kouhyar</dc:creator>
<guid>http://ernesto.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آه، اين سخت سياه...</title>
<link>http://ernesto.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;IMG height=265 alt=&quot;&quot; hspace=2 src=&quot;http://tigoe.com/breath/img/breath10.gif&quot; width=281 align=right vspace=2 border=0&gt;هس هس نفسهاش توي راهرو مي‌پيچيد. مردك از پي‌اش مي‌دويد. زمين و زمان بر گرد سرش در دوران بود. گويي مجالي براي آه كشيدن نداشت. ضربه خشك باتوم بود كه بي‌هيچ پريشاني بر كمرش وارد شد. تير كشيد. انگار هزاران سوزن با هم بر تنش فرو رفتند. ولي كوتاه نيامد. آنان را به باد دشنام گرفت. دشنامي سخت و درشت. اما اين‌بار همسنگران نخنديدند، نگفتند آه او نيز...نه، آنان هم برخاستند با كلمه، با دست، با فرياد و شايد با نفسي گرم در گوشه‌اي خاموش، او را خواستند. آري پسرك مي‌دانست كه تنها نبود. مي‌دانست كه از پي يك فرياد او ده‌ها فرياد بلند مي‌شوند. &quot;گوپ&quot; دوباره باتوم بود كه بر تنش وارد مي‌شد. «آه...نمي‌خواهم بعد از من ده‌ها فرياد بلند شود...تنم تاب ندارد...مرا رها كنيد...»&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;هماني بود كه آنها مي‌خواستند...او شكست...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دستي بود كه از ناكجا اوج گرفت...جوان را ياري مي‌كرد...خدايش بود؟ خلقش بود؟ مادرش يا رفيقش؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;صداي ناله‌ها به گوش مي‌رسيد...نفسي كم نمي‌آمد چون آنجا هوايي نبود...بمان،بمان مقاومت كن، شايد من هم روزي دستت را بگيرم...شايد همين حالا...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Jul 2007 11:31:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ernesto&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>arman</dc:creator>
<guid>http://ernesto.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نفس...</title>
<link>http://ernesto.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=2 src=&quot;http://i19.tinypic.com/4xz6xl5.jpg&quot; align=right vspace=2 border=0&gt;«مگه من از رفاقت چي مي‌خواستم؟! يه زخم...زخمم نزد و رفت.»&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;خسرو اينو كه گفت تسبيحشو محكم توي دست عرق كرده‌اش فشار داد و بعد انداخت يه گوشه.مهدي رنگ پريده دم در ايستاده بود،خودش هم دليل بهتشو نمي‌دونست، شايد چون خسرو رو هيچ وقت اينجوري نديده بود.با چشمهايي كه از خشم مي‌سوخت،صدايي كه دورگه شده بود.مهدي برگشت كه بره، ولي خسرو مانعش شد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;«گوش كن مهدي به اون نامردا بگو اگه يه روزم از اين دنياي گه مونده باشه، خودمم كه كاردكاريشون مي‌كنم.»&lt;BR&gt;«خسرو...ببين...اين دو مساله اصلا ربطي به هم ندارن،اون خودش رفت به اين بدبختا چه آخه؟»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;«مهدي به ولاي علي اگه الآن بيرون نري خونت پاي خودته.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;«باشه،باشه...ولي دنيا ديگه فرق كرده...د بفهم!»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;آره انگار كه راست مي‌گفت دنيا ديگه فرق كرده بود. خسرو مي‌دونست كه اين روزها ديگه واسه اون جاي موندن نيست...تو يه عوالم ديگه بود. دوست نداشت وقتي كه تو خيابون راه مي‌ره چشش به اين آدمهاي رنگارنگ بيفته. آره خسرو دلش گرفته بود،نمي‌خواست بره تو يه قهوه‌خونه و از لب استكان لب‌پريده چاي بخوره،نه...مي‌خواست نفس بكشه،ولي انگار درنميومد...نامردي ديده بود،اما واژه مسخره‌اي به نظرش مي‌رسيد...تكرار گذشته مسخره...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;«نه، من حوصله دارم...هي خدا منو كجا انداختي؟»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;لرزان گرد اتاق مي‌چرخيد...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;«نفس...دارم كم ميارم»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;بلند شد كه بزنه بيرون،اما بيرون فضايي نبود...جز درق درق فلز و سنگ وآدم...سه مخلوق كه خود در فضاي بي فضاي گردشون از پي راه‌حل براي خويشتن بودند...نه خسرو بيرون نرفت زل زد به ماهي تو تنگ،ولي حتي دم عيد هم نبود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;«مرد قوي از خودش محافظت مي‌كنه...مرد قوي‌تر از ديگران»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;نه انگار واژه‌هارو او مرور نمي‌كرد...مغزش...اين مغز پريشان راه به جايي نمي‌برد...به هيچ‌كجا&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;«نفس...انگار نفس هم برنمياد...د لعنتي من اين لباسو كه انيجا ننداخته بودم...مرده‌شورشو ببرن!»&lt;BR&gt;مهدي مي‌دويد...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;خسرو گفت:«من مطمئنم...در سراسر جانم برف مي‌باريد...»&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Jul 2007 06:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ernesto&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>arman</dc:creator>
<guid>http://ernesto.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
